• جستجو

 

  • نشر بلخ
  • مهر ايراني

ببند
نام :  
ايميل گیرنده:
  
پیغام :  
 
13749 : شمار بازدید
فرستادن به دوستان

مهر ايراني

(اين نسخه آخرين ويرايش از جستاري است که در نشريه‏ ي فروهر، ش پياپي 281،ش5، سال 1362، انتشار يافت.)
فريدون جنيدي

چندي است كه در ايران دفترها و گفتارهاي فراوان پيرامون مهر نوشته مي‏شود. نازي عظيما در چيستاي مهرماه 1360 فهرستي از اين گفتارها آورده است، و همو در آغاز گفتارش خستو است به اينكه آن فهرست دربرگيرندة همه نوشته‏هاي مهري نيست. در اين فهرست از 19 كتاب و 142 گفتار آزاد و نيز22 گفتار در كتابهاي ديگر درباره مهر ياد شده است كه بر رويهم 183 دفتر و گفتار را دربرمي‏گيرد، و : هم از اين هم بگذرد چونان كه بايد بشمري!
بيشتر اين گفتارها برپاية داستانهاي دگرگون شدة «مهر» در روم باستان است. و چون آگاهيهايي كه در اين باره از اروپا فراچنگ آمده است به گفتة خود آنان اندك است، پس مي‏بايستي كه اين گفتارها و كتابها كه در اين زمينه نوشته شده است، رونويس از روي يكديگر بوده باشد!
در ميان اين گروه از نويسندگان، آنان كه از بند افسانه‏هاي رومي رسته باشند انگشت شمارند و برخي از آنان نيز به مهر باستاني در ايران نگريسته‏اند، و دنبالة نشانه‏هاي مهري را در ايران كمابيش رها كرده‏اند و تا آنجا كه من ديده و خوانده‏ام چنين است. پس اميد بدان مي‏بندم كه با اين گفتار كوتاه، سررشتة پژوهش مهرشناسي در ايران را بگيريم، و هر آينه اگر كسي پيش از اين در اين زمينه كوششي آزموده است، همگي به دنبال وي مي‏رويم، باشد تا نگاره‏اي روشن از مهر را در تارو پود دفترها و گفتارهاي ايراني بيابيم.
زمان مهر
نخستين سخني كه با آن روبرو هستيم، اينست كه روشن شود كه آيا پيدايي كيش مهر در چه زماني بوده است!
اروپائيان را گمان بر اينست كه كيش مهر پيرامون سدة نخست ميلادي در اروپا روا گشت . و پس از سه سده با پيروزي كيش مسيح از ميان رفت… اما آنان نيز باور دارند كه اين آئين ايراني پيش از آن نيز در ايران روا بوده است.
چون در يشت‏ها بخشي نيز به «مهر يشت» ويژه شده است، پس مي‏بايست پذيرفت كه در زمان فراهم آمدن يشت ها، مهر در ايران شناخته مي‏شده است.
نگرش به شيوة نگارش يشت‏ها نشان مي‏دهد كه زمان نوشتن آن پس از زرتشت بوده است و نيز سنجش گفتارهايي كه در اين دفتر آمده است با آنچه زرتشت در گاثاها سروده است باز روشن مي‏دارد كه اين دو دفتر از يك نويسنده و يك روال انديشه نيست و در بسياري از سروده‏هاي اين يك، ديگرگوني و جدايي آشكار با شيوة انديشه او به چشم مي‏خورد.
اما با آنكه گفتارهاي اين دفتر، پس از زرتشت است، انديشه‏اي كه در آن روان است نگرش به پديده‏ها و نيروهاي جهاني ، و ستايش و يزش آنها دارد.پس اين دفتر با آنكه پس از زرتشت نوشته شده است ريشه در زمان پيش از او دارد. و اگر زمان زرتشت را پيرامون سه تا سه هزار و دويست سال پيش از اين بشمار آوريم  ستايش مهر تا پيشتر از سه هزار و دويست سال پيش در ايران رواج داشته است(كه برابر با يكهزار و دويست سال پيش از زايش مسيح بوده باشد!). در سنگ نگاره‏اي كه در بخش غربي ايران بزرگ و در تركيه امروز- در جائي كه اكنون بنام « بغازكوي » خوانده مي‏شود- يافته شده است، در پيماني كه ميان دو گروه هم نبرد بسته شده است نام ميترا بهمراه وارونا  و نستيه  و اندرا  ايزدان كيش كهن آريائي آمده است، و چون زمان تراشيدن اين نگاره‏ها سه هزار و چهارصد سال (يكهزار و چهارصد سال پيش از زايش مسيح) است پس در آن زمان نيز در ايران و بخشهاي مرزي و برون مرزي ايران شناخته و ستايش مي‏شده است.
اما در ريگ ودا نامة كهن هندوستان نيز از مهر در كنار نيروهاي جهاني ديگر همچو باد و آسمان و آتش… سخن رفته است. و اين خود نشان مي‏دهد كه هندوان پيش از جدايي از ايرانيان مهر را ستايش مي‏كرده‏اند. پس اين كيش، كيش پدران و مادران آريايي، پيش از جدا شدن از هندوان بوده است. مهرشناسان در اين سخنان كم وبيش باوري يگانه دارند. اما آنچه را كه مي‏بايستي به همه اين سخنان افزود، گفتار تاريخ ايران، شاهنامة فردوسي است، كه از آغاز پيدايي اين كيش سخن گفته است، و آن هنگامي (دوراني) است كه در ايران بنام فريدون و در هندوستان بنام تريت هه ياد مي‏شود و شايد آلمانيان از افسانه زيگفريد و نبرد او با اژدها به همين هنگام نگرش داشته‏اند!
فريدون در اوستا: ثرئتونَ ‏‎ خوانده مي‏شود. بخش نخست آن همانست كه هنوز در انگليسي «ثري » خوانده مي‏شود و شماره «سه» را مي‏رساند. در سانسکريت نيز واژه «ثري» برابر شماره سه است چنانكه در اوستا نيز هست.
نشانة اين شماره در زبان فارسي دري نيز در واژه «تيريست» (= تيرسد= تري سد= سه سد=300) برجاي مانده است. كه اگر چه امروز به كار گرفته نمي‏شود، اما در نوشته‏هاي سده‏هاي آغازين پس از اسلام آمده است.
بخش دوم اين واژه، ائتون است كه در پهلوي بگونه ايتون و در فارسي دري ايدون است و بر روي هم معني سه ايدون را مي‏رساند و آن هنگامي است كه در درازناي چند سده، ايرانيان پس از چيرگي بر بابل (بيوراسپ، ضحاك) كم كم به سه بهره شدند وزمان آن پيرامون 6000 سال تا 5500 سال پيش است!
فردوسي در اين باره نخست چنين مي‏فرمايد:
خجسته فريدون ز مادر بزاد        جهان را يكي ديگر آمد نهاد
و اين نهاد ديگر، كيش و آئيني است كه در پايان هنگام ضحاك در ايرانشهر پيدا مي‏شود و چنان كه خواهيم ديد همين شيوه مهري است. در جاي ديگر، و در زماني كه فريدون(آريائيان دوران سه بهره شدن) بر بابليان (ضحاك) پيروز شده‏اند و او به پادشاهي رسيده است، بسيار روشن و آشكار مي‏گويد:
زمانه بي‏اندوه گشت از بدي            گرفتند هر كس ره ايزدي
دل از داوريها بپرداختند              بر آئين يكي جشن نو ساختند
نشستند فرزانگان شادكام              گرفتند هر يك زياقوت جام
 پرستيدن مهرگان دين اوست          تن آساني و خوردن آئين اوست
كنون يادگار است از او ماه مهر     بكوش و به رنج ايچ منماي چهر
ديگر نويسندگان و شاعران نيز مهرگان را جشن فريدون مي‏خوانند:
باز دگرباره مهرماه درآمد            جشن فريدون آبتين  بدر آمد
                                                                                                               منوچهري دامغاني
مهرگان آمد جشن ملك افريدونا       آن كجا گاو خوشش بود برمايونا
                                                                                                                دقيقي
«نيز گفته ‏اند: در اين روز فرشتگان براي ياري فريدون آمدند»
                                                                                                                ترجمه آثار الباقيه روية 290
از گفتار فردوسي به روشني چند چيز برمي‏آيد: نخست آنكه با شيوه مهر پرستي بدي‏ها و كژي هايي كه پيش از آن در ايران روا بود از ميان رفت. و ديگر اينكه از ويژگيهاي مهرپرستي، شادزيستن و بهره وري از جهان و تن را به آسايش پروردن است، سه ديگر آنكه براي فراهم آوردن اين آسايش تني مي‏بايستي كه در 6 ماه از سال كوشش كرد و از مهرماه تن را از رنج دور داشت. چهارم اينكه از آئين‏هاي اين كيش است كه هر كس به اندازة خويش در بهره دهي به گروه كوشش كند و به اندازة خويش از گروه بهره ور شود و زياده خواهي و آزمايش و رشگ… كه مايه داوري خواستن  و فريادخواهي  است ناپسند بوده است. و پنجم اشاره به «جشن» است كه در همه گفتار‏هاي مهري آمده است.
جشن از ريشه «يز» اوستايي و «يج» سانسكريت برآمده است و يسنه و يسنا و يزش و يشت همه از همين ريشه است و ستايش را مي‏رساند.
چنانكه ايزد نيز ستايش شده است و از آنجا كه آئين ستايش مهر همواره با شادماني و خوردن و آشاميدن و بهره وري از جهان همراه بوده است، واژه جشن كم كم به همين روي بكار گرفته شد، تا آنكه امروز ما از جشن تنها شادماني را در مي‏يابيم.
پس مغز اين گفتار فردوسي (به آئين يكي جشن نو ساختند) آنست كه شيوه تازه‏اي در يزش و ستايش پديد آمد… و اين سخن منوچهري (جشن فريدون آبتين بدر آمد) اين را مي‏رساند كه با آمدن مهرگان شيوه ستايش و يزش مهر كه در هنگام سه بهره شدن آريائيان در ايران روا بود، دوباره زنده گشت!
هم از اين ريشه است واژه «ايزد» يا ستايش شده،… و «ايزدان» همه پديده‏هاي ستايش شده‏اند نه آنچنان كه اروپائيان آنرا به «خدايان» برمي‏گردانند.
هفت خوان
در گفتار‏هاي اروپائيان نيز برجاي مانده است كه مهريان براي رسيدن به پايه «پير» مي‏بايست كه از هفت زينه(پله،درجه) بگذرند و چنين پيدا بوده است كه گذر از اين زينه‏ها با پذيرفتن سختي‏ها و آزمايش‏هاي فراوان همراه بوده است. و همه رهروان را ياراي رسيدن به پايه‏هاي بالا نبوده است.
اين هفت پايه و پله در فرهنگ ايراني به گونة هفت خوان در داستان رستم پهلوان آمده است كه در آن نشان داده مي‏شود كه پهلوان، براي پيروزي بر ديو مي‏بايستي كه از تاريكي و تشنگي و گرسنگي بگذرد، با اژدها نبرد كند و از همه اين خوان‏ها پيروز بدر آيد تا بتواند در پايان بر ديو بزرگ چيره شود و كوران را بينايي بخشد.
و نيز آورده‏اند كه اين رنج آزمايي‏ها در نهان و دور از نگاه بيگانگان در غارها و كوهها و بيابان‏ها انجام مي‏گرفته است.
اين رنج آزمايي چرا انجام مي‏گرفت و از چه رو در نهان و دور از چشم ديگران بود؟
هنگاميكه مهرپرستي در ايران پيدا شد، به گفته شاهنامه يك هزار سال از فرمانروايي ضحاك(بيوراسب= بابليان) بر ايرانشهر مي‏گذشت و در همين هنگام بود كه:
نهان گشت آئين فرزانگان             پراكنده شد كام ديوانگان       
هنر خوار شد، جادويي ارجمند       نهان راستي، آشكارا گزند
يا:
شده بر بدي دست ديوان دراز         ز نيكي نبودي سخن، جز به راز
ندانست خود، جز بد آموختن           بجز غارت و کشتن و سوختن  
و در يك چنين هنگامه‏اي (كه در كاوشهاي باستانشناسي پيرامون يكهزار سال برآورد شده است) ايرانيان هيچ براي درمان درد خويش نشناختند جز آنكه با يك دگرگوني(انقلاب) فرهنگي به ستيز با فرهنگ غارت و كشتار بابليان برخيزند… و آن دگرگوني آئين ميترائي است، و بدانروي كه كارگزاران و دژخيمان بابلي در همه جا پراكنده بودند، مهريان چاره‏اي نداشتند كه آئين را دور از چشم آنان در كوهستانها و غارها به ياران خويش بياموزند!
شاهنامه نيز از اين آموزش و پرورش ديني در كوهها ياد كرده است، آنجا كه فرانك(مادران ايراني) فريدون (فرزند ايراني) را پس از پرورش نخستين به مردي ديني مي‏سپارد:
شوم ناپديد از ميان گروه               مر اين را برم سوي البرز كوه
بياورد فرزند را چون نوند             چو غُرمِ ژيان سوي کوه بلند
يکي مرد ديني بر آن کوه بود          که از کار گيتي بي‏اندوه بود
فرانک بدو گفت: کاي پاکدين          منم سوگواري ز ايرانزمين
بدان کاين گرانمايه فرزند من         همي بود خواهد سر انجمن
ببرّد سر تاج ضحاک را               سپارد کمربند او خاک را
 ترا بود بايد نگهبان او                 پدروار، لرزنده بر جان او
و اين آئين از دو راه به مهريان آموخته مي‏شد: يكي از راه رنج آزمايي و ورزش‏هاي سخت و گذشتن از خوانهاي هولناك و سهمگين كه تن آنان را آمُخته كند به پذيرش رنج هايي كه در ستيز آينده با دشمنان بايسته مي‏نمود. و يكي از آموزشهاي رواني و پذيرفتن آئين‏هاي جوانمردي و گذشت و ياري كه براي ياران شايسته بود و اين هر دو چنان كه گذشت، در هفت خوان رستم و گذشتن از همه دشخواريها براي پيروزي بر دشمن، يادآوري شده است و در ايران پس از اسلام نيز آن كسي كه در هر دو اين رنج آزمائيها جان و دل گذاشت، چنانكه مي‏دانيم پورياي ولي بود و گروه‏هاي ايّاران و جوانمرداني كه بي نام كشته شدند.گروهي از پژوهشگران را گمان بر اينست كه شيوة مهري در هنگام اشكانيان در ايران روا گشت، گزارش اين را نتوانسته‏اند كرد كه اگر اشكانيان خود مهرپرست بوده‏اند و شيوه مهري در ايران آئين همگاني بود، با نيروي هموارة سپاه ايران، كه همه مهريان مي‏توانستند از آن بآساني و آشكارا بهره مند گردند، چرا مي‏بايستي كه گذشتن از زينه‏هاي مهري و اندر شدن به گروه مهريان پنهاني و دور از چشم ديگران بوده باشد!
اين نيز روشن است كه دو پاره از آموزشهاي تني و رواني در ايران پس از اسلام نيز در گودهاي زورخانه ، و در گروه درويشان و رهروان عرفا روا شد. در اينجا نيز گروهي گفته‏اند كه پس از اسلام ايرانيان براي آمادگي ستيز با دشمن نهاني در زورخانه‏ها گرد آمدند و بجاي گرز، ميل و بجاي كمان كباده … را برداشتند و دور از چشم كارگزاران بني اميه و بني عباس به ورزش پرداختند.
اين گفتار نيز بي پايه مي‏نمايد زيرا كه پس از اسلام گروه‏هاي چهارگانه مردمان در ايران برهم ريخت، چنان كه بسي از كشاورزان دست به قلم بردند و دانشمند شدند. هر كس از هر گروه كه مي‏خواست ميتوانست كه آشكارا سپاهي شود و شمشير برگيرد و گرز بكشد. و نهانكاري در اين باره در آن هنگام نبود و همه اين نهان كاري‏ها مي‏بايد كه ويژة آغاز زمان نيايش مهر در ايران و زمان چيرگي بابليان بوده باشد كه در زمانهاي پس از آن نيز به همان شيوة پنهان كاري در آموزش‏هاي مهري پايدار ماند!
اين هفت پايگاه به كيشهاي ديگر و از آن ميان به آئين سومريان راه يافت و در بيشتر آئين‏هاي جهان نشانه‏اي از آن هست. در ايران پس از زرتشت نيز شش گون  (صفت) اهورامزدا را با خود اهورامزدا هفت امشاسپندان ناميدند. در ايران پس از اسلام نيز رهروان عرفان از پايگاههاي فراوان براي رسيدن به راستي (اشا= حق) ياد كردند كه از آن ميان خواجه عبداله انصاري از سد ميدان در اين راه ياد مي‏كند، و عزيزالدين نسفي در «كتاب انسان كامل» از يك گام:
يك قدم بر نفس خود نه، يك قدم بر كوي دوست          هر چه بيني دوست بين، با اين و آنت كار نيست
شيخ اشراق در صفير سيمرغ از «دو قسم، كه شش فصل دارد» ياد مي‏كند و سخن در اين باره به گونه‏هاي بسيار آمده است ، اما انديشه ايراني از اين ميان تنها به هفت شهر عشق عطار نيشابور بسنده كرده است كه آن هفت شهر، ريشه در باورهاي ديرين دارد.باورهاي مهري كه در انديشه‏هاي آيندة خود روان گشت و هنوز نشانه‏هاي آن در زندگي ما آشكارا ديده مي‏شود، و آن هفت شهر اينها هستند:طلب،عشق، معرفت، استغنا،توحيد،حيرت،فقر و فنا.
اكنون كه به اينجا رسيديم بايستي يادآور شد كه نهان كاري نه تنها در رنج آزمايي‏هاي تني، كه در آزمايشهاي رواني نيز روا بوده است، و از همين رو است كه در عرفان ايراني نيز رازها و رمزهاي فراوان است كه آنها را تنها به رهروان راه اشا(حق) آنهم در پايه‏ها و پايگاههاي ويژه بازمي‏گويند. و هر آنكس كه به رازي آگاه گشت مهر خاموشي بر لب مي‏نهد. و ازآن جز با رازدارانِ يگانه سخني نمي‏گويد، و گويا از اين روست كه درويشان و رهروان، بروت(سبيل)هاي انبوه دارند كه تا روي لب پائين مي‏آيد كه نشان دهد بايستي دهان بسته و رازدار و خاموش بود! و آنگاه كه به همة رازها آگاه گشت، زمان گم شدن در هستي(فنا في اله) است.
سايه‏اي از هستي خود وارهيد          در بر خورشيد، نور النور شد
                                                                                                                عطار
گاو اوژن
شاهنامة ايران، آغاز هنگام سه بهره شدن(زادن فريدون) را همزمان با پيدايي گاو پرمايه مي‏آورد، كه در برخي از نوشته ها، پرمايون و برمايون نيز ناميده شده است:
خجســته فريـــدون ز مـادر بزاد        جهان را يكي ديگر آمـد نهاد
ببالـيد، بر سان ســــرو ســـهي         همي تافت زو، فر شاهنشهي
جهانـجوي، با فرايند جمشيد بـود        به کردار، تابنده خورشيد بود   
جهان را چو باران به بايستگي           روان را چو دانش به شايستگي
به سر بر، همي گشت گردان سپهر     شده رام با آفريدون به مهر
 همان گاو، کش نام پرمايه بود           ز گاوان ورا برترين پايه بود
ز مادر جدا شد چو تاووس نر            به هر موي بر، تازه رنگي دگر   
شده انجمن بر سرش بخردان             ستاره‏شناسان و هم موبدان
که‏ کس در جهان گاو،چونان نديد        نه از پيرسر کاردانان شنيد
و چون روزبانان و مردم كشان بابلي، آبتين پدر فريدون(مردان ايراني) را مي‏كشند، فرانك مادر فريدون (مادران ايراني) او را به پرستندة گاو پرمايه مي‏سپرد تا او را به شير گاو بپروراند.
و اين نشان مي‏دهد كه نهاد ديگري كه با زادن فريدون در جهان پيدا مي‏شود با پرورش گاو و برخورداري اين جانور از جايگاه و ارزش ويژه در زندگي مردمان ايرانشهر همراه بوده است.
و بابليان كه ازاين ارزش ويژه گاو در كيش ايرانيان‌(كه در پيشبرد و گسترش كشاورزي و دامداري و فراورده‏هاي دامي و خوراكي و … نيروي ايرانيان را در زمينه جنگي نيز افزايش مي‏داده و پشتيباني مي‏كرده است) به هراس افتاده بودند، چاره را در تباه كردن گاوان و چارپايان ايران مي‏ديدند:
خبرشد به ضـحاك، زان روزگـار         از آن گــاو پـرمـايه و مرغـزار
بيامد بدان كينه چون پيل مست              مر آن گاو پرمايه را کرد پست
همه هرچه ديد اندر آن چارپاي             بيفکند و زيشان بپرداخت جاي
و ايرانيان براي بازگرفتن كين گاو، گرزهاي گاوسر ساختند و بازار فلزسازي و ريخته گري بويژه در كوههاي بختياري و لرستان كه همسايگان بابل بودند گرم شد، و با همين گرزه‏هاي گاوسر به ستيز با بابليان برخاستند، و پوست گاو را درفش كردند و به خونخواهي گاوان ازدست رفته و پدران كشته شده بسوي بابل يورش بردند.
بابليان پيش از آن جوانان ايراني را براي مارهاي ضحاك(كوههاي آتشفشان) مي‏كشتند… و آنگاه كه شيوة مهري روا شد، مهريان گرامي‏ترين دام خويش را كه گاو بوده باشد، برخي(قربان،فدا) مهر ميكردند. در برخي مهرابه‏هاي اروپا نگاره هايي اينچنين يافت شده است، و گمان همگان بر اينست كه آنكه گاو را مي‏كشد مهر است! پس اين پرسش بر ايشان پيش آمد كه اگر در افسانه‏هاي ايراني، گاوِ نخستين (گاو يكه داد، گاو تك آفريده) بر دست اهريمن تباه شد، چگونه در اينجا مهر كشندة گاو است؟ پس براي پاسخ به اين پرسش بناچار افسانه پرداختند .
در مهرابة نوين هايم آلمان يك گروه نگاره پيدا شده است كه گاوكشي(كه كلاه مهري بر سر دارد) گاوي را دستگير مي‏كند آنگاه گاو پا به فرار مي‏گذارد و آن مرد به دنبالش مي‏رود، شاخش را مي‏گيرد و دوباره دستگيرش مي‏كند و پاهاي او را بر دوش گذاشته و او را سرازير براي كشتن مي‏برد .
آنچه مهرشناسان اروپايي را به گمان افكنده است، كه اين گاو اوژن، مهر است، همان كلاه مهري او است باز آنكه در بسياري از نگاره‏هاي يافته شده دو يا چند كس را در كنار هم و با همين كلاه مي‏بينيم. پس اگر چند كس اين كلاه را دارند، مي‏توان داوري كرد كه اينان مهريان‏اند، نه مهر!
چنانكه مهرشناسان زير اين نگاره آورده‏اند: «مهر سوار بر اسب مسلح به تير و كمان». پس آن ديگري كه كلاهش چونان كلاه مهر است كيست؟ و از اين نگاره‏ها فراوان است و من نمي‏خواهم همه آنها را در اين گفتار بياورم‌(بنگريد به بخش نگاره ها).
اين گروه مهرشناس نخواسته‏اند كه در همين زمان ببينند كه اين كلاه، كلاه ايراني است و در بيشتر مرزهاي ايران هنوز كاربرد دارد، و آن كلاهي است كه از پشم بافته شده است و قيفي شكل است كه سرگشاد آنرا بر سر مي‏نهند. گاه در هواي گرم آنرا دو يا سه تا مي‏كنند كه باندازة بالاي سر مرد شود و گاه در زمستانها آنرا باز مي‏كنند تا به پائين كشيده شده و روي گوشها و پشت گردن را بگيرد و در چنين هنگام، سرِ كلاه رو به جلو خم مي‏شود!، برخي از اين كلاهها در بخش پيشين سوراخ بزرگي(به اندازه پهناي دو چشم) دارد كه به ياري آن مي‏توان روي بيني و دهان را نيز پوشاند واز سوراخ آن به جهان نگريست!
از برخي كردنِ دامان(چون اسب و گاو) بارها در «يشت ها» ياد شده  است، و در همه جا اين پيش كشي دامان از سوي شاهان يا فرماندهان و سپاهبدان، براي پيروزي بر دشمن انجام گرفته است.
و هيچگاه ديده نشده است كه ايزدي كه خود ستايش شونده است،گاوي را بكشد… اگر بپذيريم كه در آئين مهري، مهر پديد آورندة جهان و خداوند اين جهان است، پس گاو را براي كه مي‏كشد؟
به نگاره‏ها بنگريد كه يكي از آنها سكه‏اي است كه از تارس يافته شده است و زدن آن به زمان گرديانوس امپراتور روم بازمي‏گردد. يك نگاه بدان نشان مي‏دهد كه كشندة گاو، زني است كه نيم تاجي بر سر دارد… و اگر ميترا چنانكه اروپائيان مي‏گويند مرد و نرينه بوده است چگونه اين گاو اوژن را ميتوان ميترا در شمار آورد؟
اكنون به نگارة گاو اوژنِ موزه لوور پاريس بازنگريد. روشن است كه آنهم زن است!
مهر شناسان زير هر دو اين نگاره‏ها نوشته‏اند كه «مهردر حال قرباني گاو!» و يكدم نخواسته‏اند به اين بينديشند كه مهر، زن نيست. اما اگر اين دو نگاره در ميان چند نگارة ديگر آشكارا نشان مي‏دهد كه گاواوژن زن است، مي‏بايستي پذيرفت كه اينان مهريان‏اند و براي مهر، يا هر ايزد ديگر، گاو را مي‏كشند.
در پيشگفتار آئين ميترا آمده است كه آنچه از ساختمانها و نگاره‏ها كه در اروپا پيدا شده است، نوشته ندارد و آنچه كه از نوشته‏هاي ايران و هندوستان بر مي‏آيد چيز ديگر جز از آن است كه در اروپا يافته شده است .
چنين پيداست كه پژوهشهايي كه فرانتس كومون نخستين مهر شناس و به دنبال او مارتن ورزمازرن در نوشته‏هاي ايراني كرده‏اند تنها در يشت ها، بندهشن و ريگ وداي هندوستان است، و من نديده‏ام كه به شاهنامه و ديگر كتابهاي ايراني نگرشي كرده باشند.
عطار نيشابوري در يكي از چكامه‏هاي بلند خويش مي‏فرمايد:
كوفريدوني‏ كه‏ گاوان‏ راكند قربان‏ عيد       تا من اندر قتلگاه، الله‏ اکبر گويمي!
و اين سخن در شهري سروده شده است كه تا پيش از يورش مغولان، پايگاه زرتشتياني بوده است كه آئين‏هاي مهري را بيادگار داشتند و هنوز برخي از مهرابه‏هاي دست نخوردة آنان برجاست، و بخوبي ازاين سرود بر مي‏آيد كه آنكه گاو را قرباني مي‏كند، فريدون (آريائيان هنگام سه بهره شدن) است، نه مهر!
باز در اين چامه از عيد سخن رفته است كه ترجمة «جشن» است كه پيش از اين دربارة آن سخن گفته‏ام و باز هم خواهم گفت. عطار در پارة دوم اين چامه به رمز مي‏گويد، دين مهري در زمان او نيز براست بوده است و من جشن و قربان آنرا براست مي‏شناسم!
نه تنها عطار كه خود عارف بوده است، كه گوينده‏اي چون خاقاني نيز اين سخن را بگونه‏اي چند گفته است:
جام را گنج فريدون، خونبهاست        چون درفش كاويان بركرد صبح
چون در پگاه، نور مهر همانند درفش كاويان نمودار شد، براي جام، خونبهايي بايسته است و آن گنج فريدون  است كه در اين گفتار از مهر و كاوه و فريدون و جام، هرچهار ياد شده است، و باز:
مي ساز تسکين ‏هر زمان، عيد طرب بين هر زمان        ازگاو سيمين ‏هر زمان،خون‏ريز و قربان‏ تازه‏کن
چون در اين جشن شادي گاو كشته نمي‏شود، تو غرابة سيمين را كه سرش چون سرگاو است بكش… سر گاو را بردار و خون مي را از آن روان كن.
عطار نيز در رهروي راه عشق(مهر) به جشن اشاره مي‏كند در چامه‏اي كه با اين سخن آغاز مي‏شود:
جان در مقام عشق به جانان نمي‏رسد        دل در مقام درد به درمان نمي‏رسد
تا آنكه:
زان ‏مي‏كه ‏مي‏دهند درآن جشن ‏قِسمِ تو        جز درد، واپس آمدِ ايشان نمي‏رسد
باز در اين چامه كه سراپا از آن جشن سخن مي‏رود:
درون عاشقان صحـراي عشق اسـت       که‏ آن‏ صحرا نه نزديک و نه دور است
در آن صحرا نهاده تخت معشوق           بگرد تخت، دائم جشن و سور است    
ازآن کم مي‏رسد هر جان بدين جشن        که ره بس دوروجانان بس غيور است
طريقي تو اگر زين جشن خواهي:         ز نفس و عقل و جان‏ودل عبور است
در ميان رهروان ايراني بعد از اسلام بي گمان آنكه آئين مهري داشته است شيخ اشراق است، كه تمام نوشته‏هاي او سرشار از شور و شيفتگي و دلدادگي و سراندازي به مهر و خورشيد است.
وي در گفتار في حقيقة العشق كه آن را مي‏توان به «در چگونگي مهر» ترجمه كرد، مي‏گويد:
«پيشة من سياحت است. صوفي مجردم. هر وقتي روي به طرفي آورم. هر روز به منزلي باشم. و هر شب جائي مقام سازم... چون در عرب باشم عشقم خوانند. و چون در عجم آيم مهرم خوانند...»
«عشق بنده ايست خانه زاد كه در شهرستان ازل پرورده شده است و سلطان ازل و ابد شحنگي كونين بدو ارزاني داشته است. و اين شحنه هر وقتي بر طرفي زند و هر مدتي نظر بر اقليمي افكند. و در منشور او نبشته است كه در هر شهري كه روي نهد مي‏بايد كه چون بدان شهر رسد، گاوي از براي وي قربان كنند... و هر گاوي لايق اين قربان نتوان كردن و همه وقتي اين توفيق به كسي روي ننمايد .»
و اين گفتار‏ها جاي براي آن گمان ناراست كه«مهر گاو را مي‏كشد!» نمي‏گذارد. اما از آنجا كه بسياري از آئين‏ هاي مهري هنوز در گوشه‏ هاي اين سرزمين روا است، به پايان بردن اين سخن را، از آئين كشتن گاو در ميان ايزديان كردستان‌(كه برخي از آنان با نام يزيديان ياد مي‏ كنند) ياد مي‏كنم كه هنوز در گوشه‏ اي از كردستان سالي يكبار در جشن آنان انجام مي‏ پذيرد:
«يزيديان در پنجمين روز جشن دسته جمعي خود، مراسم قباغ را اجرا مي‏كنند، عده‏اي از آنان به قلة كوه مقابل مقبرة شيخ عدي رفته با تفنگهاي خود شروع به تيراندازي مي‏كنند، و در ميان هلهله و شادي فراوان، مراسم را آغاز مي‏كنند.سپس به مقبرة شيخ، كه مردان و زنان هر دو با صداي دف و ناي با هم مي‏رقصند، برمي‏گردند. در اين حال « مير شيخ خان» گاو بزرگي را آماده كرده و از آنان مي‏خواهد كه آنرا در مقابل هرگونه آسيبي محفوظ بدارند. جوانان مسلح گاو را تحويل گرفته، با خود به مقبره شيخ شمس برده تعّهد مي‏نمايند صحيح و سالم آنرا به آرامگاه شيخ عدي بازگردانند. زماني كه آنها دعا و مناجات را كه براي غير يزيديان نامفهوم مي‏نمايد تكرار مي‏كنند، دونفر يزيدي مخفيانه به داخل صف آنان نفوذ كرده، يكي از آنها با زرنگي خاصي گاو را مي‏دزدد. ناگهان صداي داد و فرياد از هر دو طرف بلند مي‏شود و حاضران بي آنكه اهميت بدهند چه كسي دزد است شروع به جستجوي گاو مي‏كنند، درحاليكه وانمود مي‏كنند كه هم نام و هم حضور وي را فراموش كرده‏اند. آنان سپس گاو را در ميان احساسات شديد خود به مقبره شيخ عدي بازمي‏گردانند.
افراد قبايل و عشاير در محلي به نام ميدان جهاد گرد هم جمع مي‏شوند و سپس ده مرد شجاع و نترس قبيله جلوتر مي‏آيند تا از گاو پاسداري كنند. اما در اين موقع مير اعلام ميكند كه احتياج  به وجود آنها نيست، چرا كه گاو فراري شده است. اين بدان علت است كه دو مردي كه قبلاً گاو را دزديده بودند به داخل مقبره وارد شده و خود را به جاي مردان مير كه قصد پاسداري از گاو را داشتند جا زده بودند. آنان سپس همراه با گاو به آرامگاه شيخ شمس كه نزديك مقبرة شيخ عدي قرار دارد فرار مي‏كنند. در آنجا يزيديان با چوب و شلاق گاو را شديداً مي‏زنند و پس از چندي ذبح مي‏كنند .
اين مراسم چنانكه قبلاً ادعا شد، يك سرگرمي مخصوص به جشن نبوده است، بلكه در اصل آئين مذهبي بوده است كه يزيديان به روش سنتي آن را انجام مي‏دهند تا بركت و فراواني را نصيب فلاحت و كشاورزي خود بكنند. براي ما روشن نيست كه رؤساي قبايل آنها تا چه اندازه به منشاء و اصل اين مراسم آگاهي دارند. آنچه براي ما قابل توجه است، حيواني كه در مراسم قرباني مي‏شود، گاو است كه آنهم در مقابل مقبرة شيخ شمس انجام مي‏گيرد، شمس همان مهر است .»
گفتار را در اين زمينه با گمان ناراست اروپائيان آغاز كردم و با گفتار ي از وِرِزمازِرِن به پايان مي‏برم كه در يكي از نگاره‏هاي بازمانده نام كشندة گاو نيز برجاي مانده است:
« از ژاهريبول نام فرمانده دسته‏اي از تيراندازان، و دوتن از دوستانش در ناحيه «دورا» نقش برجسته‏اي مانده كه در حال قرباني كردن گاو هستند !» اما چون در نگاره‏هاي ديگر نام كشندة گاو كنده نشده است، اروپائيان را گمان بر اينست كه او خود ميترا است. در بيشتر نگاره‏هاي اروپائي، در دو سوي گاو دو پسر جوان ديده مي‏شوند كه يكي آتشداني رو به بالا، و ديگري آتشداني رو به پايين در دست دارد‌(دربارة اين دو آتشدان همگان يكسان گفته‏اند كه يكي نشانة برآمدن مهر، و ديگري نشانة فرو رفتن آنست). و در همه نگاره‏ها روي گاو بسوي يكي از اين دو آتشدان است، و همين خود نشان مي‏دهد كه: گاو براي مهر كشته مي‏شود. اگر روي گاو و كشندة گاو بسوي آتشدان رو به بالا است، كشتن گاو در سپيده دمان انجام گرفته است، و اگر آن دو، روي به آتشدان پايين دارند، آئين جشن براي مهر شامگاهان برگزار شده است!
من گفتار را در اين زمينه بسنده مي‏دانم و بر فرزانگان پوشيده نماند كه اروپائيان تا چه اندازه بر گمان ناراست استوارند، اما چون مي‏بايستي كه به بخش ديگري در اين گفتار بپردازم، باز يك سخن از خاقاني گواه مي‏آورم:
مراچون‏ دعوت‏ عيسي‏ است ‏عيدي‏ هر زمان‏ در دل        دلم قربان عيد فقر و گنج گاو قربانش!
مهر و مسيح، و زمان كيش مهري در اروپا
ذبيح بهروز به اين نكته روي آورد كه در دوران باستان دو مسيح بوده‏اند كه يكي از آنان همان مهر است، و با آمارها و شمارگري‏هاي ويژة خود به دنبال پيدا كردن چهرة هر يك از آن دو رفت.
پس از او شاگردان و پيروانش (كه برخي از او نامي هم در گفتار‏هاي خويش نياوردند) بر اين باور ايستادند، و اين نيز در نزد دانايان گذشتة ايران فراموش نشده بود، چنان كه در همين گفتار خاقاني ديده مي‏شود كه او عيسي را با مهر يكي دانسته است. و باز از خاقاني در اين زمينه سخن فراوان است كه مسيح را با خورشيد و مهر در يك پايه مي‏آورد:
خورشيد را برِ پسرِ مريم است جاي        جاي سُها بوَد به برِ نعش و دخترش
                                                                                                               ديوان خاقاني شرواني
خورشيد در برِ پسر مريم(مهر) جاي دارد،و ستارة سها (كه ريزترين ستاره از گروه هفت اورنگ (دب اكبر، بنات النعش) است و بينايي چشم را با ديدن آن آزمايش مي‏كنند) در نزديكي نعش است و در اين سخن، خاقاني، بزرگي و درخشش خورشيد را در برابر فروغ اندكِ سها نشان مي‏دهد.
و باز:
خانه خداي مسيح، يعني سلطان چرخ (خورشيد)      بر در سلطان عهد، تاج زر انداخته
                                                                                                             رويه 518
جان‏ دركف شاه است،ازحادثه نهراسد        عيسي زِ بَرِ چرخ است، از دار نينديشد
                                                                                                             رويه 501
صبح شد، مريم، آفتاب و مسيح        قطرة ژاله، اشك مريمِ صبح
                                                                                                             رويه 465
اروپائيان چنان كه گفته شد گمان مي‏برند كه كيش مهري، يا با رفتن تيرداد سوم اشكاني پادشاه ارمنستان به روم رفت، يا با كاروانيان و دزدان دريائي! اما هر دو گمان نارواست زيرا كه سرگذشت آن در دفترهاي كهن ايراني آمده است.
آنان كه گمان مي‏برند كه تيرداد از ارمنستان براي روائي كيش مهري، از ايران گذشت و براي دريافت تاج شاهي به نزد نرون امپراتور خونخوار و ديوانه و دشمنِ راستي و مردمي شتافت، يكدم نينديشيده‏اند كه چگونه پادشاهي، تمام رشته‏هاي خويش و دوستي و پيوند خود را با ايران مي‏گسلد و براي گرفتن تاج به كشور بيگانه‏اي مي‏رود كه كيش و آئين آنان نيز جدا از كيش اوست؟
به گمان من ريشه در اينجاست كه اشكانيان پس از ستم هخامنشيان (كه شيوة فرمانروائي تيره ها = [حكومت فدراتيو] را  برانداخته بودند و ايران مركزي را  زير دست گروهي يوناني خودكامه كردند) با شيوة فرماندهي ايراني، كه بنا بر شاهنامه پيرامون سه هزار سال پيش از آن (هنگام فريدون) در ايران پيشينه داشت، دوباره پادشاهي يا فرمانروائي تيره‏ها را به ايرانشهر بازگرداندند. در اين شيوه هر تيره‏اي با فرهنگ خويش زندگي مي‏كرد، و از آن ميان كيش و آئين تيره‏ها آزاد بود . آئين نيايش مهر و آناهيتا در ارمنستان و شايد خراسان و برخي شهرها  روا  بوده است. در زمان بلاش اوستا گردآوري شد و دين دبيره را براي نوشتن آن پديد آوردند، پس زرتشتيان نيز در ايران به انجام كارهاي ديني و آئيني سرگرم بوده‏اند و از آنجا كه در زمان فرمانروايي خودكامة ساسانيان باز با ديو پرستي (ديويسنان) ستيز كرده‏اند، پس نشان مي‏دهد كه در زمان اشكانيان ديويسنان نيز آئين ويژة خويش را نگاهباني مي‏كرده‏اند.
آيا نمي‏توان گمان برد كه تيرداد مي‏خواست تاج امپراتوري را از امپراتور روم دريافت كند كه در كشور او تنها كيش مهري روا بود؟
چون زمان پيدائي كيش مهري بيگمان پيش از زمان سه بهره شدن آريائيان است، پس(سلم = سرم = سرمت) اروپائيان اين كيش را هنگام كوچ خود بدان سرزمين با خود برده‏اند، و گواه درست و راست آن تاريخ ايران، شاهنامه فردوسي است، كه در داستان رفتن گشتاسب به روم يا كوچ(مهاجرت)هايي كه پيرامون هزار و دويست سال پيش از زايش مسيح روي داده است و باستانشناسان رد پاي آن را يافته‏اند، در برخورد گشتاسب با «ميرين» داماد سوم قيصر مي‏گويد:
چو ميرين بديدش، به بر در گرفت        پرستيدن مهر اندر گرفت
اي جهانيان! بدانيد كه هنگامي كه اين سخن گفته شده است نه اروپا بدين چهره بود و نه اروپائيان خويش را تافتة جدابافته مي‏دانستند، و نه در كنگره‏هاي مهرشناسي هر سال سخنان پيش را دوباره باز مي گفتند‌، اين سخن تاريخ ايران است كه سه هزار سال پيش از اين نوشته شده است و گواهي مي‏دهد كه در آن زمان اروپائيان مهرپرست بوده‏اند!
شاهنامه نه تنها مهرپرستي روميان را در ياد دارد، كه يادآور مهرپرستي تورانيان  (كه از ايران ويج بسوي زردپوستان رفتند) نيز  مي‏شود. آنجا كه پيران در جنگ كاموس كشاني به ديدار رستم ايران مي‏آيد:
بدو گفت رستم كه‏ اي پهلوان         درودت ز خورشيد روشن روان
خود واژة ميترا كه در اروپا روا است از كهن بودن خويش سخن مي‏گويد. زيرا چنانكه مي‏دانيم اين واژه در سانسكريت ميترَ Mitra و در اوستا ميثرَ Mithra، در پهلوي ميتر Mitr و در فارسي دري ميهر و آنگاه مهر خوانده مي‏شود.
يك نگاه به اين چند واژه نشان مي‏دهد كه گونة اروپايي آن، ميترا Mithra از همة آنان كهن تر است زيرا كه بهر پاياني آن «آ» است، و اين «آ» در زبان اوستا و «ودا» بگونة «اَ» درآمده، و در پهلوي و فارسي دري از ميان رفته است.
ويژگي زبانهاي زنده در اينست كه كم كم زبان رو به سادگي مي‏رود و واژه‏ها در بستر رود دراز آهنگ گفتار مردمان كم كم ساييده  و كوچكتر مي‏شوند:
واژة اوستائي «هچا» در پهلوي كهن هچ، و در فارسي دري بگونة «از» درآمده است،و گاه در چامه‏ها تنها «ز» خوانده مي‏شود، و گاه در آميزش با برخي واژه ها، واك «ز» بدون زير خوانده مي‏شود چون: زايشان، زآنگاه، زين پس…
نگاهي به دگرگوني اين واژه‏ها و واژه‏هاي بسيار كه همه آنها را نمي‏توان در اينجا آورد نشان مي‏دهد كه هرچه واك‏هاي واژه سنگين تر باشد و بهر پاياني آن درازتر، آن واژه كهن تر است:
اوستائي                        پهلوي                فارسي دري                 گويش امروز
بئوذَ baôtha                   بوذ bôth              بوي bôy                         بو bu
رئوذَ raôtha                    رود rōd                رود rôd                           رود rud
آپَ âpa                           آپ âp                  آب âb                            او ow  
گئوش gaush                   گاو gâv               گاو gâv                          گو gow
و بررسي اين واژه‏ها آشكارا نشان مي‏دهد كه ميترا كهن تر از زمان اوستا و ودا است و پيش از پديد آمدن آن دو دفتر در اروپا روا بوده است، و چون از پيرامون دوهزار سال پيش در آن مرز فراموش شده بوده، دگرگوني در آن پديد نيامده است!
ما كه از شاهنامه گواه بر مهرپرستي اروپائيان داريم، زبان شناسي هم به اين سخن ياري كرد، اما جاي دو پرسش از پژوهندگان مهري اروپا هست:
اگر كيش مهر با رفتن تيرداد به روم رفت چگونه با نبودن راديو، تلويزيون ، روزنامه ، چاپ ، ماشين و هواپيما، پس از ده سال  همة جنگلها و رودبارها و كوهستانهاي اروپا را  فرا گرفت؟ هيچ به ايستائي مردمان آن سرزمين بزرگ در برابر آئين‏هاي تازه نينديشيده‏ اند؟
ديگر آنكه اگر اين كيش با تيرداد يا با دزدان دريائي به اروپا رفت، گروههاي مؤبدان اروپائي كه از آنان در داستانها و دفترها فراوان ياد شده است و در همان زمان فراوان بوده‏اند از كجا پديد آمدند؟
اما اروپائيان نيز همانند ايرانيان بر اين باور بودند كه سوشيانت  خواهد آمد. و چنان كه پيداست سوشيانت آنان نيز مهر و خورشيد بود، و بنابراين در يك سنگ نبشته به زبان لاتين، آمده است:«درود بر سوشيانت»
و بهمين روي است كه هنگامي كه در ايران كسي به نام مهر (چنانكه در نوشته‏هاي پيشين ايراني آمده است و مهرشناسان اروپايي نيز بدان نگريسته‏اند و ذبيح بهروز به خوبي آن را شكافته است) پيدا شد، اروپائيان يكباره به او كه سوشيانت و مسيحايشان بود گرويدند، و پس از آنكه در افسانه‏ها اين مسيح با عيسي عليه السلام در آميخت همگان عيسوي شدند اما نشانه‏هاي مهري در همه جاي كيش عيسوي آنان چنان كه خود نيز گفته‏اند، پديدار است، و در اين گفتار نمي‏توان بدان پرداخت، و به همين روي همة آنان كه در ايرانشهر بر كيش مهري بودند مسيحي شدند، و ايران يكي از بزرگترين پايگاه‏هاي عيسوي جهان شد، چنان كه ارمنستان نيز در زماني كوتاه به كيش عيسوي در آمد بي آنكه از سوي اشكانيان كه به شيوة پادشاهي تيره‏ها (فدراتيو) بر ايران فرمان مي‏راندند با آنان ستيزي بشود!
نگاره‏اي كه در آن سه موبد ايراني نشان داده شده است كه به راهنمائي ستارة فروزان به سوي زادگاه مسيح مي‏روند، آشكار است كه ستاره، ناهيد و ستارة سپيده دمان است كه از همه ستارگان روشن تر است كه در زمان پس از درخشيدن آن، مهر پديدار مي‏گردد. پس آنان نيز كه كلاه ايراني بر سر دارند، رو به مهر و زايش مهر يا فروغ سپيده دمان كه همراه با درخشش ستارة سپيده دم است، مي‏روند.
مهر و خورشيد
دل انگيزترين بخش يشت ها، مهريشت است كه در آن به زيبايي هر چه تمام تر از شكوه و بزرگي مهر و همه زيبايي‏ها و نيكويي هايي كه در پرتو نور مهر پديدار مي‏شود سخن رفته است، اما چون در اين گفتار مي‏بايستي كه چهره مهر ايراني را بنمايانيم از آوردن آن بخش‏هاي دل انگيز چشم مي‏پوشيم و تنها به دو گفتار از آن بسنده مي‏كنيم:
«مهر را مي‏ستائيم كه داراي دشتهاي فراخ است، از كلام راستين آگاه است. زبان آوري كه داراي هزار گوش است، خوش اندامي كه داراي هزار چشم است، بلندبالائي كه در بالاي برج فراخ (ايستاده) زورمندي كه بي خواب، پاسبان است»
«نخستين ايزد مينوي كه پيش از خورشيد فناناپذير تيزاسب، در بالاي كوه هرا  برآيد، نخستين كسي كه با زينت‏هاي زرين آراسته از فراز كوه زيبا سر درآورد. از آنجا (آن مهر) بسيار توانا تمام منزلگاه‏هاي آريائي را بنگرد »
از اين گفتار چنين بر مي‏آيد كه مهر همان روشني سپيده دمان است كه پيش از خورشيد، از فراز كوه به دشت‏ها پرتو مي‏افكند، و آرايه‏هاي زرين از پرتوهاي خورشيد، كه هنوز خود برنيامده است، دارد، و با آمدن او همه جا روشن مي‏شود.
و باز:
«…. كسي كه پس از رفتن خورشيد، به پهناي زمين به در آيد. دو انتهاي زمين فراخ كروي دور كرانه را بسوده، آنچه در ميان زمين است بنگرد »
و چون در اين كرده روشني پس از خورشيد هم فروغ مهر آمده است پس مي‏توان مهر را به جز روشني سپيده دمان، نور «اسر» و «اهپد»  (بي آغاز و بي پايان) ناميد.
خود واژه مهر، پيمان را مي‏رساند، و هزار گوش و هزار چشم او براي آنست كه در هركجا پيمان شكني روي دهد، او ببيند و بشنود، و بهمين روي است كه پيمان شكنان را ميتر دروج=مهر دروغ مي‏خوانند.
مهر برابر با پيمان هنوز در گفتار، خود را مي‏نماياند.
من ندانستم ازاول‏ كه تو بي‏ مهرووفايي        عهد نابستن ازآن به،که ببندي و نپايي
                                                                                                                 سعدي
كه در اين چامه مهر و عهد(پيمان) همراه با وفا= مهرباني آمده است.
نسيم صبح وفا، نامه‏ايکه بُرد بدوست        ز خون ديدة ما بود و «مهر» عنوانش
                                                                                                                  حافظ
كه باز مهر با وفا برابر هم آمده است.
از اين سخنان بر مي‏آيد كه «مهربان » آنست كه به مهر و پيمان پايدار باشد، و باز آنكه امروز مهر برابر با دوستي مي‏آيد و مهربان كسي است كه كسي را دوست بدارد، و اين دگرگوني از آنجا پيدا شده است كه آنكه مهر مي‏ورزد و پيمان را نگاه مي‏دارد آن ديگري را هم دوست مي‏دارد.
به گمان من واژه‏اي كه در زمان باستان بجاي مهر=دوستي بوده است، واژه «زار » است كه امروز از آن گريان و نالان بر مي‏آيد.
زار(دوستدار= مهربان امروزي) را از واژة آميختة بيزار مي‏توان دريافت، چرا كه در اين واژه بي زار، بي -دوستي و بي مهري را مي‏رساند. پس زار مي‏بايستي كه دوست و مهرورز و مهربان بوده باشد. در اين گفتار سهروردي نيز زاري در برابر بي نيازي آمده است و مهرورزي و نشان دادن دوستي را مي‏رساند:
«چندانكه زاري بيش كرديم استغناء او از ما زيادت مي ‏ديديم»
                                                                                                                رويه 282 مجموعه مصنفات شيخ اشراق
در اين سخن رودكي نيز زاري جدا از مويه و مُستي آمده است:
مُستي مكن كه نشنود او مستي        زاري مكن كه نشنود او زاري
كه دور از گفتار سخنوري چون رودكي است كه اگر زاري همان مويه بوده باشد، دو بار آن را در يك سخن بياورد!
اما از آنجا كه پس از مهربانان زمان باستان، ديرزماني است كه ماهرويان به مهر و پيمان خويش پايدار نمي‏مانند، آنكه را زاري و دوستي جاي ماند، زاري و گريه بهره است و زاري، گريه و مويه و تنگدلي به همراه دارد. و از همين روي است كه زاري مهربان همواره با نزاري همراه است و دربارة اين واژه و اين پيشنهاد مي‏بايستي كه پژوهشي بيشتر كرد .
از اين روي كه مهر از زاري دور مي‏شود از آن روي به خورشيد نزديك مي‏گردد چنان كه در اروپا هم مهر با «هليوس»، ايزد خورشيد نزديكي پيدا كرده است و در چند نگاره مهر و خورشيد در كنار يكديگر ديده مي شوند.
زيرا كه نور مهر همراه خورشيد و نزديك به خورشيد است،و از اين رو است كه در شاهنامه در نخستين پيماني كه فريدون براي كين پدر با مهر مي‏بندد نام خورشيد مي‏آيد:
جهان را همه زير داد آورم             چو از نام دادار ياد آورم
فريدون به خورشيد بر، برد سر       کمر تنگ بسته به کين پدر
در گفتار اسفنديار و رستم نيز برجاي ماندن سيستانيان بر آئين مهر چنين نمايانده مي‏شود:
شنيدم كه دستان جادوپرست        به هر كار يازد به خورشيد دست!
و باز در بسيار سخنان به جاي نام خورشيد، نام مهر مي‏آيد، چنان كه  امروز همگان مهر و ماه را با هم مي‏آورند:
مهر مني، ماه مني             ز دلبران تويي که دلخواه مني
مهر و عرفان ايراني
از آنجا كه آئين مهر در جهان از پيشينه‏اي بس دور برخوردار است، افسانه‏هاي آن در آئين‏هاي اين زمان فراوان به چشم مي‏خورد، مهر شناسان اروپا يكايك آئين‏هاي عيسوي را با آئين‏هاي مهر سنجيده‏اند و ديگران در اين زمينه بسيار گفته‏اند.
در ايران نيز چنانكه گفته شد در سه سو، چهرة آموزش‏هاي مهري ديده مي‏شود: در زورخانه‏ها در ميان ايّاران و جوانمردان و در گروه درويشان و وارستگان و عارفان… و اينست كه نشانه‏هاي مهر در گفتار عارفان ايراني همچون روشني سپيده دمان در امواج درياي عرفان ايران روان است.و پيري از پيران راه نيست كه در اين زمينه نگفته باشد.
اما چنانكه پيدا است، آنكه آگاهانه و با برخورداري از همه دفترهاي كهن، و شايد با پيوستگي به زنجيري از رهروان و پيروان مهر، به مهريان باستان پيوسته است، شيخ اشراق سهروردي است  كه به همين روي جان خويش را در سي و هشت سالگي از دست بداد.
وي در «كلمة التصوف» پس از رد باور برخي از مغان پايان دوره ساسانيان كه انديشه زرتشت را به سوي دوگانگي كشيده بودند مي‏گويد: «كانت في الفرس امه، يهدون بالحق، و به كانوا يعدلون حكماء، فضلاء غير مشبه المجوس، قداحيينا حكمتهم النوريه الشريفه، التي يشهديها ذوق افلاطون و من قبله من الحكماء، في الكتاب المسمي بحكمه الاشراق »
«در ايران گروهي بود كه به اشا (حق) ره مي‏بردند و آن را به داد مي‏داشتند (بدان رفتار مي‏كردند) دانشمندان و برجستگاني كه چونان مغان دو گانه پرست نبودند، همانا كه ما، آئين و دانش برتر روشنايي آنان را كه كام افلاطون و دانشمندان پيش از او بدان شيرين گشت، در كتابي بنام «حكمة الاشراق» زنده  مي گردانيم.»
سهروردي در همه گفتار‏هاي خويش، در پايان، ره به مهر و خورشيد مي‏برد و من از او گفتاري نديده‏ام كه نه چنين باشد، و از ميان گفتار‏هاي او يك خورشيد نيايش است كه بس شگفت مي‏نمايد و بايستي كه با گفتار‏هاي ديگر آن را به فارسي دري درآورد.
در«رسالة في حال الطفوليه» كه با انديشه‏اي تيز به ژرفناي هستي و جهان نگريسته است، در گذشتن از پايگاه‏ها و زينه ها، در پايگاه سوم مي‏گويد:« و آنگاه وي را بر كوه قاف بايد رفت و آنجا درختي است كه سيمرغ، آشيان بر آن درخت دارد، آن درخت را به دست آرد و ميوه آن درخت را خورد و آن مقام سيم است. بعد از آن به طبيب حاجت نباشد كه او خود طبيب شود .»
سهروردي از سيمرغ، خورشيد را خواهد گفتن، زيرا كه در «رسالة عقل سرخ» مي‏گويد: «.…سيمرغ آشيانه بر سر طوبي دارد. بامداد سيمرغ از آشيانه خود به در آيد، و بر زمين بال گستراند، از اثرِ پرِ او ميوه بر درخت پيدا شود، و نبات بر زمين »
و روشن است كه پيدايي ميوه درختان و گياهان از فروغ خورشيد است كه آن را به بال سيمرغ ماننده كرده است. پير عطار نيز چنين مي‏گويد:
دام‏سرزلف‏او،وقت‏سحركشف گشت                 جان همه منكران، واقف اسرار شد
يا:
هر زمان عنبر فشاند زلف عنبر ريز او        من بدان آموختم وقت سحر زان مي‏روم
يا:
يك موي تو در صبحدم، بر گاو و آهو  زد رقم      مشك است يا عنبر بهم، زلف تو بر هم تافته
يا:
رطل گران‏ده صبوح زانكه‏رسيدست صبح            تا سر شـب بشـكند، تيغ كشيدست صـبح
روي نهفتست تير، روي نهادست مهر                پشت بدادست ماه، هين که رسيدست صبح
عطار بارها داستان از پير خود مي‏گويد و هر بار شوريدگي و سرمستي و دلدادگي او را باز مي‏گويد، كه چگونه پاي بر سر هستي نهاده است، و بال به سوي آسمانها گشاده. از آن ميان اين سرودة او است كه پير را به دوست مي‏رساند، آنجا كه در مشرق جان به مهر مي رسد:
دي پير من از کوي خرابات برآمد               وز دلشدگان نعرة هيهات برآمد
شوريده به بازار فنا، سر ببر افکند              سرمست به معراج مناجات برآمد
چون از ره جانان ببرِ سينه فرو شُد             در مشرق جان صبح تحيات برآمد
چون دوست نقاب از رخ پرنور برانداخت     با دوست فروشُد، به مقامات برآمد
و از سعدي است:
شـورش بلبلان ســحر باشد                               خـفته از عشـق بي خبر باشد
به غنيمت شِمُر اي دوست دم عيسي صبح              تا دل ‏مرده ‏مگر زنده کني، کاين دم از اوست
كه دراين سخن مهر و عيسي و جانبخشي سپيده دمان هر سه با هم آمده است، و از كجا كه مرده زنده كردن عيسي همين جان دوباره‏اي نباشد كه با آمدن مهر در زمين و زمان و گياه و جانوران … دميده مي‏شود! زيرا كه روشن است كه مرگ به فرمان خداوند روي مي‏دهد و پيامبر خداوند را نمي‏شايد از براي نشان دادن پيامبري خويش فرمان خدا را ديگرگون كردن!
چنان كه گفته شد نوشته‏هاي عارفان ايراني لبريز از انديشه‏هاي مهري است و چون آغاز روايي انديشه‏هاي مهري و كيش مهر چنان كه در شاهنامه آمده است، هنگام سه بهره شدن آريائيان مي‏باشد، دور نيست آنان كه چون سهروردي پيوند زنجير درويشي خويش را نگاه داشته‏اند، فريدون را نخستين رهروي بدانند كه به «مرحلة تجريد» رسيد. وي در «الواح عمادي» لوح چهارم بند 94 مي‏گويد :
« و نوري مُعطي تاييد است كه نفس و بدن بدو قوي و روشن گردد، در لغت پارسيان«خّره» است، و آنچه خاص ملوك باشد آنرا «كيان خّره» گويند، و از جمله كساني كه بدين نور و تأييد رسيدند، خداوند نيرنگ، ملك آفريدون است، آنكه حكم كرد به عدل و حق قدس و تعظيم حق بجا آورد به قدر طاعت خويش، و ظفر يافت بدان كه از روح القدس متكلم گشت.»
 اكنون كه سخن بدينجا رسيد، خوبست كه چند مهرابة بر جاي مانده در نيشابور (كه پايگاه مهر باستان بوده است) را نشان دهم و يكي از آنان «گنبد مهرآباد» در جنوب شهر نيشابور است (بنگريد به نگاره ها) كه به زيبايي هر چه بيشتر هنوز خود مي‏نمايد. در زير اين مهرابه راهرو پيچ در پيچ بزرگي (لابيرنت) بوده است كه بسياري از مردمان در آن گم شده‏اند و بدان روي روستائيان آن را بسته‏اند. اما نشانة سوراخ روشني گير آن در برابر سوراخ روشني گير اين يك بر كف زمين ديده مي‏شود.
اين مهرابه نيز: مهربا mehraba خوانده مي‏شود و در همينجاست كه نويسنده‏اي ديوان پير نيشابور، عطار را رونويس كرده است و از آن به نام «قديسة مقدسة مهرآباد» نام برده است .
نزديك اين مهرآباد گنبد ديگري است كه «شادمهرك» خوانده مي‏شود و نشان مي‏دهد كه بايستي آرامگاه يكي از مهريان بزرگ بوده باشد كه پيش از يورش مغول درگذشته است، زيرا كه ساختمان آن به شيوة ساختمانهاي هنگام غزنويان است.

m1

نگارۀ بالا سکه‏اي است که از تارس يافته شده است و زدن آن به زمان گرديانوس سوم امپراتور روم باز مي‏گردد. يک نگاه بدان نشان  مي دهد که کشنده گاو، زني است که نيم تاجي بر سر دارد . . . و اگر ميترا چنان که اروپائيان مي گويند مرد و نرينه بوده است چگونه اين گاو اوژن مي‏تواند که ميترا بوده باشد؟                                                                               
 

                   m2

                                                            m3                                                                      

اکنون به نگارۀ گاو اوژن موزۀ لوور پاريس بازنگريد. روشن است که آن هم زن است!
مهر شناسان زير هر دو اين نگاره‏ها نوشته‏اند که «مهر در حال قرباني گاو!» و يکدم نخواسته‏اند به اين بينديشند که مهر، زن نيست. اما اگر اين دو نگاره در ميان چند نگارۀ ديگر آشکارا نشان مي دهد که گاو اوژن زن است، مي بايستي پذيرفت که اينان مهريان اند که براي مهر، يا هر ايزد ديگر، گاو را مي کشند.

                                         m4
                                                            

نگاره‏اي که در آن سه موبد ايراني نشان داده شده است که به راهنمائي ستارۀ فروزان به سوي زادگاه مسيح مي روند؛ آشکار است که آن ستارۀ ناهيد و ستارۀ سپيده دمان است که از همه ستارگان روشنتر است که در زمان پس از درخشيدن آن مهر  پديدار مي گردد. پس آنان نيز  کلاه ايراني بر سر دارند و رو به مهر و زايش مهر مي‏روند.
                                                           m5          
                                     
  نزديک اين مهرآباد گنبد ديگري است که «شادمهرک» خوانده مي‏شود و نشان مي‏دهد که بايستي آرامگاه يکي از مهريان بزرگ بوده باشد که پيش از يورش مغول درگذشته است.
                                                       m6


  • بنیاد نیشابور