• جستجو

 

  • نشر بلخ
  • آقاي احمدشاملو! ترا با نبرد دليران چكار؟

ببند
نام :  
ايميل گیرنده:
  
پیغام :  
 
21301 : شمار بازدید
فرستادن به دوستان

آقاي احمدشاملو! ترا با نبرد دليران چكار؟

فريدون جنيدي
در بيشتر انقلابهاي جهان آئين  برآن بوده است كه پس از به نتيجه رسيدن  شورش،نام خيابانها،ميدانها،و جايگاه هاي همگاني دگرگون شود!
در جريان انقلاب گفتاري در اين باره نوشتم وگوشزدكردم كه اگر گروه هاي انقلابي برآنند كه نام ها را ديگر كنند،مي بايدكه چندين نكته مهم را از نظر دور ندارند.
از جمله:قواعد وقوانين زبان فارسي،روابط تاريخي واجتماعي،اصول محلي وجغرافيائي... وبالاخره اولويت ها،برتري ها!
شوراي انقلابي جوانان نگذاشت كه فرياد من به گوش همه برسد،واز آن جمله در خراسان زادگاه فردوسي،نامي را تغيير دادندكه دست کم به دو گروه زخم زد:
زخم نخست بر كساني خورد كه با بي مهري و ناحقشناسي نام دانشگاه فردوسي را ديگر كردند.غافل از آنكه اين دانشگاه كوچك،كه بيگمان؛ارز،و سنگ كشيدن نام عظيم فردوسي را نداشت از جمله همه جايهائي است كه زباران واز تابش آفتاب،ويران خواهد گرديد،واين كاخ بلند فردوسي است كه تا جهان هست از باد و باران گزندي نخواهد ديد! روندگان جهان آينده به سستي خرد برگردانندگان اين نام، فيلسوفانه خواهند خنديد!
زخم دوم بر پيكر علي شريعتي خورد كه در گمانش نيز نمي گذشت كه نام  خويش را به جاي نام آن بزرگمرد همه زمانها بگذارد.
آنگاه،زمان مي گذرد و روزي اين دانشگاه شاهد برگزاري نطق انتخاباتي كسي مي شود كه،همو در اين سخنراني چنين مي گويد كه:
«فردوسي از رستم خيالي و پادشاهان تعريف كرده، و در شاهنامة نيرنگ    و دروغ و سرگرم كنندة مردم بدبخت يك كلمه هم از انسان و انسانيت    ‏يا خراساني رنج ديده نامي نبرده! »
سياه اندرون باشد وسنگدل    كه خواهد كه موري شود تنگدل
مردمان ايران بدين گفتار ننگريستند.زيرا كه مي دانستند گوينده آن  شاهنامه نخوانده است وگرنه چنين  بي پروا از آزاد مرد خراسان با نام « ضد بشر » ياد نمي كرد. اما اين دريا در اندرون  موج بر مي دارد، بي آنكه ساحل را از تموج شگفت دروني او آگاهي  باشد!
ستم؛ نامه بر عزل شاهان بود    چو دود دل بي گناهان بود
در اين روزها اگر كسي ستم  بر ديگري  روا مي داشت، رهگذري با خويش مي انديشيد كه:
ميازار موري كه دانه كش است    كه جان دارد و جان شيرين خوش است
و اگر شخصي از روي ناداني روزنامه يا كتابي  را آتش مي زد، رونده ديگري با خود زمزمه مي كرد:
كه فرهنگ آرايش جان بود    ز گوهر سخن گفتن آسان بود
توانا بود هر كه دانا بود    ز دانش دل پير برنا  بود
و اگر كسي براي دفاع از عقيده خودش اعلاميه اي را از ديوار مي كند،كسي بود كه با خود بينديشد:                           چو كوشش ز اندازه اندر گذشت    چنان دان كه كوشنده نوميد گشت
دريا موج بر مي داشت:
چو دانا؛ ترا دشمن جان بود    به از دوست مردي كه نادان بود                                                                   
بنزد كهان و بنزد  مهان    به  آزار  موري  نيرزد  جهان
چنين است رسم جهنده جهان    همي راز خويش از تو دارد نهان
نسازد، تو ناچار با او بساز    كه روزي نشيب است و روزي فراز
سر تخت شاهان بپيچد سه كار    نخستين ز بيدادگر شهريار
دگرآنكه بي مايه را بركشد    ز مرد هنرمند برتركشد
سه ديگر كه با گنج خويشي كند    به دينار كوشد كه بيشي كند
بدانگه شود تاج خسرو بلند    كه دانا بود نزد او ارجمند
بنادان اگر هيچ؛ راي آورد    سر بخت خود، زير پاي آورد
پدر كشتي و تخم كين كاشتي    پدر كشته را كي بود آشتي

 ...... 

از پيش  آمدهاي روزگار يكي هم اين است كه بانو قدسي قاضي نور در كتاب جمعه شماره 20، با دقت و موشكافي هرچه بيشتر دگرگونيهايي را كه در كتابهاي درسي ابتدائي داده اند بررسي ميكند و يكي از ايرادهاي او اينست كه:
« در كتاب پنجم؛ داستان كاوه آهنگر-اين سمبل كار و زحمت-كه از    حماسي ترين و ميهني ترين شعرهاي فردوسي است نيز حذف شده است! »
سردبير شاعر سياستمدار منتقد مصحح آن كتاب،زير برنامه آن بانو مي نويسد:
«با اين نظر موافق نيستيم، داستان كاوه يك «فريب حماسي» بيش نيست....»
و در ادامه سخنان خويش؛ گفتاري دارد كه بايد با عبرت بدان نگريست، وبه اين جهان جهنده كه هنر را زير افسوس پنهان ميكند  نگريست!
چرا به سخن اين نويسنده؛ مي بايد چنين نگريستن؟ از براي آنكه او امروز در ميان جواناني كه خود هنوز زمان براي پژوهش در بيكرانه درياي فرهنگ ايران زمين را نيافته اند جايگاهي بلند دارد!
چنين كس اگر از جايگاه خود، خواه بايسته، خواه نابايسته آگاه است نبايستي بگزاف سخناني بدون انديشه گويد كه ميان توده جوان، روان گردد.
اما اگر آگاهانه چنين مي كند، پير ما سعدي هفتسد سال پيش از اين  درباره همانندان او گفته است: «آنكس كه با داناتر از خود درافتد تا بدانند كه دانا است، دانند كه نادان است! »
با اين پيشگفتار جاي دارد كه گفتار دو صفحه اي او را نيك بنگريم تا بر جوانان پژوهنده روشن گردد، كه او؛ در اين گفتار كوتاه؛مرتكب چه نادرستي و چند ناروائي شده است!                  
نخست آنكه ايشان را گمان بر اينست كه فردوسي خود سازنده داستان ضحاك يا شاهنامه است و با اين سخنان اديبانه چندبار اين نكته  را  باز مي نمايد:
«غول بي شاخ و دمي كه فردوسي از ضحاك ساخته معلول حركت انقلابي ضحاك    است كه جامعه را از طبقات عاري كرده... اين مخالف معتقدات شاعر توس است،  به همين جهت فردوسي نفرت خود را از جامعه بي طبقه كه در آن دهگان(=فئودال[؟]) و سپاهي(ارتش اشراف) و مغ (روحانيون) نتوانند در اتحادي نامبارك به ياري هم، خون  زحمتكشان جامعه را بمكند پشت چهره كريهي كه از باني آن جامعه رسم كرده است پنهان مي كند...»
جاي ديگر باز اشاره مي كند:
«فردوسي حتي قيام توده ها بر عليه [مقصودشان «عليه» بوده است] خاندان شاهي    (به طور عام) را هم بر نمي تابد، حتي اگر آن شاه، ستمگر آدميخواري باشد نظير  آنچه خود او از ضحاك ساخته است... »
پس بايد در پاسخ بگويم اين داوري از روي ناآگاهي صورت گرفته! اگر ايشان كتابهاي ديگري را كه به نام شاهنامه، يا به نامهاي ديگر ولي با همين نشان در ايران پس از اسلام نوشته شده، خوانده بودند          مي دانستند كه فردوسي سازنده اين داستان دراز آهنگ نيست. بلكه اين تاريخي است كه از دوران باستان بر جاي مانده است. وهرچه در آن به زمانهاي دورتر مي رويم غبار ايام روي آن را مي گيرد. و از اصل داستان نشانه- لابد بزعم ايشان سمبل- اي باقي مي ماند، اما هرچه به زمان حال نزديكتر مي شويم نه تنها رويدادها؛ همانست كه در ديگر تاريخ ها آمده است، بلكه سالها و ماهها حتي روزها در آن به روشني آمده و جاي هيچگونه ابهامي در آن نمي ماند.
من نام چند كتاب ايراني را كه برخي از آنها به زبان عربي نوشته شده و برخي به فارسي، براي ايشان     مي نويسم تا اگر فرصت داشتند نگاهي به آنها بيندازند و خود از داوري  خود شرم آگين شوند:
غرراخبارملوك الفرس(كه به شاهنامه ثعالبي مشهور است)
مروج الذهب(مسعودي)
سني الملوك الارض و الانبياء(حمزه اصفهاني)
آثارالباقيه(ابوريحان بيروني)
تاريخ تبري(محمد جرير تبري)
تاريخ بلعمي(ابو علي محمد بلعمي)
گرشاسب نامه(اسدي توسي)
تاريخ گزيده(حمدا... مستوفي)                                                                                                                                                   

......


واگر لااقل نام «مقدمة شاهنامه ابومنصوري» به گوش ايشان رسيده بود چنين ادعائي ابراز نمي كردند.
فردوسي خود در مقدمه شاهنامه در گفتار اندر فراهم آمدن شاهنامه به روشني مي گويد:
يكي نامه بد از گه باستان    فراوان بدو اندرون داستان
پراكنده در دست هر موبدي    ازو بهره اي برده هر بخردي
يكي پهلوان بود دهقان نژاد    دلير و بزرگ و خردمند و راد
پژوهنده روزگار نخست    گذشته سخن ها همه باز جست
زهر كشوري موبدي سالخورد    بياورد واين نامه را گرد كرد                                 
آنگاه مي گويد كه پس از گرد آمدن اين نامه  جواني  بنام دقيقي آغاز به پيوند آن بسروده فارسي كرد:
زگشتاسب و ارجاسب بيتي هزار    بگفت و سرآمد بر او روزگار
و پس ازآن من به تشويق دوستي مهربان آغاز به سرودن شاهنامه از نامه باستاني كردم...
با همه اين سخنان همت بلند فردوسي او را بر آن مي دارد كه در آغاز هر داستان،باز اشاره كند كه اين داستان را ديگري گفته است و چند مثال در اين مورد مي آورم، در پادشاهي كيومرث:
پژوهنده نامه باستان    كه از پهلوانان زند داستان؛
چنين گفت....                                                                                 
در پيشگفتار داستان زال و رودابه:
كنون پر شگفتي يكي داستان    بپيوندم از گفتة باستان
در داستان جنگ هفت پهلوان:                         
شنيدم كه روزي گو پيلتن    يكي سور كرد ازدر   انجمن
در پيشگفتار داستان سياوش:
زگفتار دهقان يكي داستان    بپيوندم از گفتة باستان
كهن گشته اين داستانها، زمن    همي نو شود، بر سر انجمن

.... 

چنين گفت موبد كه يكروز، توس    بدانگه كه خيزد خروش خروس
درمقدمه داستان كاموس كشاني :
كنون رزم كاموس پيش آورم    ز دفتر بگفتار خويش آورم
يا:           
سخنگوي دهقان چنين كرد ياد    كه يكروز كيخسرو از بامداد
در پيشگفتار بسيار دل انگيز داستان بيژن و منيژه مي گويد كه يار مهرباني از دفتر پهلوي داستان را براي من خواند:
بگفتم بيار،اي بت خوبچهر    بخوان داستان و بيفزاي مهر
مگر طبع شوريده بگشايدم    شب تيره زانديشه،خواب آيدم
ز تو طبع من گردد آراسته    ايا  مهربان يار  پيراسته
چنان چون ز تو بشنوم در به در     چنان چون ترا كام دل سربسر
بگويم به شعرو پذيرم سپاس    ايا مهربان يار نيكي شناس
بخواند آن بت مهربان داستان    ز دفتر نوشته گه باستا   
ودر پيشگفتار داستان اكوان ديو،از آنجا كه بلند كردن پهلواني چون رستم و به آسمان بردن او را، برخي باور نمي كرده اند، مي گويد كه اگرچه اين سخن گزافه مي نمايد،اما اگر معني آن را براي خردمندان يادآوري كني گزاف نيست  و اگر چه سخن بر دل نمي نشيند، اما تو از گفتار دهقان پير بشنو:
نباشي بر اين گفته همداستان    كه دهقان همي گويد از باستان
خردمند، كاين داستان بشنود    بدانش گرايد،  بدين نگرود
وليكن چو معنيش ياد آوري    شود رام و كوته كند داوري
تو بشنو ز گفتار دهقان پير    اگر چه نباشد سخن دلپذير
آقاي شاملو! بس است؟
اگر شاهنامه را خوانده بوديد مي ديديد كه سرتاسر آن از همين سخن داستان مي گويدكه:« شاهنامه را پيش از من، ديگران نوشته اند! »
شايد بودن كه جناب ايشان گمان برند كه فردوسي احتمالا در مورد همين يك داستان ـضحاك ـبنا به گرايشهاي فئودالي خود! از ضحاك چنين گفته، يا مار بر دوش او رويانده است!
پس به گفتار بلعمي بنگرند:
«عرب او را ضحاك  خوانند و مغان گويند كه او بيورسب بود. ملكي ستمكار بود.   و همه ملوك جهان را بكشت و خلق را به بت پرستي خواند و بدين سبب خلق را  همي كشت و در هيچ ايام چندان خون ناحق نريختند  كه به ايام او. تازيانه زدن و   برداركردن او، پيدا كرد و هزارسال پادشاهي راند و خلق از او ستوه شدند. »
تا اينجا وصف ضحاك از يك متن فارسي، و اينك در باره مارهاي دوش او به سخنان صاحب «غرراخبار ملوك الفرس» بنگريد:
[بيگمان، ايشان كه عربي مي دانند! اما ترجمه اين گفتار را براي جوانان بيدار دل به فارسي مي آورم]:
«طبري در تاريخ ياد مي كند كه بيشتر نويسندگان(اهل كتب) مي گويند كه  بر دوش هاي او گوشتهاي درازي پديد آمد كه هر كدام از آنها مانند سر ماري بود. »
و همه آنان كه اين داستان را نوشته اند همين سخنان را در باره كشتار و آزار و برداركشيدن و مردم كشي و جنايات هولناك اين دوره و نيز مارهاي دوش ضحاك،كه درمورد آن سخن خواهم گفت،آورده اند. و اين گفتارها را بر رد اين گمان منتقد معروف زمانمان كه گمان برده اند اين داستانها را فردوسي از خود ساخته است. بسنده مي دانم!
سخنن ديگري كه ايشان گفته اند، اينست كه،  اگر خودشان، به شيوه خويش،گاهي- كلك مرغابي-   مي زنند گمان برده اند كه به كار بردن اين واژه و اين مفهوم پست در خور فردوسي نيز هست! و به گفتار خود او استناد مي كنم و اين دنباله همان جمله پيشين است:
«لاجرم براي آنكه نگويند خداي نكرده، ملت نجيب ايران نسبت به پادشاه خود  اسائه ادب كرده است، در اين باب كلك مرغابي مي زند، و آژيدهاك بيوراسب   ايراني را يكسره ضحاك تازي مي كند!»
نخست از جوانان ايراني مي پرسم. آيا اين صفت گستاخانه-كه معمولا ورد زبان اوباش است-در شأن آزاد مردي هست؟ كه در انبوه سخنان خود يكبار زبان به ناسزا نگشوده و خود نمونة پرده پوشي و بزرگواري و مردانگيست!....   آيا اوكه خطاب به دختري از زبان قهرمان داستانش مي گويد:
سيه ديدگانت پر از شرم باد    رخانت هميشه پر آزرم باد
شايسته هست كه با بي شرمي و بي آزرمي ياد كرده شود؟
اين پرسش را از ايرانيان كردم، وپاسخ آن هم با ايرانيان است! واما براي آگاهي آقاي شاملو سخني را دنبال مي گيريم:
نخست آنكه؛ نه «آژي دهاك» بلكه «اژي دهاك» واژه آميخته است كه از دو بخش «اژي» و «دهاك» ساخته شده. و صورت كهن آن همان «اژي» است كه در متن هاي كهن تر «اوستا» به همين صورت آمده.
«اژي» در زبان آريايي باستان و نيز زبان سنسكريت به گونه «اهي» آمده است.
و لازم است كه اينجا داستان «اهي» را در روايات «ودائي»    بشنويم:
«اهريمن ديگري موسوم به اهي در كوه مسكن دارد و ديوان را به ياري خود مي طلبد، اهي رعد سياه، بوران و طوفانست كه با هزاران حلقه و پيچ و تاب، برفراز قله كوه  مي پيچد و ديوار مانند به سوي آسمان بالا  مي رود. با اين «مار» هم همان ايندره پر طاقت مصاف داده او را مي‏كشد.... »
پس به گفتار اوستا درباره «اژي» مي پردازم:
«آن رشادتي كه به گرشاسب پيوست. كسي كه اژي شاخدار را كشت، كه اسب ها  را فرو مي برد(آن اژي) زهر آلود زرد رنگ را كه از او زهر از شكم، بيني و گردن روان بود، كه زهر از او به بلندي يك ارش روان بود.... »
از همين دو مثال روشن مي شود كه «اژي» يكي از نيروهاي ويرانگر بزرگ جهاني بوده است كه دشمن بزرگ آريائيان باستان به شمار مي رفته است. اما، در گفتارهاي تازه تر «دهاك» نيز به آن افزوده، و نمونه آن از يشت ها چنين است:
«.... كه اژي دهاك سه پوزه، سه كله، شش چشم، هزاردستان-هزارحيله-را شكست داد. اين دروغ بسيار قوي ديوآسا، خبيث فريفتارجهان، اين دروغ بسيار زورمند را، كه اهريمن بر ضد جهان مادي بيافريد از براي فناي جهان راستي...»
پس واژه «اژي دهاك» كه تازي شده آن «ضحاك» است همان است كه در گذرگاه دگرگوني، كوتاه شده و به گونه «اژدها»  درآمده است، كه در انجيل نيز از آن به عنوان خداي ارواح شرير در آسمان ياد شده :
«....اينك اژدهاي بزرگ آتش گون كه او را هفت سر و ده شاخ بود و بر سرهايش هفت افسر و دمش ثلث ستارگان را كشيد و آنها را بر زمين ريخت...»  
اكنون بايد پرسيدن كه آيا صفت اژدها براي آقاي شاملو زيباتر است يا صفت ضحاك عربي كه معناي خندان را مي دهد؟!!
اين درست همان است كه به كودكي، به زبان ادبي بليغ يا با آرايش زيبا دشنام دهند، و او را آهنگ زيباي آن دشنام،خوش آيد!
اما پژوهش هاي من نشان داد و روشن كرد كه «اژدها» همان كوه آتش فشان است.... افسانه هاي مادر بزرگان را به ياد آوريد! :
«يك اژدهائي بود بالاي كوه را گرفته بود از دهانش آتش مي آمد نفس او دود بود جلو رودهاي پرآب را مي گرفت،نعره مي كشيد از آواز نعره اش شهرها مي لرزيد(که زمين لرزه نواحي آتش فشاني باشد.... )»
من ثابت كرده ام و بسا از مجامع علمي جهان هم آن را با شگفتي پذيرفته اند و اين جاي تبليغ براي من نيست كه ايشان را  به خواندن كتاب خود، رهنمايي كنم! اما چرا ايرانيان به اين فرمانروا صفت اژدها را داده اند؟ روشن است! : ستم و مردم كشي و بيداد اين حكمران.... ـ البته حكمرانان كه به زودي درباره آن نيز خواهم گفتن – ايرانيان را بر آن داشت كه وي را با اين نام بخوانند!  پسان نيز بر پايه داد و آئين زبانشناسي، تازي شده اين واژه به گونه  ضحاك درآمد، و فردوسي نيز چندبار از او با نام  ضحاك ياد كرده؛ اما بيشتر وي را «اژدها فش» = ماننده اژدها خطاب كرده و از آن بيشتر: «بيوراسب»كه در دنباله همين گفتار، درباره آن نيز سخن خواهم گفتن!
كي اژدهافش بيامد چو باد؛    به ايران زمين تاج بر سر نهاد
به ايوان ضحاك بردندشان    بدان  اژدهافش  سپردندشان
ببايد شما را كنون گفت راست    كه آن بي بها، اژدهافش كجا است؟
اما بيوراسب:
جناب ايشان اين سخن فردوسي را نخوانده اند كه مي گويد:
همان بيوراسبش همي خواندند    چنين نام بر پهلوي راندند
كجا بيور از پهلواني شمار    بود بر زبان دري ده هزار
روشن مي كند كه:ضحاك را بر زبان پهلوي كه زبان ايرانيان است؛ بيوراسب= دارنده ده هزار اسب مي خواندند، يعني نام او را ايرانيان بيوراسب مي گفتند، و از اين داستان همه تاريخ نويسان همانند فردوسي ياد كرده اند. بنگريد به كتاب «غرراخبار ملوك الفرس» نوشته ثعالبي نيشابوري كه ترجمه بخشي از آن چنين است:
«او ضحاك  بن علوان است و ايرانيان مي گويند كه او بيوراسب پسر اندرماسب از پسران سيامك پسر كيومرث است، و بدين دليل بيوراسبش خوانند كه بيور بزبان پهلوي عددي است بيش از صدهزار (اشتباه است و همان ده هزار صحيح است) باشد و چون بيش از يكصد هزار اسب داشت با زين ولگام و آنچه كه بدان مربوط است، او را بيوراسب ناميدند يعني صاحب صدهزاراسب و پدر او پادشاه يمن بود.»       
بخشي از گفتار بلعمي را كه پيش از اين آوردم،دوباره مي _ آورم:
«عرب او را ضحاك خوانند و مغان(ايرانيان) گويند كه او بيوراسب بود.... »
پس همه نويسندگان و از آن ميان فردوسي مي گويند كه تازيان او را ضحاك مي ناميدند و ايرانيان بيوراسب!....وگمان ايشان از اينكه فردوسي به ويژه نام ايراني آژيدهاك بيوراسب را به گونه عربي ضحاك درآورده،نادرست است!
اينجا بايد ازايشان يك پرسش ديگر بكنم: اگر بر بنياد نگرش نادرست شما- به زودي خواهم گفت كه اين سخن ايشان نيست و ديگران چنين پيشنهاد داده اند- بپذيريم كه او بيوراسب بوده. يا داراي ده هزار اسب. چگونه كسي را كه ده هزار اسب دارد مي توان از تودة   «زحمتكش و تهيدست درشمار آوردن!!؟» اما بدانيد و آگاه باشيد كه بيوراسب به اين معني نيست و معناي ديگر دارد:
در زبان هاي آريائي و ايراني باستان حرف «ل» وجود نداشته. و درگذر زمان حرف «ر» برخي از واژه ها به «ل» دگرگون شده است. همچون:  پپر و فلفل، يا ديوار و ديفال، يا برگ و بلگ.... پس ايرانيان باستان واژه هاي بيگانه را كه در خود «ل» داشت، برابر با داد و آئين همه زبانهاي جهان به «ر» بر مي گرداندند. همچنان كه «گ» بزبان عربي «ج» مي شود و «پ» به «ف»
مي گردد و بر همين بنياد، واژه «بابل» به معني كشور بابل كه همسايه جنوب غربي ايران باستان بوده است بصورت «بئور»
(=baevara) خوانده مي شد.و در اوستا به همين گونه آمده است!
باز در زبان فارسي نامهائي چون گشتاسب و لهراسب و شيداسب.... بوده است.و كم كم بنيادي پديد آورده كه نامهايي را كه به آواي «آ» پايان مي پذيرند،«اسب» را نيز بدان مي افزودند.كه بهترين نمونه آن نام «بودا» يا «بوداسب» آمده است، وازآنجاكه بئور،به آواي «زبر» پس از «ر» پايان مي پذيرد،بر پايه ي  همان بنياد،«اسب» نيز بدان افزوده شده، و چون در گذر دگرگوني زبان به بيور پهلوي تبديل شده است و بيور در اين زبان معني ده هزار را دارد، معناي ده هزاراسب را بخود گرفته،و ده هزاراسب يا بيوراسب نام ايراني كشور«بابل» است، و چنان که كه مي دانيم ايرانيان در شمال شرق ايران بزرگ، بخشي به نام هزاراسب نيز داشته اند كه در جنگ سنجر سلجوقي ويران شد.....  
بر اين  بنياد، بيوراسب يعني بابل يا بابليان پس از ستم پادشاهان هنگام پيشين ايران كه از آنان با نام جمشيد ياد كرده مي شود ، از پريشاني ايران استفاده كرده، به همراهي برخي سپاهيان ايران؛ كه به سوي آنان رفته بودند، به ايران مي آيند و امير آنان در ايران تاج بر سرمي نهد و بهتر است ببينيم گفتار فردوسي در اين باره چيست:
پديد آمد از هر سوئي خسروي    يكي نامجوئي زهر پهلوي
سپه كرده و جنگ را ساخته    دل از مهر جمشيد پرداخته
يكايك از ايران بر آمد سپاه    سوي تازيان بر گرفتند راه
شنيدند كانجا يكي مهتر است    پر از هول، آن اژدها پيكر است
سواران ايران، همه شاه جوي    نهادند يكسر به ضحاك، روي
به شاهي بر او آفرين خواندند    ورا شاه ايران زمين خواندند
كي اژدهافش بيامد چو باد    به ايران زمين تاج برسرنهاد
از ايران و از تازيان  لشكري    گزين كرد گردان هر كشوري
سوي تخت جمشيد بنهاد روي    چو انگشتري كرد گيتي بر اوي
تاييد باستانشناسي:
گيرشمن در تاريخ ايران خود درباره رويدادهاي سالهاي هزاره چهارم پيش از ميلاد، يا شش هزار سال پيش مي گويد:
« در طي هزاره پس از اين عهد، ايران جنوبي به مبارزه اي دايمي، ضد نفوذ قومي و مداوم فرهنگ بين النهرين مبادرت داشته»
كاوشهاي باستانشناسي در تپه هاي بزرگ باستاني ايران در تپه هائي كه بيش از هفت هزار سال زندگي در خود داشته اند نشان مي دهد كه پيرامون هفت هزار سال پيش، در شهرها يا روستاهاي ايران آتش سوزي و ويرانگري روي داده است!
گزارش پروفسور فيليپ اسميت از بخش انسانشناسي دانشگاه مونرآل كانادا در گنج دره كرمانشاه نشان مي دهد كه تمدن سفال اين تپه به 10000 سال پيش باز مي گردد و حدود هفت هزار سال پيش در آن تخريب و آتش سوزي بزرگي رخ داده است كه زندگي را در آن به تباهي كشانده، و لايه هاي ستبر خاكستر هنوز برجاي است و هركس مي تواند با مسافرت به آنجا آن خاكستر را كه نشانه آتش زدن يك زيستگاه است با چشم خويش ببيند، چنان كه من خود ديده ام.
گزارش پروفسور دلوگاز كه از سوي موسسه اورينتال دانشگاه شيكاگو و دانشگاه كاليفرنيا به ايران اعزام شده و در تپه بزرگ چغاميش ساليان دراز، به كار كاوش پرداخته است، چنين است :
«در آن زمان فلز مورد استفاده فراوان نبوده. بعضي از فلزات شناخته شده بود ولي يكي از مواد اصلي كه از آن انواع آلات و ابزار مي ساختند چخماق بود.  
حفاري بناي سوخته هفت هزار ساله كه در زير خاك مدفون شده بودكشف بزرگي بود...»
و چنان كه گفتم در همه تپه هاي باستاني، اين آتش سوزي هاي گسترده در سرتاسر ايران زمين هفت هزار سال پيش همزمان با يورش بابليان به ايران رخ داده،و در برخي از اين تپه ها چون چغاميش دوهزار سال سكوت در تپه ديده مي شود و پس از آن دوباره نشانه هاي زندگي و ساختمان بر فراز خانه هاي سوخته ديده شده، اما در برخي چون گنج دره، ديگر نشانه زندگي ديده نمي شود.
آيا اين آتش سوزي ها  که، يكزمان، در همه جاي ايران جنوبي اتفاقي بوده يا در زمان يورش بابل و بيور و بيوراسب بفرمان بابليان رخ داده است؟ پس آيا ايرانيان حق داشته اند كه بابليان و حكومت بيور و بيوراسب را به اژيدهاك و اژدها يا آتش فشان نامزد كنند؟
بر اين بنياد است كه نام بيوراسب به اژي دهاك يا آتشفشان دگرگون مي شود.
ماردوش:
تاريخ ايران؛ شاهنامه، نشان مي دهد كه در زمان فرمانروايي بابليان گوشتخواري و پختن غذا بآئين شد! در اوستا نيز گوشتخواري نزديك به پايان هنگام جمشيد، به يك « جم گناهكار » بر مي گردد، و چنانكه گفتم، پايان هنگام جمشيدي و آغاز هنگام بابليان در يك زمان بوده، پس هردو گفتار، درست است!
در عهد عتيق نيز ضمن كتاب دانيال نبي از گوشتخواري بابليان با زشتي ياد شده و دانيال و سه يهودي اسير ديگر از مباشر پادشاه بابل خواسته اند اجازه دهد كه آنان همان بقولات و آب بخورند و بياشامند و غذا و شراب بابل بايشان تحميل نشود!
پس خوردن غذاي پخته و گوشت جانوران در هر سه کتاب بزرگ باستاني يک امر اهريمني به شمار رفته و به همين روي، با روايي آن، بلاهائي بر مردمان فرود آمده و تاريخ ايران، شاهنامه، هم، خوردن خوراک پخته از گوشت جانوران را از اهريمن در شمار مي آورد و هم آن بلا  را از اهريمن         مي داند.
آن بلا که به گونه اي نمادين، روئيدن دو مار از شانه هاي ضحاک يا بيوراسب مي باشد، داستان از فوران دو آتشفشان در دوسوي بابل در ايران زمين باز مي گويد، که يکي ازآنها دماوند و ديگري شايد سبلان بوده باشد!
در گفتاري که از کتاب « مزديسنا و ادب پارسي » آوردم، واژه مار را در برابر  اژدها  ديديد، و چون اژدها  يا آتش فشان  با روان کردن  مواد مذاب آتشفشاني همچون ماري بزرگ بنظر مي آمد. کم کم  در برخي نوشته ها  مار بجاي اژدها بکار رفت. پس دو اژدها، که در دو سوي کشور ايران. به هنگام فرمانروايي بابليان و بيوراسب و پس از روايي پديده اهريمني گوشتخواري  آغاز به فوران کرد. کم کم به گونه دو مار بر شانه هاي ضحاک، يا اژيدهاک بزرگ، و حکومت بابل درآمد.
مي دانيم که در دوران باستان، بشر براي جلوگيري از خشم پديده هاي ويرانگر و سهمگين جهاني چونان تندر و آذرخش و زمين لرزه وآبخيز و آتشفشان،  قرباني مي داده است. و در زمان فرمانروايي بابل رايزنان اهريمني حکمران بابلي، دستگاه حکومتي را بر آن داشته اند، که به جاي جانوران، انسان را قرباني دو اژدها بنمايد، و نيک روشن است که شمار قربانيان ايراني بسيار بيشتر از دو جوان در يک روز بوده است زيرا که ازميان برداشتن دو جوان در يک روز،ايران را تهي از جوانان            نمي کند.اما چون گذر روزگار، بيوراسب(بابل) را با يک تن، نشان ميداد، و دو اژدها را بر دو شانه ي او نشانده است، پس قرباني جوانان نيز بايستي همچند، با آن، به رقم دو جوان در يک روز، برسد!
مي دانيم که يک جسم بزرگ چون يک هواپيما، تا در کنار ما است تنها بخشي از آن را مي بينيم و اگر کم کم از ما دور شود خواهيم توانستن، که همه آن را يکجا ببينيم و همچنان که  از ما دور      مي شود کوچکتر مي شود و اندازه ها و زوايايش به يک نسبت دگرگون مي شود، تا آنکه کم کم به گونه، يک نقطه درآيد  و چنين است  داستان ضحاک و همه ي داستانها و حماسه هاي تاريخي دور دست در ايران و جهان!
پادشاهي ضحاک... بيوراسب ادامه مي يابد و در آن دوران سياه:
شده بر بدي دست ديوان دراز    زنيکي نبودي سخن جز براز
نهان گشت آئين فرزانگان    پراکنده شد کام ديوانگان
هنر، خوار شد جادويي ارجمند    نهان راستي، آشکارا گزند
اينجا از جادويي بابل و چند جاي ديگر از بت پرستي ضحاک ياد مي شود باز آنکه در همين نامه از پدر او مرداس با نام نيک و با صفت خداپرستي ياد شده:
يکي مرد  بد، اندر آن  روزگار    زدشت سواران نيزه گزار
گرانمايه، هم شاه و هم نيکمرد    ز ترس جهاندار با باد سرد
که مرداس نام گرانمايه بود    به داد و دهش برترين پايه بود
يعني حکومتي که پيش از بابليان در جنوب غربي ايران، يا در « دشت سواران نيزه گزار» که ميانرودان يا بين النهرين را در بر مي گيرد، برقرار بود کيش بت پرستي نداشت، و داد  و آئين  بر آن فرمانروا بود!
اما ضحاک يعني بابل هفت هزار سال پيش، بت پرست بود و صفت برج بابل و نام بت هائي که در آن بوده است در تاريخ برجاي مانده.
سکوت زندگي دوهزار ساله يا يکهزارساله در تپه هاي باستاني نشان مي دهد که ايرانيان زماني دراز، زير آزار و شکنجة  بابليان بوده اند و خيزش دوبارة ايران براي رهايي از بند بابل يا بيوراسب و ضحاک در شاهنامه هاي ايراني به يکهزارسال آمده است، که پسان، افسانة هزاره ها را پيش آورد که در هر هزار سال يکبار حکومت يزداني  و يکبار حکومت اهريمني در جهان برقرار مي شود.
اما در پايان زماني پيرامون هزار سال پس از چيرگي بيوراسب، ايران بر پاي مي خيزد!
از جناب منتقد مي پرسم اگر به نظر شما ضحاک يکنفر بوده چرا هيچگاه  اين انديشه در  مغز شما نگذشت که نمي شود که زمان زندگي يک کس به  هزار سال برسد ؟ و به فردوسي يورش بريد که اين چه داوري است؟ و هيچ کس زمان هزارساله نمي تواند داشتن!
کاوه آهنگر:
تا آنکه ايرانيان سر به شورش برداشتند و پس از پيرامون يکهزار سال، که ششهزار سال پيش بوده باشد، اين شورش آغاز گرديد.
نخستين تيره ايراني نزديک به بابل، کوه نشينان « ابرسن »  يعني قوم لر و ايل بختياري يا پيشينيان آنان بوده اند. و اينان بگمان من سنگنوشته اي را در کوهستانهاي خود مي شکنند، و از ميان بر مي دارند که در آن، حکومت بابل  با عدل و داد نشان داده مي شد.
از اين نگاره ها در ايران فراوان بوده که هر کدام بر دست سلسله يا پادشاه پسين  از ميان رفته اما کهن ترين آنها بنابر آنچه که تا کنون بدست آمده نقش برجسته هائي در سرپل زهاب است که تاريخ نويسان از دو نقش آن ياد کرده اند :
سهراب فيروزيان در کتاب کرمانشاهان باستان سه نگاره آورده اما من خود تابستان گذشته به ياري جوانان « سر پل زهاب »  چهار نگاره يافتم.
از اين انهدام نقش در کوهستان، در شاهنامه بنام پاره کردن محضر بر دست کاوه ياد شده است.
آنگاه بگفته دياکونوف:
«.... در همان زمان (اواسط هزاره سوم قبل از ميلاد) طايفه گوتي ها  که محتملا از نواحي کوهستاني زاگرس بيآمده بودند. حکومت بابل را مقهور و مغلوب ساختند. ولي بعدها اين طايفه از بين رفت و با اين همه در اواخر دوران بابل تمام فلات ايران را به نام همان اصطلاح قديمي گوتيوم مي نا ميدند..... »
اين، گفتة يک تاريخ نگار خارجي است. حالا چرا آقاي شاملو مندرجات کتاب تاريخ خود را          « فريب حماسي » مي خوانند، نمي دانم!
اما پيروزي کوه نشينان زاگرس بر بابل و بيوراسب به چه دليل صورت گرفت ؟
به دليل پيدائي آهن يا فلز برتر در لرستان ...... و پيروزي کاوه بر ضحاک پيروزي آهن است بر مفرغ!
و بهمين دليل کاوه با نام آهنگر در تاريخ ما مشهور است. و چرا ايرانيان پيش بند چرمي آهنگران را درفش خويش قرار دادند؟ به دليل آنکه دانستند عامل پيروزي آنان همان فلز و پيدائي و روائي         « آهنگري » است!  بد نيست براي آنکه روشن شود کاوه نيز يک فرد نبوده بلکه اشاره بنام قوم و قبيله و نژادي از کوهستان زاگرس است. بشما بگويم که در کوهستان زاگرس؛ ميان اصفهان و خرم آباد لرستان هنوز چهار روستا بنام کاوه وجود دارد!
1-    کاوه به طول 37-47  و به عرض 52-33   در خرم آباد
2-    کاوه به طول 13-47  و به عرض33-33  در خرم آباد
3-    کاوه کالي به طول 47-47 و به عرض 09-33 در خرم آباد
4-مشهد کاوه به طول 30-50 و به عرض 45-32 در فريدن اصفهان
طول و عرض ها نشان مي دهد که اين چهار روستا در نزديکي يکديگرند و اين خود نشانه يک قبيله و نژاد آريائي در آن حدود است و گرچه در شاهنامه فردوسي گفته نشده که کاوه از کدام نقطه ايرانشهر بوده است، اما برخي شاهنامه هاي ديگر کاوه يا کابي را از اصفهان مي دانند! مي دانيم که ايل بختياري  و لرستان، و کوهستان زاگرس نزديک اصفهان است.
اين هم برابري گفته ي  باستانشناسان، و تاريخ دانان غربي، با يک  نکته ديگر شاهنامه فردوسي!
فردوسي نيز در اين هنگام اشاره به روائي آهنگري در ايران مي کند:
بياريد  داننده  آهنگران    يکي گرز سازيد، مارا گران
چو بگشاد لب هردو برساختند    ببازار  آهنگران   تاختند
هر آنکس کزان پيشه بد نامجوي    بسوي فريدون نهادند روي
پيروزي بر بابل و مرگ دماوند:
تاکنون نشانه اي  به دست نيامده است که گروهي به جز از اقوام گوتي کرد، يا لر يا بختياري، بابل را گشوده باشند، اما گشودن بابل بر دست ايرانيان آغاز دوره اي است به نام فريدون.
« فريدون »  به معني « سه بهره شدن » است و روزگاري که در آن؛ آريائيان آغاز به کوچ هاي  بزرگ خود مي کنند، گروهي به اروپا مي روند. گروهي به آسياي مرکزي و ديگران در ايران بر جاي مي مانند. اينست که در تاريخ ما درباره هنگام فريدون چنين آمده است که : او جهان را ميان  فرزندان خويش سلم و تور و ايرج بخش مي کند، سلم بمعني روم و اروپا است، تور بمعني توران و ايرج بمعني ايران ويج  يا هسته نژاد آريا!، که خود بحثي گسترده دارد، اما در افسانة  حماسي ايران يعني تاريخ ايران « شاهنامه » فردوسي و ديگر شاهنامه ها خبري از کشته شدن ضحاک در شهر بابل نيست.
تاريخ نگاران اروپائي نيز از تسخير بي سر و صداي بابل به دست قوم «گوتي » سخن گفته اند اما شرحي که از بابل در هنگام تسخير آن داده مي شود درست شرح برج بابل است.
زيک ميل کرد آفريدون نگاه    يکي کاخ ديد اندر آن شهر، شاه
که ايوانش برتر زکيوان نمود    تو گفتي ستاره بخواهد ربود
که البته اين دقيق ترين تصوير برج بابل است که معبد و مرکز بت ها و خدايان آنان بوده و چنان که تاريخ نگاران گفته اند در اين هنگام خراب مي شود :
طلسمي که ضحاک سازيده بود    سرش بآسمان برفرازيده بود
فريدون ز بالا بزير آوريد    که آن، جز بنام جهاندار ديد
همزمان با اين پيروزي آريائيان، آتشفشان دماوند، يا اژيدهاک دماوند نيز خاموش مي شود. بنابر اين مي توان به روشني دريافت که افسانه چرا بدينگونه گرايش پيدا مي کند، که فريدون ضحاک را به دستور سروش نکشت و دست بسته به دماوند کوه برد :
بکوه اندرون جاي تنگش گزيد    نگه کرد؛ غاري بنش ناپديد
بياورد  مسمار ها ي گران    بجائي که لغزش نبود اندر آن
فرو بست دستش بدان کوه باز    بدان تا بماند زماني دراز
بماند بدينگونه  آويخته    وزاو خون دل بر زمين ريخته      
و اين صفت دهانه و لوله ي آتشفشان دماوند است!
چهار گروه شدن مردمان :
اما آنچه که آقاي شاملو را آزرده خاطر کرده اينست که آريائيان چرا پس از کسب آزادي، به ارتشيان اجازه نداده اند که املاک کشاورزان را تصاحب کنند!
سپاهي نبايد که با پيشه ور    بيک روي جويند هر دو هنر
اينان که در دگرگون کردن مفاهيم « يد طولائي » دارند، فرماني را که  از سوي فريدون  درست به همين گونه داده شده  بر  اين دانسته اند که فريدون و کاوه دوباره مردمان را تنها براي اين  به چهار بخش کرده اند تا سه بخش آنان ( مغان، ارتشيان، دهگانان = فئودال ها! ) خون بخش ديگر را که کشاورزان و پيشه وران بوده باشند بمکند!
و از اينجا نتيجه مي گيرند که ضحاک آزاد مرد و انقلابي بوده و تفاوت هاي طبقاتي را برهم زده بوده است، اما ناآگاه از اينکه اگر هم بتوان چهار گروه شدن مردمان در نژاد آريا را مردود دانست، ضحاک يا حکومت بابل هم، بر هم زنندة  اين نظام نبوده، بلکه در زمان آنان مردمان؛ دو گروه بوده اند،
1-    پادشاهان و مزدوران و ارتشيان آنان
2-    بقية مردمان که همگي مي بايستي جان بکنند و زندگي آنان را بسامان سازند، و همراه با کار، همواره جوانان خويش را براي قرباني کردن در برابر آتشفشان به روزبانان  بابلي بسپارند!
بابليان با ستم و مردم کشي و آتش سوزي و تازيانه و شکنجه و بردارزدن مردمان، حکومتي جابرانه و وحشيانه و خودکامانه داشته اند و بقدرت ارتش خويش اجازه نمي داده اند که ايرانيان به کارهايي چون دبيري، موبدي، ارتشتاري  بپردازند،  و اين از ويژگي هاي هر دولت ديکتاتور و خودکامه و به گفته امروزيان امپرياليست و کاپيتاليست است که نگذارد افراد ملت به آمادگي نظامي بپردازد و هر ناحيه و هر شهر، براي خود ارتش داشته باشد، و همگان ناچار به کارهائي بپردازند که ميل دولت در آن نهفته است ، به فرهنگ ملي خود نپردازند زيرا که بيدار شدن فرهنگ ملي بزرگترين ضربه بر امپرياليزم است. و اين از ويژگي هاي فرمانروايي بابليان بر ايران بوده است ، و اگر اندکي تاريخ بخوانيد و گفتة تاريخ  دانان اروپائي را نيز که شما به آنان اعتماد داريد – در اين زمينه  ببينيد همه آنان هم چنين مي گويند.
اما ايرانيان که در انقلاب خويش، لابد همه دست بدست هم داده بودند پس از پيروزي  بر بابل گروهها را برابر آئين زمان جمشيد يعني هنگام پيش از دستيابي بابل بر ايران به چهار بخش تقسيم کردند، و نيک ندانستند که همگي جنگاوري کنند. بلکه برخي کار کنند، و برخي از آنان از مرزها پاسداري کنند.
اينجا بايسته است به گفتاري که هنگام چهار بخش شدن مردمان در دوران جمشيدي در شاهنامه آمده بازگرديم.
پس از هزاران سال که بر زندگي اجتماعي انسان مي گذرد و از پس سده ها و  سده ها که خانه و قانون پيدا مي شود، رعايت حدود قوانين و نيز پاسداري از کشتزارها و خانه ها و اجتماعات در نظام اجتماعي آريائيان پيش مي آيد.
براي آنکه چنين کارها انجام گيرد، آنان گروهي را براي اينکار به بندگي مي گيرند. تکرار مي کنم. به بندگي، به بندگي!!....
و فردوسي به پيروي از سخنگوي آزاد مردي که سدها سال پيش از او به اين گفتار برخورده در اين باره مي گويد :
چه گفت آن سخنگوي آزاده مرد ؟    که : آزاده را کاهلي بنده کرد
اما اگر اين بندگان به مرور و به علت مفتخواري و برخورداري از شمشير و زور، زور گو شده اند، و کم کم حاکميت ظاهري بر جامعه را دست گرفته اند، در آغاز، انديشه آنان که اينان را به بندگي   مي گرفته اند همين نبوده است....
در برابر اين گروه فردوسي در باره کشاورزان مي گويد :
بکارند و ورزند و خود بدروند    بگاه خورش، سرزنش نشنوند
ز فرمان، سر آزاده، خود ژنده پوش    زآواز پيغاره    آسوده گوش
بر آسوده از داور و گفتگوي    تن آزاد و آباد گيتي بدوي
و نيز در مورد پيشه وران :
کجا کارشان همگنان پيشه بود    روانشان هميشه پر انديشه بود
البته گروه ديگري که نيايش و پرستش و مذهب و دين بر عهده ي آنان بود، جايگاهشان در کوهستان قرار گرفت :
جدا کردشان از ميان گروه    پرستنده را جايگه کرد کوه
بدان، تا پرستش بود کارشان    نوان  پيش روشن جهاندارشان
و اگر اينان نيز پسان به اندرون شهرها آمدند، و کارشان در پايان،  در زمان ساسانيان به آنجا کشيده شد که با زورگوئي و ياوه سرائي  فرهنگ جهان را به دست و راي خويش به نابودي  افکندند، اين نيز در آن زمان پيش بيني نمي شد، اگر چه جامعه شناسي امروز، هم، پيدائي آن نظام را با توجه به اوضاع  زمان و مکان موجه مي داند. و هم، اين آميختگي آرام را در درازناي زمان قابل پيش بيني  مي شمرد اما بازگشت نظام آريائي در زمان فريدون با توجه به مرور زمان از فلسفه و بينشي ژرف تر برخوردار بود و اينست دستور فريدون :
بفرمود کردن به در بر، خروش    که هر کس که داريد بيدار هوش
سپاهي نبايد که با پيشه ور    بيک روي جويند، هر دو هنر
يکي کارورز و يکي گرز دار    سزاوار هر يک پديد است کار
چون اين کار آن جويد، آن کار اين    پر آشوب گردد سراسر زمين
مي گويد که اگر قرار باشد که همه، کارورز و پيشه ور و کشاورز بوده باشند، کسي نيست که پاسداري از مرزها را بپذيريد، بنابرين، شکست ايرانيان در برابر دشمنان و همسايگان هميشه گرسنة خود قطعي است!
بر عکس اگر همه گرز بردارند و جنگ را بيارايند، جهان پر آشوب مي شود، و کسي نيست که در کشتزارها و کارگاهها بکار پردازد و آرايش و سامان دادن کشور را بپذيرد!
نگرشي کلي به تاريخ بشري از آن زمان که تاريخ وجود دارد  ، نشان مي دهد که گروه هاي بيابانگرد دزد شمشيردار، هميشه در دسته هاي کوچک  و بزرگ دست به يورش ها و چپاول ها زده اند، و هيچگاه نه خود آرامش داشته اند، نه براي همسايگان آرامش گذاشته اند.
يورش هاي چند ميليوني مغولان و تاتارها، و آتيلا و.... به ملل  با فرهنگ جهان از کجا سرچشمه گرفته ؟ از آنجا که آن گروه ها، همه دست به جنگ افزار برده اند، و چون در ميان چنين مردمان، کشاورزي و کارورزي نبوده است، کمبود خوراک آنان را وادار به يورش و دزدي و غارت از مردماني کرده است که آرام، به کار و زندگي مي پرداخته اند! آيا جز از اين است ؟!
هنگامي که همسايگان تاتار و تازيک ما در گرسنگي، دست به يورش و دزدي و چپاول مي زدند، کشاورز ايراني در سالهاي خشکي و بي آبي انديشة خويش را به کار مي انداخت و از ميان بيابانهاي خشک ايران کاريز بر مي آورد و آب به کشتزارها مي رساند ! چنين است که فردوسي و نويسنده پيش از او در باره اينان مي گويند :
روانشان هميشه پر انديشه بود
انديشه براي چه ؟ براي پيشرفت کار، براي برآوردن ابزارهاي آسايش و برخورداري از همة زيبائي هاي زندگي و جهان!
من گفتار را دراين باره بسنده مي دانم. اما پيگرد اين وضع در آيندة ايران چگونه بوده است ؟ آن هم به بررسي نياز دارد: چهار گروه بودن مردمان در همةکشورهاي آريائي.در هندوستان، ايران و اروپا، تا چندي پيش برقرار بوده و در هندوستان هنوز تقريبا برقرار است. گرچه در اروپا نيز «اصيلزادگان »! هنوز خويش را از ديگر مردمان جدا مي دانند اما در ايران گونه اي  بس انساني داشته است. و چون سخن از شاهنامه است به چند پاسخ از شاهنامه مي پردازم.
بهرام گور به شاگرد بازرگاني- شاگرد مغازه  - بر مي خورد و آن شاگرد او را که بيمار بوده به خانه خويش فرا  مي خواند.
بشد شاه و بنشست بر تخت اوي    شگفتي فرومانده از بخت اوي
فهرست خوراک هائي که آن شاگرد دکان، براي شاه مي خرد خواندني است، و اين خود هم از گشاده دلي و گشاده دستي و هم از فراغ بال پيشه وران حکايت مي کند، همه داستان را مي توانيد در شاهنامه بخوانيد.
داستان کفشگر جواني که با وجود تحريم شراب در زمان بهرام گور، براي انجام خويشکاري زناشوئي خويش به فرمان مادر سه جام شراب مي نوشد و سرمست براي انجام کاري از خانه بيرون مي آيد و سوار بر شيري مي شود که پاسبانان کاخ شاهي براي شهر آزاد کرده بودند، نشان مي دهد که يک کفشگر مي توانسته در نزديکي کاخ شاه خانه داشته باشد!
داستان پيرزني که مي خواستند خانه او را بخرند تا کاخ شاه ساخته شود و نفروخت و هرچند بهاي خانه را بالا بردند، نپذيرفت، و به پيش شاهش بردند او گفت همسايگي شاه  جهان را به هيچ بهائي نمي فروشم، نشان مي دهد که پيرزن حاکم بر مال خود بوده و هيچکس حتي شاه نمي توانسته به زور مالي را از کسي بستاند يا « مصادره » کند.
باز داستان کفشگري که پذيرفت تا پنجاه ميليون درم کمبود هزينة لشکرکشي انوشيروان را بپردازد و در برابر؛ شاه نيز همراي گردد که فرزند او دبيري بخواند  و انوشيروان دادگر! نپذيرفت، خود؛ نشان مي دهد که يک کشاورز يا پيشه ور مي توانسته است که به هر اندازه دارائي و ملک و مال داشته باشد. مگر آنکه در هنگام سياه ساسانيان  به اندرز اردشير بابکان حق ناشناس، به هيچ روي، امکان رفتن کسي از گروهي به گروه ديگر نبوده.
گفتم که اين دستور، تنها در دوره سياه ساسانيان روان بوده است، و در شاهنامه؛ پيش از هخامنشيان در زمان فرمانروايي هماي مي خوانيم که، داراب فرزند گازر-رختشوي- مي توانسته با خريدن يک اسب و جنگ افزار به ارتش بپيوندد، و فرمانده و مرزبان و شاه با اين کار؛ همراي بوده اند،  و اين خود نشان مي دهد که رفتن از گروهي به گروهي ديگر در همه دوران ها بوده است – به ويژه دوران اشکانيان، و هنگام هاي پيش از هخامنشيان که ايران به آئين پادشاهي تيره ها(فدراتيو)اداره مي شد- تنها بند آن نيز نشان دادن شايستگي افراد بوده است در دبيري، يا ارتشتاري.
نامه اي از تنسر هيربد هيربدان زمان اردشير به گشنسب پادشاه تبرستان و گيلان و پتيشخوارگر. و دماوند و رويان و ديلمان برجاي مانده است که ابن مقفع  آنرا به تازي ترجمه کرده، و نيز ابن اسفنديار دوباره آن را به فارسي برگردانده، و اکنون در دست است. در اين نامه، تنسر؛ پاسخ ايرادهاي گشنسب به شيوة پادشاهي اردشير  را مي دهد، و در همة پاسخ ها، تنسر نشان مي دهد وي بر چه رفتار و گفتار اردشير انگشت نهاده است!
در يکي از بخش ها، پاسخ همين نکته را مي دهد که مردمان در جهان چون چهار اندام  تن انسان اند:
سر، همانند پادشاه.
عضو اول، اصحاب دين که عبارتند از حکام و عباد و زهاد و معلمان.
عضو دوم لشگريان سواره و پياده.
عضو سوم نويسندگان،نويسندگان رسائل، نويسندگان محاسبات کتابهاي داوري و آمار، نويسندگان سيرت ها (تاريخ و بيوگرافي) پزشکان ، شاعران و ستاره شناسان.
عضو چهارم برزيگران، دامداران، بازرگانان، و ديگر پيشه ها.
در اينجا مي گويد که در زمان پيشين اين طبقات در هم تداخل کرده بودند اما اردشير جلو اين تداخل را گرفت، زيرا که يک پيکر سالم هر چهار عضو را مي بايد که به درستي داشته باشد.
باز با همة اين ها بايد ديدن، که فشار مردمان، و ديدگاه پادشاهي چون گشنسب دربارة جلوگيري از ترقي مردمان و اندر شدن در گروه هاي ديگر در زمان ساسانيان، تا کجا و چه اندازه بوده است که تنسر در همان بخش به ناچار مي گويد که درزمان اردشير بندهاي بايسته براي اين کار پديد آورده اند:
« البته يکي با يکي نقل نکنند، الا آنکه در جبلت يکي از ما اهليتي شايع يابند، آن را بر شاهنشاه عرضه کنند، بعد تجربت موبدان و هر ابده، و طول مشاهدات، تا اگر مستحق دانند، به غير طايفه الحاق فرمايند!.»
روشن تر از اين سند چيست که مي گويد در همة هنگام ها؛ به جز از هنگام ساسانيان هيچ کس، واداشته به ماندن در گروهي نبوده است، و فرزند هيچ کفشگر نمي بايستي  که به ناچار کفشگر شود؟....
بايد دانست که امروز نيز در پيشرفته ترين کشورها مشاغل براي مردمان حالت انحصار دارد بي آنکه، فشاري از سوي دولت براي انحصار بوده باشد، چنان که معمولا فرزند يک مکانيسين، مکانيسين مي شود، مگر آنکه خود، گرايش به پيشة ديگر پيدا کند، اگر پسري داراي دستهاي پهن و استخواني و هيکلي تنومند باشد و در دبستان هميشه از ديکته و حساب تجديدي بياورد اما از کودکي به پيچ و آچار و کارهاي مکانيکي گرايش داشته باشد، چرا بايستي با چوب آموزگار و توبيخ مدير و ناظم و تهديد پدر و مادر و گرسنگي و تشنگي و بازداشت، ناچار بوده باشد که درس بخواند ؟!
و اين کاري است که به زور، در زمان ما روشنفکران(!) انجام مي شود. با همه اين گفتارها آنچنان که جناب شاعر گمان برده اند، فردوسي« مدافع فئوداليته و کاپيتاليسم» نبوده و گفتارهاي فراوان در شاهنامه هست که بيزاري او را از « بزرگي » و سرداري و اشرافيت نشان مي دهد.
اين دو بيت از داستان بهرام وتژاو پس از کشته شدن بهرام است که در باره مرگ  بهرام گودرزان مي گويد :
عنان بزرگي هر آنکس که جست    نخستش ببايد بخون دست شست
اگر خود کشد، يا کشندش بدرد    خجسته کسي، کاو بزرگي نکرد!
فردوسي مي فرمايد: هر آن کس که به دنبال کسب بزرگي و اشرافيت است از همان آغاز بايستي که دست هاي خويش را با خون بشويد زيرا که يا خود او ديگران  را مي کشد يا ديگري وي را مي کشند و چون هيچ يک از اين دو از ديدگاه آزاد مرد خراسان پسنديده نيست به خواننده پند مي دهد که به دنبال جهان و خواسته و فرمانروايي و بزرگي مرو!
در مرگ اردشير بابکان نيز همين داستان با گفتاري بهتر تکرار مي شود :
انوشه کسي کاو بزرگي نديد    نبايستش از تخت شد ناپديد
بکوشي و ورزي زهرگونه چيز    نه مردم، نه آن چيز ماند به نيز
سر انجام با خاک باشيم جفت    دو رخ را بچادر ببايد نهفت
بيا تا همه دست نيکي بريم    جهان جهان را ببد نسپريم
زنده باد کسي که، جاويد است کسي که اشرافيت و بزرگي را به خود نبيند، و چون نتيجة همة اين کوشش ها براي بدست آوردن پايگاه و زر و سيم، آنست که در خاک فرورويم بهتر آنست که اين جهان جهنده و گذران را با نيکي بگذرانيم!!
سرتاسر شاهنامه پر است از همين داستان، و فردوسي پس از پادشاهي و نخوت و غرور شاهان، هنگام مرگ ايشان همين سخن را هر بار به يک گونه، باز مي گويد، و تنها سخناني که فردوسي از خود به شاهنامه افزوده است؛ پند و عبرت پس از پايان هر داستان است و کسي در همة جهان نيست که بتواند يک پند بد آموز از گفتار فردوسي نشان دهد، مگر آنان که شاهنامه نخوانده، شاهنامه شناس شده اند! کودکان نارسيده به جاي، که دست به گرز سام و نريمان مي برند...
سخن پايان اينکه : چنان که ديديم در بخش بندي هنگام جمشيدي يعني زندگي آريائيان پيش از يورش بابل سخني از(دهگان= فئودال؟) آنچنان که ايشان مي نمايانند، نبود.
درهنگام فريدون، و نيز گروه بندي نامة تنسر  ديديم که دهقانان و برزگر و دامدار و بازرگان وهمة پيشه وران، طبقة چهارم را تشکيل مي دادند.
پس آقاي شاملو از کجا دهگان=دهقان را « فئودال» مي نامند؟
چنان که همه خوانده ايم و مي دانيم فردوسي خود از دهقانان توس بوده است، کدام تاريخ نگار و نويسنده ؟ کدام پژوهشگر ايراني و انيراني ؟ کدام فرد باستاني و امروزي در همة جهان توانسته است بگويد که فردوسي فئودال بوده است ؟ همه مي دانيم که فردوسي گاهي نان جو بر سفره نداشته! آنچنان که همه گفته اند آن راد مرد را فقط باغي بوده است. و اگر داشتن يک باغ کسي را به گروه  فئودال ها رهنمون مي شود، بايد گفت که آقاي منتقد شاعر ما خيلي بيش از يک فئودال هستند، زيرا که همواره آگهي مسافرت هاي جناب ايشان به اروپا در روزنامه ها مي آيد و بي گمان هزينة يک سفر چند ماهه به اروپا از بهاي يک باغ در روستاي پاژ شهر توس بيشتر است.
در آغاز نامة ايشان و به ويژه در پايان همين سخن از ايشان که آوردم، چنين آمده است که فردوسي مدافع شاهان و معتقد به فرة ايزدي ايشان است و هيچ گاه کارهاي ايشان را بد نمي داند و به خود اجازه نمي دهد که بدي ايشان را باز گويد.
اين هم يکي از ناآگاهي های  بزرگ ايشان است، زيرا که فردوسي و نويسندگان شاهنامة پيش از فردوسي هرجا که کجروي يا بدي از شاه ببينند بي درنگ يادآور مي شوند.
نخست آنکه وي به پادشاه پند مي دهد که اگر به پادشاهي رسيدي ، در بندگي خداي بکوش :
چه گفت آن سخنگوي با ترس و هوش    چو خسرو شدي بندگي را بکوش
واين همان گفتار است که راهنماي سعدي در پند به پادشاه زمانش مي شود که :
کمر به طاعت و اخلاص و عفو و عدل ببند    چو دست منت حق بر سرت نهاد کلاه
پس از اين، هنگامي که جمشيد از راي و انديشة انساني بر مي گردد و غرور شاهي؛ باد در مغز او   مي اندازد، فردوسي او را شاه ناپاکدين مي خواند :
صدم سال روي بدرياي چين    پديد آمد آن شاه ناپاکدين
چو ضحاکش آورد ناگه بچنگ    يکايک ندادش زماني درنگ
به اره مر او را بدونيم کرد    جهان را ازاو پاک بي بيم کرد
و با اين گفتار  رستگاري ايرانيان را از دست چنين پادشاه، اگر چه بر دست دشمن ستمگر؛ خجسته و فرخنده مي شمارد!
در پادشاهي نوذر مي گويد پس از آنکه دو ماه با داد و دهش پادشاهي کرد، همة انديشه اش به خوردن و خفتن بسته شد :
بر اين برنيامد، بسي روزگار    که بيدادگر شد سر شهريار
بگيتي بر آمد بهر جاي، غو    جهانرا کهن شد سر، از شاه نو
که او رسم هاي پدر درنوشت     ابا موبدان و ردان تند گشت
ره مردمي نزد او خوار شد    دلش بندة گنج و دينار شد
به دهقان بيچاره سر در نهاد    کزان کشورش رو بديگر نهاد
کديور يکايک سپاهي شدند    دليران پر آواز شاهي شدند
چو از روي کشور بر آمد خروش    جهاني سراسربر آمد بجوش
بترسيد  بيدادگر شهريار    فرستاد نامه به سام سوار
مي بينيد که در اين سخن نيز موبد، رد(سرور، بلند پايه ) دهقان و باغبان و سپاهي آمده، و دهقان جزو ردان(سروران ) نيست بلکه در کنار باغبان است.
پندهائي که سام سوار به نوذر براي پادشاهي خوب مي دهد بسيار دلپذير است  و براي آگاهي از آن به شاهنامه مراجعه کنيد.
پس از آن ،نوبت خودکامگي ها  و سبک مغزي هاي کاوس شاه مي رسد و با آن در شاهنامه چنين روبرو مي شويم :
همه بينم اندر جهان تاج و تخت    کيان و بزرگان بيدار بخت
چو کاوس خودکامه اندر جهان    نديدم کسي در کهان و مهان  
چو ديوانگان است بي هوش وراي    به هرباد کايد، بجنبد زجاي
يک انديشة او همه نغز نيست    توگوئي به سرش اندرون مغزنيست   
و چون اين خوي بد در آينده نيز در وي پديدار مي گردد :
بدو گفت :خوي بد، اي شهريار    پراکندي و تخمت آمد ببار
و باز :
از انديشه و خوي شاه سترگ     در آمد به ايران زياني بزرگ
در روزگار ساسانيان :
ز گفتارهاي چنين شرم دار    نزيبد سخن کژ، ابر شهريار
يا :
هر آنگه که شد پادشاه کژه گوي    ز کژي شود زود، پيکار جوي
يا :
شهنشاه خودکام خونريز مرد    از آن آگهي گشت رخساره زرد
يا :
بدو گفت رو پيش هرمز بگوي    که بختت ببر گشتن آورد، روي
سر انجام از  انديشة   نابکار    شوي در جهان کور و بيچاره وار
پيام ايزد گشسب به دوستش در بارة هرمز ساساني :
چنين گفت کاکنون شود آگهي    بدان ناجوانمرد  بي فرهي!
شاهنامه نه تنها اين چنين گزارش ها را دارد، بلکه بارها گزارش خيزش ايرانيان را در برابر شاهان بيدادگر آورده است وچند بار شکستن زندانها را ( 1500 سال پيش از شکست باستيل ) در زمان ساسانيان گزارش کرده و از جملة  آن خيزش ها، يکي آنست که ايرانيان پس از کشته شدن سوفزاي يا سوخراي( سپهسالار  سيستاني – که ايران را از دست تاتاران نجات داده، قباد را از بند آنان برهانيده بود) به فرمان قباد – چنين شورش مي کنند :
چو  آگاه  گشتند  ايرانيان    که آن پيلتن را سرآمد زمان
خروشي برآمد زايران بدرد    زن و مرد و کودک همه مويه کرد
به  نفرين  زبانهاي  ايرانيان    بيالود و برخاست راز از ميان
بر آشفت ايران و برخاست گرد    همي هر کسي کرد ساز نبرد

........

برفتند يکسر به ايوان شاه    زبد گوي، بر درد و فرياد خواه
کسي کاو بر شاه، بد گوي بود    بر انديشة بد، بلا جوي بود
گرفتند و بردند از ايوان، کشان    ز جاماسب جستند، چندي نشان
به آهن ببستند پاي قباد    ز فر و نژادش نکردند ياد
فردوسي در برابر اين همه داستان، سرانجام چنين مي گويد :
کجا آن بزرگان با تاج و تخت ؟    کجا آن سواران پيروز بخت!
کجا آن خردمند گند آوران ؟    کجا آن سرافراز جنگي گران ؟!!
همه خاک دارند بالين و خشت    خنک آنکه جز تخم نيکي نکشت
فراخواني روشنفکران(!) :
پس از اين همه پند و شعر و عبرت از روزگار مرا پرواي سخن گفتن نيست  اما بدبختانه نامة دو صفحه اي شاعر ما هنوز پايان نپذيرفته و بايستي به دو نکتة ديگر بپردازم : نخست آنکه، ايشان به عنوان رهبر يک« نهضت اجتماعي» جديد مي گويند :
« و من نمي فهمم چرا دست کم، روشنفکران ما در برخورد با فصل قيام کاوه، موضوعي چنين آشکارا ضد توده ئي را در نظر نمي گيرند.... »
و من مي گويم : ايشان يا دروغ مي گويند، يا در خواب خرگوشي اند.
دروغ براي آنکه چنين پيشنهاد از سوي  ايشان عنوان نشده، بلکه چندين سال است که برخي شاهنامه شناسان اروپائي چنين فرضيه اي را عنوان کرده اند. که کاوه « اصلاحات ارضي  زمان ضحاک را بر هم زد و زمين ها را دوباره به فئودال ها بازگردانيد.» و هم آنان موضوع  آژيدهاک بيوراسب ايراني و ضحاک تازي را نيز عنوان کرده اند.
پاسخ اين ادعا اينست که بنا  بر گواهي باستانشناسي، و بنا بر گفتار شاهنامه يکهزار سال زمان از چيرگي بابل بر ايران گذشته بود که کاوه ( اقوام لر ياگوتي) شورش کرد، چگونه ممکن است پس از اين زمان دراز، فئودال هاي پيشين هنوز باز شناخته شوند ؟اين درست همانند آنست که اکنون بدانيم نياکان کداميک از ايرانيان در زمان سبکتکين(1000 سال پيش)، يا در آغاز حکومت اشکانيان(2000 سال پيش) فئودال بوده اند!....
چنين فرضي ناشدني است و نمي توان آن را باور کرد، مگر آنکه بپذيريم در زمان آزادي ايرانيان(فريدون) مردمان بنابر گرايش خويش گروه ها را پذيرفته اند.
ديگر اينکه فئودال به معني بسيار ثروتمند، از ميان گروه چهارم بر مي خاسته و گواه آن نوشتة تنسر است که :  تاجران و ارباب پيشه هاي مختلف را  در رديف کشاورز و دامدار آورده، و نيز داستان همان کفشگر که 50 ميليون درم پول نقد داشته، گواه راستين اين گفتار است! اما پس از آنکه اين ديدگاه در اروپا پيشنهاد شد، تا آنجا که من اطلاع دارم، نخستين بار در شهريور ماه 1355 خانم نادرة بديعي در روزنامه اطلاعات گفتاري در دفاع از  ضحاک نوشتند که در آن مدعي شده بودند ضحاک خارجي نبوده، ايراني بوده و در درجات مذهب مهرپرستي تا درجة هفتم رفته  و نشان  مار دريافت کرده و....  
من در همان روزگار پاسخ ايشان را بنا به گنجايش ستون روزنامه در شماره 15125 دهم مهر ماه به گونة گزيده، دادم. گمان چنين است که آن بانوي گرامي پاسخ بنده را پذيرفته باشد. چرا که پاسخي از ايشان نديدم، و گفتار پسين در روزنامه دربارة چيزي ديگر بود. آنگاه در سال بعد دکتري از استادان دانشگاه شيراز مجددا با چاپ عکس خود و به گمان خويش براي نخستين بار چنين ادعا کردند و يکي از دوستان من گفتار مرا براي ايشان فرستاده بود و جوابي از ايشان نيامد، پس گمان بر اينست که ايشان هم با انديشه و نگرش اين سخن را پذيرفته  باشند!
شاعر ما يا در خواب خرگوشي اند، از اينکه نمي دانند دوبار پيش از ايشان، آن هم چهار سال پيش، اين داستان در جامعه ايراني- اتفاقا خطاب به روشنفکران – به آگاهي رسيده است و اين سخني نيست که ايشان گفته باشند.
يا دروغ مي گويند و اين داستان را از يکي از فرنگ رفته ها شنيده اند و آن گفتارها را هم خوانده اند يا نخوانده اند اکنون با نام خويش باز مي نمايند. و اين کار، در جهان پژوهش و نويسندگي درست نيست. چون هنگامي که به پايان نامة خويش نزديک مي شود، يکباره به ياد اين مي افتد که بزرگترين دانشمندان مغرب زمين دربارة فردوسي و شاهکارش نامه ها نوشته اند، انجمن ها گذاشته اند برگرد جهان مسافرت ها کرده اند، و نکته به نکته و بيت به بيت  شاهنامه را با شگفتي بررسي کرده اند و از او همه جا با بزرگداشت و آزرم ياد نموده اند و يکباره نمي شود بر او چنين گستاخانه تاخت!
پس چنين مي نويسد :
« اين همه البته نفي کار شاعرانه يا ادبي فردوسي نيست و بايد اين مساله  و مساله ديدگاهي فردوسي را جدا از يکديگر مورد بررسي قرار داد. يک اثر ادبي اگر مايحتوي منحرف داشته باشد، هرچه در بيان و قالب هنري موفق تري عرضه شود، قدرت مسموم کنندگي خطرناک تري مي يابد. کاش فرصتي پيش آيد که بتوانيم- رودرروتر- با موضوع فردوسي و به خصوص داستان  قيام کاوة او (؟) – مواجه شويم – با پوزش از خانم قاضي نور ( احمد شاملو ) »
پس از اين همه گفتار اکنون پاسخ اين جملة ايشان را چه بدهم ؟!
آقا!  « رودررو » عبارتي است مرکب از سه واژه  و صفت نيست که از آن با « تر » صفت تفضيلي بسازيد!  رودررو يک حالت مطلق است. و شما با کتاب جمعه خودتان چطور فرصتي براي اين کار نداشتيد ؟
اکنون اين فرصت .....   اگر ياراي روبرو شدن با مرا که خاک پاي فردوسي هم در شمار نمي آيم داري ؟  اين گوي  و اين ميدان....
اما اگر ترا يارا و پرواي پژوهش  ژرف در ادبيات  و فرهنگ ايران باستان نيست  و پاسخ ها و گواه هاي بسيار گسترده را که آوردم خواندي و نزد خود شرم زده نشستي، بدان که خودت مضمون  گفتار پاياني جملة خودت هستي :
اين توئي که در اين دوران خاموشي مردان و به خاک و خون غلتيدن آنان، به دلايل زياد ، که يکي از آنها پيروي از نيما بوده باشد در جامعة جوانان ملتهب تشنة مطالعه جايگاهي نا در خور يافته اي که بيشتر نوشته هايت مسموم کننده و منحرف کنندة جوانان ايران زمين است .....
مياساي از آموختن يکزمان    زدانش ميفکن دل اندر گمان
چو گوئي که نقد خرد توختم    همه هر چه بايستم، آموختم
يکي نغز بازي کند روزگار    که بنشاندت پيش آموزگار
پايان

 

نسخه‌ی شنیداری و کمیابِ سخنرانی احمد شاملو را در دانشگاه برکلی، از اینجا دریافت کنید.


  • بنیاد نیشابور