• جستجو

 

  • نشر بلخ
  • شاهنامه؛ داستان ايران

ببند
نام :  
ايميل گیرنده:
  
پیغام :  
 
14729 : شمار بازدید
فرستادن به دوستان

شاهنامه؛ داستان ايران

فريدون جنيدی ايران شناس، زبان شناس و شاهنامه پژوه معاصر و بنيان گذار و گرداننده بنياد فرهنگی نيشابور و نشر بلخ (وابسته به آن بنياد) است. تاکنون کتابهای متعددی به کوشش وی به چاپ رسيده است که از آن جمله می توان به: زندگي و مهاجرت آرياييان بر پايه گفتارهای ايران، نامه فرهنگ ايران (در 3 جلد)، داستانهای شاهنامه (در 9 جلد)، حقوق بشر در جهان امروز و حقوق جهان در ايران امروز و ... اشاره کرد.
افزون بر کتابهای متعددی که در زمينه فرهنگ و ادب ايران از وی به چاپ رسيده است وی هم اکنون در حال جمع آوری حاصل پژوهش های خود در زمينه سرگذشت زندگی و مهاجرت آرياييان بر پايه گفتارها و منابع ايرانی است که در کتاب«سرگذشت ايران» به چاپ خواهد رسيد.
فريدون جنيدی پس از 33 سال پژوهش پيرامون شاهنامه، اکنون مشغول آماده کردن ويرايشی از شاهنامه است که در نوع خود نخستين ويرايش از شاهنامه به شمار می آيد . گفتگويی که مي خوانيد پيرامون چگونگی اين ويرايش  و نوع نگاه وی به مفاهيمی چون اسطوره و افسانه است.
    برداشت شما از واژه اسطوره و مفهوم آن چيست و اينکه به نظر شما چرا شاهنامه اسطوره نيست؟
•    - می دانيم که واژه (history) در فرانسوی و (story) در انگليسی به معنی داستان (تاريخ) در زبان فارسی است که در معنای درست خود بکار برده می شوند و امروزه معنی افسانه در ايران به کار ميرود و اين خود نشان دهنده هم ريشه بودن اين واژه است. اسطوره از کلمات تازی شده (معرب) است که در قرآن کريم هم به کار رفته و ميتواند به معني تاريخ باشد. ولی چون در کشورهای ديگر و ازهمه بدتر در يونان، داستان زندگی پيشينيان به انبوهی از آگاهی های نادرست و دور از خرد انسانی آميخته شد، به آن مفاهيم اسطوره اطلاق کردند. و زمانی که شاگردان همان غربی ها به ايران آمدند و دانشگاههای ما را تأسيس کردند و سپس استاد همين دانشگاهها شدند، چاره ای بجز رهنوردی در راهی که استادان معظمشان گفته و رفته بودند نداشتند و همان  حرفها را در دانشکده های ما به جريان انداختند و نظر آنها به همان داستانهای دروغی است که در يونان و بعضا" در هندوستان بوده. ما در ايران از اين داستانها نداريم!، داستانهای آميخته به مغز افيونی کاهنان يونانی يا برهمنان هندی. افسانه ها و داستانهای ما مانند آسمان ايران آبی و روشن و چون خورشيد ايران درخشان است. پس ما دليلی نداريم که واژه اسطوره را بکار ببريم. در کتاب زندگی و مهاجرت آريائيان بر پايه گفتارهای ايرانی به خوبی نشان داده ام آنچه از نگاه غربيان و يا پيروان غرب اسطوره به نظر ميآيد، جزيی از تاريخ بشر است. مثلا" شما ميخوانيد يا می بينيد از کسی يا دوره ای در تاريخ ايران باستان پس از کيومرث با نام فرواک (Fravak) نام برده می شود که اکنون نيز معنای آن مشخص است. يعنی حرکت به سوی سخن گويی. که نشانگر دوران سخن گويی بشر است. ما بايد بدانيم که هرکدام از اين واژه ها بار معنايی خاصی دارد. به عنوان مثال چند نمونه از نزديکترين و کهنترين اين واژه ها را برايتان معنی می کنم. پدر ،مادر، برادر، خواهر. در زبانهای ايران باستان و سنسکريت و اوستايی، «پيتر=pitara »، يعنی کسی که خانواده براو استوار است، « پی و ستون خانواده »، «ماتر =Matara »، از ريشه « ما =Ma» به معنی افزون و شماردن است که امروزه نيز ما واژه های : آمار، شمار، پيمانه، پيمودن، را در فارسی و انگليسی  را از آن داريم. « ماتر» در اوستايی با پسوند «تر» اسم فاعل است. يعنی افزاينده، «آنکه به شماره فرزندان را به دنيا می آورد و بر خانواده می افزايد ». برادر، در زبان سنسکريت «براتر= Baratara» و در اوستايی «براتر=Beratara» ازريشه « بر= Bera» به معنی « بردن» بوده. می بينيم که وظيفه پسران در خانواده حمل وسايل سنگين است، نه تنها در آن زمان بلکه در آپارتمانهای لوکس امروزی تهران هم اگر چيز سنگينی باشد که بچه ها توان حمل آن را نداشته باشند، مادر از پسرش می خواهد که آن را جابجا کند دختر در سنسکريت « دوهيتر=Dohitara» و در اوستايی « دوغدر=Dydar» و در پهلوی « دوختر=Doxtar » و در فارسی «دختر» مي شود. که از ريشه «دوهی» به معنی «شير» است که بعدا" «دوغ» تبديل به «شير» (1) شد. و امروزه در معنای نوعی فراورده لبنی به کار مي رود و در اصل نامی از نامهای شير بوده و « دوهيتر» بر روی هم يعنی « دوشنده شير» هم اکنون در هر روستايی در جهان – کارهای مربوط به دوشيدن شير و فرآورده های آن توسط دختران و زنان انجام ميگيرد. زمانی که واژه ها مفهوم داشته و به ما رسيده و هنوز هم مفهوم خود را حفظ کرده چطور ما بايد واژه های بزرگی چون جمشيد، فريدون، فرواک يا کيومرث را بشکافيم تا معنای آن را دريابيم. اين شجاعتی بود که من کردم. يعنی به کمک باستان شناسی و رشته تاريخ و زبان شناسی اين مفاهيم را در آوردم و در کتاب  « زندگی و مهاجرت آرياييان بر پايه گفتارهای ايرانی » گفتم که مقداری از آن تاکنون به اثبات رسيده و باقی در کتاب « داستان ايران» به اثبات خواهد رسيد.
   خبردار شديم که شما تصحيحی از شاهنامه داريد که بزودی منتشر می شود. در مورد اين تصحيح و ويژگی های آن توضيح دهيد؟
•    - اولا" تاکنون ما با ويرايش شاهنامه رو به رو نبوده ايم. کسانی هم که تاکنون پيرامون شاهنامه کاری کرده اند؛ نسخه های مختلف شاهنامه را با هم بررسی کرده اند. به اين شکل که يک نسخه را اصل قرار داده اند و بقيه را بدل و در زير آورده اند و اولين کسی که از لزوم ويرايش شاهنامه و با نام « تنقيه» از آن ياد می کند « حمد الله مستوفی قزوينی» است. وی کتابی به نام « ظفرنامه» دارد که در آن تاريخ ايران را از حمله عرب به بعد به شعر درآورده است و  در حاشيه آن کتاب، شاهنامه را هم آورده است. وی اين کتاب را در قرن 8 هـ.ق نوشته  و در مقدمه اين کتاب گفته که من درکار کتاب خودم بيش از 50 جلد از شاهنامه ها را بررسی کردم و ديدم و خواندم و دريافتم که اين دريای پرگوهر و تابناک از دست نسخه نويسان آسيب فراوان  ديده است و مروت نديدم که از آن بگذرم و ويرايش نشده. اگر حمله مغول و اتابکان و صفويه و قاجاريه و حکومت پهلوی که همه نگرش آنها به غرب بود، نمی بودند و کار به دست مردم ايران بود، ايرانيانی که در قرن 8 هـ.ق صحبت از ويرايش شاهنامه کرده اند بی شک تا امروز شاهنامه را آراسته و ويراسته کرده بودند. اما متأسفانه شاهنامه سرشار از افزوده هايی است که به چند دليل به آن افزوده شده است. دليل نخست دستگاههای غزنوی است که از زمان آمدن غزنويان تا آخر دوره قاجاريه در  ايران حکم می راندند و نژاندشان را از تاتارها و مغولان می دانستند، بنابراين می خواستند کاری کنند که، فردوسی، نشان و درفش و نماد عزت و شرف ايران را آلوده کنند و به اين روش بگويند او نيز مانند ديگر شاعران ورّاج سلطان محمود بوده است و برای اين کار به بخشهای مختلف شاهنامه ابياتی را افزوده اند که در آن ابيات از زبان فردوسی مثلا" مدح سلطان محمود شده. اين بخشها افزوده های سياسی است که دلايل آن را خواهم گفت. بخشی از افزوده ها هم هست که به دست نسخه نويسان انجام شده است. به دليل آنکه، زبان فردوسی، زبانی فخيم و درست و کهن ايرانی است، برخی از نسخه نويسان متاخر که مفهوم بعضی از ابيات را در نمی يافته اند و يا به درستی نمی فهميدند  يا حتی به عکس مفهوم بيت آن را معنی می کرده اند، به اين ابيات، ابياتی ديگر افزوده اند که دشواری کار دريافت معنی ابيات فردوسی را جبران کنند. دليل ديگر اينکه مردمانی که هزاران سال قبل اوستا را می نوشته اند و بعد از اسلام قرآن کريم را نوشته اند و شاهديم که در تمام قرآن واژه نادرست يافت نمی شود، چون بر اين باورند که اين کلام خدايی است و بايد درست نوشته شود. اما چون همگان شاهنامه را ميراث فرهنگی نياکان خود می دانسته اند به خودشان اين حق را می دادند که هر گونه که می خواهند به آن ابيات و مفاهيم تازه وارد کنند.
   پس شاهنامه به چه دليلی نوشته شد و نقش سلطان محمود در سفارش آن چه بود؟
•    آغاز کار محمود از اينجاست، در همين ديباچه شاهنامه که فردوسی شرح احوال پديد آمدن شاهنامه را آورده. می خوانيم که شاهنامه در زمان « ابو منصور عبدالرزاق توسی» به نثر بوده است و نخست«دقيقی» آغاز به سرودن شاهنامه به نظم می کند که درنگ نمی يابد و کشته می شود و فردوسی زمانی می انديشد که آيا کار دقيقی را دنبال کند يا نه؟ که شايد من هم درنگ نيابم و زمانم به سر برسد و بايد کار را به ديگری بسپارم. تا اينکه فردوسی  می گويد، دوستی داشتم که:
    به شهرم يکی مهربان دوست بود
    تو گويی که با من به يک پوست بود
    مرا گفت خوب آمد اين رای تو
    به نيکی خرامد مگر پای تو
    گشاده زبان و جوانيت هست
    سخن گفتن پهلوانيت هست
    تو اين نامه خسروی بازگوی
    بدين جوی نزد مهان آبروی
    نوشته من اين دفتر پهلوی
    به نزدت بيارم مگر نغنوی
    و اين آغاز کار شاهنامه است که به ياری دوستی که نامش برده نمی شود و نام «ابومنصور» هم برده نمی شود:
    يکی پهلوان بود و دهقان نژاد
    دلير و بزرگ و خردمند و راد
    پژوهنده روزگار نخست
    گذشته سخن ها همه باز جست
    و نام از « اميرک منصور»، پسر ابو منصور هم برده نمی شود. من در اين باره بسيار انديشيده ام که چرا حتی نامی از دقيقی هم برده نمی شود:
     جوانی بيامد گشاده زبان
     سخن گوی و خوش طبع و روشن روان
    دليل آن، بزرگی و عظمت کار شاهنامه است. چون با نام خداوند آغاز می شود و بعد هم نام بزرگان ايران می آيد و جايی برای آوردن نام ديگران نيست. و پس از آن:
     بدين نامه چون دست بردم فراز
    يکی پهلوان بود و گردن فراز
    جوان بود و از گوهر پهلوان
    سخن گوی خوش طبع و شيرين روان
    يکی از نژاد همان پهلوانی که پيش از اين نام بردم، يعنی همان« ابو منصور عبد الرزاق توسی».
    مرا گفت خوب آمد اين رای تو
    به نيکی خرامد مگر پای تو
    به چيزی که بادش مرا دسترس
    می آرم، نيارم نيازت به کس
   همی داشتم چون يکی تازه سيب
    که از باد بر من نيامد نهيب
   يعنی مرا مانند يک سيب تازه نگهداری می کرد. ولی می بينيم که از آن پهلوان، يعنی «اميرک منصور» هم نامی برده نمی شود.
    نه زو زنده بينم نه مرده نشان
    ز دست نهنگان مردم کشان
    نهنگان و مردم کشان يعنی روزبانان و جلادان و دژخيمان.
    ستم باد بر جان او ماه و سال
    کجا بر تن شاه شد بد سگال
   يعنی جاودانه بر کسی که انديشيد بايد اميرک منصور را بکشد، ستم باد. اين شخص کيست؟
    ما در تواريخ همان زمان بخصوص در تاريخ «گرديزی » داريم که «سبکتکين» يعنی پدر « محمود غزنوی» اميرک منصور را به همراه دو نفر ديگر از بازماندگان خاندان سرداران ساسانی گرفت و زندانی کرد. در سال 389 هـ. ق که سبکتکين بيمار شد و مرد و پس از 8 ماه محمود از سوی خليفه عرب لوا و خلعت و عنوان گرفت و پادشاه خراسان شد. در اين زمان است که « اميرک منصور» کشته می شود. يعنی ترديدی نيست که تا زمان زنده بودن سبکتکين اميرک منصور زنده بوده و توسط محمود به قتل رسيده است. فردوسی خود می فرمايد که « ستم باد بر جان او ماه و سال» و افزايندگان بی خرد بيت آورده اند که :
    يکی پند آن شاه ياد آوريم
    ز کژی روان سوی داد آوريم
   اول اينکه بر اساس اين بيت هر چه تا کنون از ستايش خداوند و آفرينش ايزدی و گفتار در فراهم آمدن شاهنامه گفته بودم، همه کژ بوده است و مي خواهم اين کژی را راست کنم و پس از اين به سوی داد بگروم !! حال اين راستی چيست ؟
    ابوالقاسم آن شاه پيروز بخت
    کزو نازد زندگانی و تخت
   و ... و تمام مدحی که برای محمود گفته اند!
   من از شما می پرسم:
   روا هست که فردوسی، نماد گفتار ايرانی در جايی گفته باشد: « ستم باد بر جان او ماه و سال» و همان شخص را به فاصله 3 بيت ستايش کند؟ و اين، سرمايه کارافزايش به شاهنامه شد.
    آيا از نظر تاريخ سرودن شاهنامه هم می توان اين نکته را ثابت کرد؟
•    البته بسياری در اين سالها گفته اند که چنين نيست و فردوسی شاهنامه را به سفارش محمود سروده، شما می بينيد که شاهنامه در سال 370 هـ. ق آغاز شده و دليل آن در پايان شاهنامه آمده که :
   سرآمد کنون قصه يزدگرد
   به روز سپندار مذ ماه ارد
   ز هجرت شده پنج هشتاد بار
   که من گفتم اين نامه شاهوار
   « يعنی 25ام اسفند سال 400 هجری شاهنامه تمام شده» که اگر اين کار 30 سال به درازا کشده باشد زمان آغاز آن می شود 370. محمود در سال 389 به حکومت رسيد يعنی 19 سال پيش از پادشاهی محمود کار شاهنامه آغاز شده بوده و باز 20 سال قبل ار آن شاهنامه در زمان « ابو منصور رزاق» به نثر نوشته شده بوده. چگونه می توانيم قبول کنيم؟- که شايد هنوز هم در اين زمان محمود را نخريده بوده اند چون می دانيم محمود و سبکتکين و ... همه بنده زر خريد بوده اند-. و چطور ممکن است شاهنامه فردوسی در زمان محمود آغاز شده باشد؟ و زمان گذشت و مردم باور به اين امر نداشتند تا اينکه در زمان « بايسنقر ميرزا» يک شاهنامه ای – نمونه ای از بدترين کار فرهنگی که اتفاق افتاده – و رژيم گذشته ما چنان ديد فرهنگی پستی داشت و يا اصلا" ديدی نداشت! که همان بدترين نمونه کار را به عنوان يکی از برترين کارهای فرهنگی ايران به جهانيان عرضه کردند و در مقدمه آن شاهنامه هزاران دروغ و درهم ديگر به رشته تحرير درآمد، از جمله آنکه وقتی فردوسی شاهنامه را سرود و سلطان محمود به او عنايت نکرد، رفت پيش اياز!!! يعنی می خواهند درفش و آزادگی ايران، فردوسی را، در برابر اياز، غلام بدکاره محمود خم بکنند. ننگ باد و شرم باد بر کسانی که چنين نوشتند و ننگ باد و شرم باد بر کسانی که گمان می کنند – حتی در همين دوره نيز – که محمود سفارش دهنده کار شاهنامه بوده، و فردوسی بری از اين تهمت ها و ناروايی ها است.
•    در رژيم پهلوی به فرض بنيادی تشکيل شده به نام بنياد شاهنامه فردوسی که استاد بزرگ آن آقای « مجتبی مينوی» بود. با اينکه خود می گفت که جريان سرودن شاهنامه چنين نبوده باز هم در نسخه هايی که چاپ کردند تمام اين ناراستی ها هم به چاپ رسيد؟ چرا؟ اگر شما قبول داريد که اين اثر بزرگ برای خوشايند محمود نوشته شده است پس چرا بايد مدح دروغ محمود باز هم در آن نوشته شود؟ و اين امور خود سرمايه کار من شد تا شاهنامه را از نادرستی ها و آلايش ها بپيرايم و در جريان اين کار بود که به ديگر افزوده های شاهنامه پی بردم و به ياری يزدان اگر اين کار به انجام برسد نخستين ويرايش شاهنامه است.
    برای اين ويرايش منابع شما چه کتاب هايی بوده ؟
•      مراجع کار من در اين ويرايش نخست شاهنامه ای است که آقای «جلال خالقی مطلق» - که بايد از همه ايرانيان درود باد- و در اين کتاب وی نسخه های کهن شاهنامه را جمع آوری و مقابله کرده است و اين کار عظيم و بزرگ 30 سال به درازا کشيده است و بعد شاهنامه «چاپ مسکو» و «حمدالله مستوفی» که هردو در کار ويرايش ما موثر است و برترين و بزرگترين کار، شاهنامه «بنداری اصفهانی» است که تقريبا": در سال 620 هـ. ق در اوج حمله مغول به ايران، وی شاهنامه را به عربی ترجمه کرده است. اين ايرانی بزرگ و دورانديش که فکر می کرد کتابهای ايرانی در زير پای اسبان مغول از ميان خواهند رفت، برای حفظ و بقای شاهنامه آن را به برترين و شيوا ترين نثر عربی درآورد که به گمان من و تا آنجا که مطالعات اندک من نشان می دهد غير از قرآن کريم که کلام ايزدی است در فرهنگ و ادب عرب به زيبايی شاهنامه بنداری نثر ديگری نيست.H.K


  • بنیاد نیشابور