• جستجو

 

  • نشر بلخ
  • فرهنگ واژه هاي اوستا

ببند
نام :  
ايميل گیرنده:
  
پیغام :  
 
16134 : شمار بازدید
فرستادن به دوستان

فرهنگ واژه هاي اوستا

ج1، احسان بهرامي، به ياري فريدون جنيدي، نشر بلخ،1369
فريدون جنيدي

به نام خداوند جان و خـرد
كزين برتر انديشه برنگذرد

در «دينكرت» يكي از نامه‌ها كه به دبيره پهلوي برجاي مانده است و گزيده‎اي از اوستاي باستان است، پرسش‎هاي فراوان است كه پرسنده از دانا مي‎پرسد و يكي از آن نوشته‎ها چنين است كه: چرا دين(اوستا، نمازهاي ديني) را به آوازي ناآشنا و نهفته اوستا نام گوييم!  و اين سخن نشان مي‎دهد كه در همان هنگام نيز زبان اوستايي براي گويندگان پهلوي، زباني نهفته و دور بوده است، چنان كه ايرانيان آن را به درستي درنمي‎يافته‎اند، و انبوه نامه‎ها كه به زبان پهلوي بر اوستا نگاشته مي‎شد. همه از براي گزارش واژه‎هاي دور از زبان و سخنان دور از انديشه‎ مردمان بود و برخي از همين گزارش‎ها كه به «زند» نامبردار بود، هنوز در دسترس ما هست و از برخي بخش‎هاي اوستا كه با ستيزه روزگار از ميان رفت، گزيده‎ها و نوشته‎هاي پراكنده در دفترهاي پهلوي برجاي مانده است، چنان كه نامه «بندهش» از روي يكي از نسك‎هاي اوستاي كهن به نام «دامدات نسك» فراهم آمده است.
در بسي از نوشته‎هاي پهلوي اين سخن ديده مي‎شود: پت دين گويت: به دين گويد، يا در نوشته‎هاي ديني چنين آمده است… و نويسندگان نوشته‎هاي پهلوي با اين سخن، به گفتار ويژه‎ خود اندر مي‎شدند و چنان مي‎نمايد كه همه اين گفتارها از نوشته‎هاي كهن اوستا، يا از آن بيست و يك نسك اوستا كه امروز پنج نسك آن را در دست داريم، به زبان پهلوي درآمده است.
انبوه اين گزارش‎ها نشان مي‎دهد كه اگرچه زبان اوستايي از ديدگاه توده مردمان، زباني نهفته بوده است، دبيران و نويسندگان و دينياران، همه آن زبان را به خوبي آموخته‎اند، چنان كه به خوبي آن را ترجمه يا گزارش مي‎كرده‎اند و دفتر كوچكي كه به نام «خورتك اپستاك» يا خرده‎اوستا از نوشته‎هاي «آتورپات ماراسپندان»  بر جاي مانده است، به خوبي بازمي‎نمايد كه آن داناي هژير هنگام خويش، تا چه اندازه بدان زبان چيره بوده است، كه در گزيده خويش، به زبان اوستايي چنين گفتارهاي ويژه آورده است كه نوشته او، از ديگر بخش‎هاي اوستاي نو كه شايد يكهزار سال پيش از او نوشته شده است، بازشناخته نمي‎شود و دگرگوني‎ها تنها در واژه‎ها روي داده است. چنانكه در آن واژه‎هاي نو جاي واژه‎هاي كهن را گرفته است!
پس از اسلام نيز اين رشته زنجير پاره نشد و تا آنجا كه در توان اندك موبدان بر جاي مانده بود، نامه‎ها به دبيره پهلوي و اوستايي و گاهگاه به گزارش دوباره دفترهاي زند، از گفت‎وشنودهاي پهلوي به فارسي دري نوشته‎ مي‎شد  و موبدان به دربار خليفگان رفت‎وآمد داشتند و در گفت‎وشنودهاي ديني ديدگاه خويش را در ميان مي‎نهادند و پيروزي يكي از آنان بر شخصي به نام «گجستك اباليش»  در گزارش دبيران دربار برجاي مانده است:
انبوه نوشته‎ها و دفترهاي پهلوي پس از اسلام كه برخي از آنها بسي بزرگ و در خور سنجش با كارهاي بزرگ فرهنگي ديگر دوران اسلامي است، چونان بندهش، دينكرت، گزيده‎هاي زاتسپرم، نامه‎هاي منوشچر… نشانه پويايي فرهنگ بهدينان و ياوري آنان به جنبش فرهنگي ايران است.
از سويي نبايد چنين انگاشت كه اين دستاوردها تنها ويژه موبدان زرتشتي بوده است. گنج نپشته‎هاي بزرگ ايراني چونان گنج نپشته بزرگ بخارا كه پورسينا بدان دست يافت، هنوز سرشار از دفترهاي پهلوي و اوستا بوده است. زيرا كه در زماني اندك از سده سوم تا هنگام پورسينا چندان دانشمند و انديشمند در «ورز رودان»  نبوده‎اند كه چنان گنج نوشته بزرگ را فراهم آورند، تا كسي چون پورسينا را به شگفتي افكند و بي گمان در آن گنج، نوشته‎هاي پيشين نيز بر جاي بوده ا ست!
ترجمه چند بخش از شاهنامه كه آزادمرد خراسان، فردوسي ايران آنها را از روي نوشته‎هاي پهلوي به فارسي دري درآورده است  و نيز آگاهي ديگر نويسندگان ايراني چون ابوريحان بيروني، مسعود تبري؛ ثعالبي… از زبان پهلوي، به ويژه سهروردي كه بي‎گمان از روي نوشته‎هاي پهلوي و كهن‎تر از پهلوي برداشت كرده است نشان مي‎دهد كه ديگر ايرانيان نيز از اين ميدان چندان دور نبوده‎اند و پرتو تابناك آن گاهگاه بر چهره آن بزرگمردان و بر دفتر ايشان افتاده است و بدان، فروغ و جان و نيرو داده است.
بسي از نسك‎ها اوستا و به ويژه اوستاهاي بايسته كه موبدان را براي انجام آيين‎هاي ديني به كار مي‎آمده هم‎اكنون در دست هست و برخي از اين دست‎نوشته‎ها نمونه‎اي از زيباترين شاهكارهاي نگارش دبيره اوستايي است و نشان مي‎دهد كه نويسنده چه اندازه در اين كار آزمايش داشته تا بدين پايه از زيبايي نگارش رسيده باشد.  
پارسيان هند كه بازماندگان خراسانيان گريخته به هندوستان‎اند، پس چند سده ماندن در آن ديار، دفتر و دين و آيين را از دست دادند و چون چنين شد در سال 847 يزدگردي پيكي به نام نريمان هوشنگ را روانه مرز نياكان كردند، تا او بنگرد كه آيا هنوز در ايران زرتشتيان مي‎زيند و اگر چنين است از آنان دين و آيين بياموزد و به هندوستان بازگردد و هنگامي كه او با نامه ايرانيان به هند بازگشت، ايرانيان در آن نامه از بزرگان پارسي هند درخواست كردند كه «براي ياد گرفتن خط پهلوي و روش درست برگزاري مراسم مذهبي، دو هيربد دانا بيايند و خط پهلوي بياموزند و شايست نشايست بدانند، در راه خشگان نزديك است از قندهار تا سيستان نزديك است و از سيستان تا يزد از اين بيم نيست.
از آن سال  تا سال 1137 يزدگردي بيست و دو پيك از هندوستان به ايران آمدند و با آموزش‎هاي پياپي به هندوستان بازگشتند….
اينجا بود كه موبدان و هيربدان دانايان هند سررشته اوستاخواني و اوستا داني را در دست گرفتند و كانون فرهنگي خويش را فروزان كردند، تا آنكه در سال 1758 ميلادي انكتيل دوپرون فرانسوي رهسپار هندوستان شد و در شهر «سورات» اوستا را از روي گفتار «دستور داراب» يكي از موبدان پارسي نوشت و با ترجمه آن در سال 1771 به چاپ رساند و در اينجا اروپاييان را گمان بر اين افتاده است كه اوستا در اين سال‎ها بر دست آن فرانسوي(كشف) گرديده است!
اگر گوهري كاني، چون گوگرد يا آهن براي نخستين بار از سنگ و كان به در آورده شود، مي‎توان از پيدايي آن سخن گفت و در چنين رويداد آن مردمان كه زودتر بدان گوهر دست يابند، از ديدگاه دانش پيشرفته‎تر به شمار مي‎آيند. چنان كه بسي از اين گوهرها، چند هزار سال پيش بر دست ايرانيان از دل سنگ به درآمده و به جهانيان پيشكش شده است!
چنين كشور، در جهان داراي فرهنگي برتر است كه با چشم كنجكاو و راي پژوهنده، پرده‎هاي پوشاننده زمان و زمين را يكايك مي‎گشايد و رازهاي نهفته را يكايك بازمي‎نمايد!
كشورهاي ديگر، اگر از راه بهره‎وري از انديشه‎هاي جهاني، پس از چندي همان پديده‎ها را بياموزند و دريابند، شاگرد و بهره‎ور انديشه اينان به شمار مي‎آيند و اگر همان پديده‎ها را خود، پس از چند سده، يا چند هزاره دريابند، چند سده يا چند هزاره در كاروان دانش جهاني از اينان ديرتر و دورتر و پس‎مانده‎ترند.
اكنون مي‎بايد كه داوري كرد كه در رهنوردي درازآهنگ كاروان دانش جهانيان كه در آن،‌ انديشه‎ها به يكديگر مي‎پيوندد و سخن و جامه و داستان و پندار و انگاره و نشانه و نماد پديد مي‎آورد و در اين رهگذر به نگاشتن انديشه‎ها مي‎پردازد و دفتر و ديوان و شمار و آمار پيدا مي‎شود… تا بدانجا كه دفتري گرامي و بي‎مانند چون اوستا پديد مي‎آيد و هزاران سال بر جان و روان پيروان خود در ايران‎زمين و هندوستان مي‎گذرد… اگر در جهان، قاره‎اي پيدا شود كه تازه به همه چيز رسيده و همه‎چيز را از همه‎جا به زور شمشير و نيرنگ فراهم آورده… مردمانش و دانايانش به دفتر انديشه و اندريافت چندهزارساله ايران بر بخورند و گمان برند كه آن را «كشف» كرده‎اند، به آنان چه مي‎شايد گفت؟!
انبوهي از نويسندگان و پژوهندگان ايراني اين زمان،‌كه در هر كار چشم به دست و گوش به فرمان اروپاييان دارند، چنين گمان مي‎كنند كه ايرانيان، در آموزش اوستا، وامدار پژوهندگان اروپايي‎اند، باز آنكه چون نيك بنگريم، اروپا و دستگاه دانش و پژوهش جهان، در آموزش اوستا وامدار ايرانيان‎اند.
پس از انكتيل دوپرون، بورنف فرانسوي به ترجمه‎اي از اوستا به سانسكريت كه بر دست دستور نيروسنگ پاسري انجام گرفته بود، دست يافت و در سال 1833 هات نخست يسنا را به ياري آن با يادداشت‎هاي فراوان به چاپ رسانيد و به گفته اروپاييان اوستاشناسي از آن هنگام پايه علمي به خود گرفت:
اكنون اروپا خويش را كانون اوستاخواني و اوستاشناسي مي‎داند و دانشمندان آن ديار هرگاه كه بايسته مي‎بينند، از آزمايش‎هاي خويش در آموختن سانسكريت نام مي‎برند كه در پرتو آن اوستا نيز بازشناخته مي‎شود!!
پس بايد ديد كه آنان زبان سانسكريت را چگونه آموختند!
ايرانيان به خوبي در ياد دارند كه پزشك نامي ايران برزويه با سرمايه‎اي فراوان از سوي انوشيروان به هندوستان رفت و در كار شناسايي داروهاي گياهي هندي رنج برد و نامه‎اي به نام «پنجاتنترا» را كه به زبان سانسكريت در گنج نپشت پادشاه هند بود، در همانجا خواند و ترجمه كرد و آن را به نام كليلك و دمنك به ايرنا آورد و آنگاه كه در زمان خليفگان بر دست روزبه پارسي(ابن مقفع) به زبان تازي ترجمه گرديد، با زبان تازي ره به اروپا گشود و بدينسان اروپاييان نخستين بار به كوشش همه‎جانبه ايرانيان به يك نامه سانسكريت دست يافتند!
پس از آنكه نصرالله منشي به فرمان سامانيان ترجمه آن دفتر به تازي را كه بر جاي مانده بود، به فارسي بازگرداند و سده‎ها در دست بود. از آنجا كه خواندن آن كه سخت به تازي آميخته بود، خوانندگان فارسي زبان را به ويژه در هندوستان دشخوار مي‎آمد و مصطفي خالقداد ايراني به فرمان اكبرشاه آن را از روي نوشته سانسكريت دوباره به فارسي ساده درآورد كه به نام پنجاكيانه يا پنج داستان، كه همان كليلك و دمنك باشد، برگرداند.
پس از اسلام دانشمند فرزانه ايران، ابوريحان همراه با لشكر خونخوار محمود به هندوستان رفت و محموديان را چشم به گنج‎هاي زر و گوهر هند بود و ابوريحان را گوش به سخنان گوهرآميز برهمنان آن سامان و همگان مي‌دانند كه با آنكه برهمنان از آموختن زبان سانسكريت به ديگران خودداري مي‎كنند، در نگاه و سخن و رفتار ابوريحان ما چه ديدند كه پي به انديشه پاكش بردند و دروازه‎هاي شهر بزرگ سانسكريت را بر رويش گشودند و او را تا كرانه‎هاي دور انديشه نياكان ره نمودند!
ابوريحان از هندوستان با دفتر بزرگ و پر از شگفتي مال‎الهند بازگشت و محموديان با تكه‎هاي زر و گوهر كه از تنديسه‎هاي بتكده سومنات به يغما برده بودند.
سخن از مصطفي خالقداد رفت. همو ترجمان جوگ باشست بزرگترين دفتر انديشه هند است.
ديگر رهنورد بزرگ ايراني در جهان انديشه هندوستان ميرغياث‎الدين علي قزويني است كه دفتر بزرگ مهابهارات را به فارسي درآورد كه آن را شاهنامه هندوستان مي‎خوانند.
ديگر نويسنده و ترجمان ايراني داراشكوه خواهرزاده آصف‎خان تهراني است كه دست به كار بزرگ ترجمه اوپانيشادها به زبان فارسي زد  و همين نامه بزرگ است كه بزرگترين آموزگار اروپاييان  در زبان سانسكريت به شمار مي‎رود و آنان نخستين بار با اين كتاب از زبان سانسكريت آگاه گرديدند… و با اين كتاب به زبان سانسكريت ره بردند و ديگر دفترهاي بي شمار ايرانيان كه ترجمه از سانسكريت بود، در اين راه پرشگفتي رهنماي آنان بود.
و اكنون فرزندان آنان را گمان بر اين افتاده است كه: «زبان اوستايي دستور ندارد، ما به ياري دستور زبان سانسكريت پي به دستور زبان اوستايي برده‎ايم!»
فرزندان آن نياكان فرزانه كه جهان را به تيغ خامه خويش گشوده بودند و بر فراز ابرهاي انديشه، در آسمان       بي كرانه دانش پرواز مي‎كردند و به همه سوي جهان، دانش و فرهنگ و دفتر و ديوان گسيل داشتند و جهانيان از پس گذشت هزاره‎ها هنوز وامدار كوشش و بينش آنان‎اند… فرزندان آن نياكان، اگر چندي دست بر روي دست گذارده و چشم به دهان ديگران دوزند… شايسته چنين سخنان و سزاوار چنين داوري‎ها و در خور چنين سرشكستگي هستند!
جوانان ايران بر پاي خيزيد! و گرد و غبار روزگار ستم جهانخواران را از سر و روي و چشم و گوش خويش بپردازيد و باور كنيد كه خون آن نياكان در رگ‎هاي شما روان است و مغز و انديشه و اندريافت شما بازمانده و يادگار آن بزرگان است!
بر پاي خيزيد و فرهنگ خويش را بازشناسيد و جايگاه خويش و كشور خويش را در جهان بازيابيد و ارزش دستاوردهاي بي شمار فرهنگي پدران و مادران خويش را در پهنه ميدان فرهنگ جهاني بازبينيد و در اين زمان كه هياهويي خفيف، از جنبش آبخيزهاي ژرفاي درياي جان ايرانيان به گوش مي‎رسد و از همه‎سو جنبش هاي فرهنگي تازه را پديدار مي‎آورد… در اين زمان كه بيش از هر زمان جان ايرانيان را نياز بيداري و آگاهي فراگرفته است، در اين زمين كه پيش از هر زمين ديگر كانون فروزش فرهنگ جهان بوده، در اين سرزمين كه اكنون نيز كانون و ميانه جهان است… سر بلند داريد و به رهاوردهاي گذشته خويش بباليد و پاي بر ستيغ دماوند بگذاريد و از آنجا بنگريد كه نياكانتان چگونه با فروتني و‌آزادمنشي، جهانيان را  زيستن و با آزرم به انديشه ديگران نگريستن آموختند!
اين زمان زرين را، كه همهمه نهفته بيداري جان ايرانيان، نرم‎نرمك آشكار مي‎شود از دست مدهيد!
اين تپش، تپش دل فرهنگ ايران است، آن را دريابيد!
اين دم، دم گرم جان نياكان است، آن را فروبريد!
اگر بايد چنين كنيم، نخستين كار بايسته در زمينه پژوهش زبان‎هاي ايراني، شناختن نخستين سنگ‎هاي پي ساختمان است و براي دستيابي بدين، مي‎بايد كه به واژه‎هاي كهن ايراني دست يافت. پس مي‎بايد كه اين فرهنگ يكي از باورهاي استوار براي جنبش فرهنگي ايران به شمار رود و شگفتا كه پيش از بهمن 57 گزارنده اين فرهنگ، احسان بهرامي، سال‎ها دفتر را به دست گرفته و به اين در و آن در مي‎رفت تا راهي براي چاپ آن بيابد و همه سازمان‎هاي فرهنگي! آن زمان پاسخ سرد به وي مي‎دادند و برخي از آنان نام اوستا را به گوش نشنيده بودند… و يكي از نشانه‎هاي يك همبستگي نيرومند ملي در جنبشي كه جان ايرانيان را در اين هنگام، فراگرفته، امروز آشكار مي‎شود كه مي‎بينيم كاري كه در همه آن زمان دراز، به انجام نرسيد، امروز فرجام مي‎يابد!
اوستا:
امروز زباني را كه دفترهاي پيشين ايران بدان نوشته مي‎شود زبان اوستايي مي‎خوانيم و اين واژه خود در نوشته‎هاي اوستا به چشم نمي‎خورد كه در نوشته‎هاي پهلوي به گونه اپستاك ديده مي‎شود.
درباره اين واژه سخنان فراواني گفته شد. آنچه بهتر از مه است، اينست كه گروهي اوستا را از رشيه ويد گرفته‎اند كه دانش باشد و گروهي ديگر نيز آن را از ويستي كه آن نيز دانش و آگاهي است، مي‎دانند.
اين دو ريشه‎يابي به گمان نگارنده دور از خود واژه است زيرا كه اوستا در گونه كهن‎تر زبان پهلوي اپستاك بوده و با «و» آغاز نمي‎شده است، باز آنكه اگر چنين نيز بينديشيم، اين واژه با پيشوند «ا» معني بي‎دانشي، يا ناآگاهي را به خود مي‎گيرد.
و از سويي، چون اين واژه در نوشته‎هاي پهلوي آمده، مي‎بايد معني پهلوي آن را به دست آورد و ريشه‎يابي كهن‎تر از آن چنان كه با دگرگوني وات سنگين‎تر «پ» به وات سبك‎تر «و» درست نمي‎نمايد.
در اين بي‎گمانيم كه اسكندر گجستك چون به دژنپشت ايران رسيد، از روي ناداني و كينه‎وري و رشك آن گنجينه بزرگ جهاني را كه بر روي دوازده هزار پوست گاو به دبيره زرين نوشته بودند، بسوخت و خاكستر كرد و به دريا ريخت…
ايرانيان چند سده از دفتر و نوشته خويش دور بودند، مگر گروهي اندك كه آن دفترها را در خانه پنهان و نهفته مي‎داشتند!
و از آن هنگام تا زمان پادشاهي بلاش اشكاني، چهار سده ايرانيان را دفتر و ديواني نبود. تا آنكه بلاش بفرمود تا دفترهاي پراكنده و پنهان را كه در دست برخي موبدان و دبيران بازمانده بود، گرد آوردند.
از سرتاسر ايران تنها بيست و يك نسك  پيدا شد و چون آن همه را در يكجا گرد آوردند،‌ ديدند كه سه گونه گفتار است. چند دفتر گاسانيك يا سروده‎هايي چون گاثاها چند دفتر مانتريك كه نمازها و آفرين‎ها و يادهاي بايسته در آيين‎ها را دربرمي‎گيرد و چند دفتر داتيك كه داد و دهش و آفرينش يزدان و نيز داد و قانون‎هاي كشور بزرگ باستاني كه بازمي‎نمايد!
چون خواستند كه آن نسك‎ها را به دبيره پهلوي بنويسند، برخوردند كه واك‎هاي ويژه آن زبان ناآشنا را نمي‎توان با اين دبيره نوشت… آنگاه فرزانگان فراهم نشستند و از روي دبيره پهلوي دبيره‎اي برساختند كه داراي 44 نگاره بود و همه آواهاي شگفت آن زبان نهفته را بدان توان گفت!
اينجا معني اوستا يا اپستاك روشن مي‎شود.
چهار سده مردمان ايران دفترهاي دانايان پيشين را ناپيدا مي‎ديدند.پستاك پهلوي گونه‎اي ديگر از پيتاك پهلوي است كه در فارسي آن را «پيدا» مي‎خوانيم و اوستا بر روي هم «ا + پيدا= ناپيدا» معني مي‎دهد و چون نامي را كه چهار سده بر زبان و روان مردمان ايرانشهر گذشته بود، نمي‎توانستند ديگر كرد، همان نام بر آن دفترها ماند و با دگرگونگي از پهلوي به فارسي به گونه «اوستا» درآمد و بهترين گواه اين سخن نيز همان گفتار دينكرت است كه به گونه ناآشنا و نهفته اوستا نام از آن ياد كرده است!
چون ايرانيان چهار سده از گرامي‎ترين يادگارهاي نياكان خويش به دور مانده بودند، همه آن نسك‎ها را به گونه فرمان دين پذيرا گشتند و سر بر فرمان نياكان نهادن را با جان و دل خواستند و چون پيامبر ايراني زرتشت بود، همه آن نوشته‎ها را زرتشت خواندند و اوستا نام نامه ديني ايرانيان را به خود ويژه كرد. باز آنكه امروز روشن مي‎شود كه اوستا نامي كهن نيست و نامي است كه ايرانيان در زمان گم بود و ناپيدا بودن آن دفترها بر آن نهاده بودند و به جز بخشي از آن كه «گاثاها» بوده باشد هيچ نسك ديگرش از زرتشت نمي‎باشد و به دين زرتشتي پيوند ندارد. مگر آنكه همه آنها تراوش انديشه ايرانيان در زمان‎هاي دور و دراز زندگي و فرهنگ ايراني است. برخي از اين كتاب‎ها پس از زرتشت نوشته شد و براي آنكه آن را در ديد زرتشتيان به راست به شمار آورند، در هر بخش آن پرسش و پاسخي ميان زرتشت و اهورامزدا آورده‎اند و چون پاسخ از سوي اهورامزدا داده مي‎شود پس كار كردن بدان، خويشكاري هر زرتشتي گرويده  است!
برخي از آنها چون ونديداد و يشت‎ها ديدگاه‎هاي كهن ايراني و پيش از جدايي هندوان از ايران است كه پس از زرتشت با شيوه تازه (اوستاي نو) نوشته شده.
هنديان زبان كهن خويش سانسكريت را «سمز كرته بهاشا» مي‎نامند كه زبان ويراسته شده و زبان به‎شده و خوب شده معني مي‎دهد و چون دستور آن زبان بر زبان اوستا نيز دستور مي‎راند، نشان مي‎دهد كه در زماني دور، هنگامي كه هنوز هندوان و ايرانيان در ايرانويج مي‎زيسته‎اند، ايرانيان كهن براي نگارش دفترهاي خويش زباني ويراسته به جز از زباني كه بر زبان مردمان روان است، آراسته بوده‎اند و آن همين زبان است كه امروز سه گونه گويش آن را در سانسكريت، اوستا و فارسي هخامنشي بازمي‎يابيم.
پس بهتر آن مي‎بود كه ما نيز اين زبان را زبان فرهنگي كهن ايران بناميم، اما چون از آن زمان كه اسكندر گجسته دوازده هزار دفتر دانايان پيشين ايران را سوزانده است، بيست و دو سده بيش مي‎گذرد و در اين بيست و دو سده همواره اين نسك‎ها با همين نام خوانده شده است، نمي‎توان آن را دگرگون كرد… ما نيز مي‎بايد كه آن را اوستا بناميم، شايد كه همين نام، همواره يادآور كار زشت تباهكاران تاريخ باشد!
درباره اين دفتر
احسان بهرامي گزارنده اين دفتر از بيست و چهار سال پيش آغاز به كار آن كرده بود و چون در آغاز كار بنياد نيشابور، انديشيدم كه مي‎بايد فرهنگي از واژه‎هاي اوستايي فراهم آوريم و بهتر آنست كه اين فرهنگ ترجمه فرهنگ كانگا باشد كه گام نخست را پشت سر يك ايراني نژاده گذاشته باشيم با موبد فرزانه رستم شهزادي سخن را در ميان نهادم كه با ياري وي و موبدان فرزانه اردشير آذرگشسب و فيروز آذر گشسب اين كار را بياغازيم.
وي به من گفت كه اين كار چندي پيش انجام شده و يك دفتر آن نزد ايشان بود به من نمود و گوشزد كرد كه همين كار، با ويرايش و نگرشي تازه، تو را به هدف مي‎رساند و نياز به دوباره كاري نيست!
دفتر را گرفتم و ناشكيبا و بي‎آرام به خانه بردم و بررسي كردم… اما سالها گذشت تا احسان بهرامي را بيابم و درباره آن با وي سخن گويم.
او از پيشامدهاي نابهنجار دست از شهر شسته و به كشاورزي روي آورده بود و هيچكس آگاهي او را نداشت! تا آنكه پس از چند سال جست‎وجو دست روزگار او را به گونه‎اي كه در انديشه‎ام نمي‎گنجيد به من رساند. بيدرنگ كار را آغاز كرديم و از آن زمان هفت سال مي‎گذرد كه از كار ويرايش، حروفچيني‎هاي شش‎گانه، صفحه‎‎آرايي و ويرايش نادرستي‎هاي چاپي و نگرش دوباره آن پرداخته‎ايم و بيگمان چاپ اين فرهنگ از آغاز كار چاپ در ايران تاكنون دشخوارتر از همه كارهاي چاپي بوده زيرا كه افزون بر دين دبيره و گاه دبيره پهلوي و سانسكريت، در هر برگ آن چهار گونه حروفچيني داريم كه هر گروه آن جداگانه چيده شده و بريده شده و در جاي خود چسبانده شده است و برخي از برگ‎هاي اين دفتر هست كه از 75 تكه جداگانه سر هم شده باشد و اكنون اينچنين ساده به چشم نگرنده مي‎آيد! كار حروفچيني اين فرهنگ نيز بسيار فني بود و بويژه آوانويسي‎هاي فارسي و لاتين آن كه با نشانه (آكسان)هاي بيشمار كسي را مي‎خواست كه تحصيلات بالاتر از ليسانس ادبيات داشته باشد و در اين كار، ا. گرمانيك، نويسنده و پژوهشگر ارمن و سرپرست بخش پژوهش‎هاي ارمني بنياد چون كار را ناگزير ديد با همه گرفتاري‎هاي خويش به ياوري ما برخاست كه اگر نگرش تيز و دلسوزي همه‎جانبه وي در كار نمي‎بود، اين بخش از فرهنگ با نادرستي‎هاي فراوان به دست خواننده مي‎رسيد.
نگرش او تا بدانجا بود كه گاهگاه لغزش‎هايي را كه كمابيش در يك كار بزرگ روي مي‎دهد(و آوانويسي‎هاي مرا نيز دربرمي‎گرفت) با ديده تيزنگر درمي‎يافت و مرا نيز آگاه مي‎كرد. همو بود كه بخش فهرست انگليسي را نيز در دفتر چهارم نگريست و در كار آن ياوري بس ارزنده كرد.
احسان بهرامي كه در آغاز نمي‎دانست اين كار از ديدگاه فن چاپ تا چه اندازه فني و دشخوار است، گاهگاه برمي‎افروخت و نيازمند بود كه من با آرامش و لبخند و اميد، آتش وي را كه سالها در اندوه چاپ فرهنگ هر زمان تندتر مي‎شد فروبنشانم. خوشبختانه فروتني و ديد دانشمندانه وي، ياور خوبي در ويرايش فرهنگ بود و در هر ديدار، بررسي انبوه واژه‎هاي تازه و نگرش و ويرايش ديگر بايسته بود و هر بار، با گفت‎وگو و شنيدن سخنان من با من همراي مي‎شد.
كار فهرست‎برداري كه بيش از يكسد هزار فيش داشت، چشم راست آن يار نازنين را بيمار كرد چنانكه براي درمان و كاردپزشكي به كشور دانمارك رفت و هنوز نيز كار درمانش به پايان نرسيده است كه فرهنگ از پس 24 سال به چاپ مي‎رسد.
سنجش اين فرهنگ
هيچ كار بزرگ از نادرستي و لغزش بركنار نيست و من خود به خوبي مي‎دانم كه اگر يكبار ديگر اين فرهنگ را بازنگرم،‌ ده‎ها لغزش چاپي و ويرايشي و شايد لغزش در گفتار يا هر لغزش ديگر در آن بيابم.
بنابراين از استادان خردمند و خوانندگان فرزانه كه به چنين لغزش‎ها برمي‎خورند، خواهش دارم كه آن نادرستي را از فرهنگ بپيرايند و بر من نيز ببخشايند كه كاري را كه انجام آن در خور چند گروه دانشي و فني بوده است و تاكنون در ايران مانند نداشته است، به تنهايي انجام داده‎ام و ياور من يكي دو دوست وفادار بوده‎اند كه هركدام گاهگاه دست مرا گرفته‎اند.
پس اين فرهنگ با نگرش ايرانيان مي‎بايد كه پيراسته‎تر و آراسته‎تر گردد و در آينده به گونه‎اي بهتر از اين به دست ايرانيان رسد.
چراغ راه من در اين كار بزرگ اين انديشه بوده است كه ما ايرانيان را نمي‎شايد كه پشت سر اروپاييان گام برداريم و بهتر همان است كه گام نخست را بر پايه‎اي گذاريم كه بر دست يك ايراني ديگر بنياد شده، دستوري از خانواده دستوران كه اوستا را از پدران و نياكان خويش آموخته و چشم بر دست ديگران ندوخته است،… و اين كار به ياوري خداوند پيروزگر به انجام رسيد… و آينده هنوز از آن ما است و رهروان اين راه درازآهنگ خود دانند كه گام‎ها را يكايك چگونه بردارند و كمي‎ها و كاستي‎ها را چگونه بپيرايند و اين اندازه گفتار را براي آگاهي دوستان از يورش‎ها و نقدهاي پيروان اروپاييان به اين فرهنگ بسنده مي‎دانم!
ما تا نود و پنج درسد كار را به انجام رسانيديم، ياران پنج درسد ديگر را به فرجام رسانند!به ياري يزدان كار را آغاز كرديم، اما يك چنين فرهنگ با چنين ويژگي‎هاي فني در هنگامي كه بهاي كاغذ يكباره به بالا رفت، بي پشتيباني سرمايه بي دريغ به چاپ نمي‎رسيد.
به خواست خداوند در آن هنگام هرمزد سروشيان فرزانه آزاده‎اي را كه مي‎خواست به نامگانه مادر خويش دست به كارهاي فرهنگي زند و بنيادي براي چاپ نوشته‎هايي پيرامون فرهنگ ايران فراهم آورد، با بنياد نيشابور آشنا ساخت و نمونه كارهاي فرهنگي را كه در اين بنياد به چاپ مي‎رسيد، در راستاي انديشه خويش يافت. اما دريغا كه در همان روزگار فرزند جوان فرهيخته انديشمندش كه نشانه‎هاي يك نبوغ بزرگ را با استواري زير گام مي‎نهاد و مي‎رفت كه يكي از بزرگترين چهره‎هاي دانش جهاني شود، در دياري ديگر از جهان برفت و سايه‎اي از اندوه بر چهره پدر و مادر و آشنايان خويش افكند….
هرمزد سروشيان بسيار زود به خود آمد و آن بنياد را كه مي‎خواست به نام مادر بنيان نهد، به نام فرزند بنا نهاد و با بزرگواري همه هزينه‎هاي چاپ اين فرهنگ را پذيرا گشت، اما كارهاي ايشان چنان بود كه بيشتر زمان‎ها در كشوري ديگر به سر مي‎برد و نگرشي ويژه و فرهنگي و سرمايه‎اي بي دريغ را بايسته مي‎كرد كه هر دم به ياري ما بشتابد.
پس از چند سال دوست فرزانه دانشمند علي آيت‎اللهي موسوي كه از خاندان دانش و فرهنگ كرمان‎اند، به نمايندگي ايشان به ياري ما شتافتند و چنان با ‎آغوش باز همه كارها را پذيرا گشتند و هر زمان كه بايسته بود، بي درنگ دست ما را گرفتند، كه كار چاپ و فرهنگ از ليتوگرافي تا پايان صحافي در زماني كمتر از چهار ماه به انجام رسيد و آنان كه به كار چاپ، با دستگاه‎هاي موجود در ايران آشنايي دارند، خود دانند كه اين نيز يكي از شگفتي‎هاي كار ما است.
آفرين ياد
اينك كه كار چاپ به پايان مي‎رسد، با دلي سرشار از مهر و زبان پر از آفرين به همه ياران كه به گونه‎اي در كار اين دفتر يار ما بوده‎اند، ستايش و آفرين درود مي‎فرستيم، به:
شادروان دستور كانگاي بزرگ نويسنده فرهنگ كانگا كه با دريافت يك فرمان تاريخي بزرگ از روان نياكان، دست به كار فرهنگ اوستاي خويش زد.
استاد پورداود كه نويسنده اين دفتر را در خانه خويش پذيرا شد و اوستا را به او آموخت.
احسان بهرامي گزارنده فرهنگ كه با شور و التهاب كار فرهنگ را بيست و چهار سال دنبال كرد.
دكتر بهرامشاه غريب شاهي كه در ويرايش كار انگليسي اين فرهنگ ما را راهنمايي كرد.
ا. گرمانيك پژوهشگر تيزنگر ارمن كه از ياوريش ياد كردم.
همه حروفچينان اين فرهنگ كه در درازناي چند سال هر يك به گونه‎اي ياور ما بوده‎اند. خسرو هاديان و منيژه فرهنگي براي شكيبايي فراوان در كار صفحه‎آرايي فرهنگ مسلم حدادي مدير و كاركنان ليتوگرافي فيلم گرافيك براي سرپرستي كار ليتوگرافي و دل دادن و به سامان رساندن آن، به گونه‎اي كه از كار ايشان به نام همكاري فرهنگي مي‎توان ياد كرد. عباس موقتيان مدير و كاركنان چاپ 2000 كه انبوه فرم‎هاي فرهنگ را به سامان رساندند.
اصغر آزادي نجيب براي فراهم آوردن كاغذ ضرب و گالينگور جلد، چنانكه گويي همه اين كارها را براي خود انجام مي‎دهد.
اصغر عبداللهي مدير و كاركنان صحافي آذين كه بهره كوشش هفت ساله ما را در جامه‎اي زيبا آراستند.
دوست گرامي علي اكبر خرمشاهي كه بخشي بزرگ از كار اين فرهنگ، زير چراغي فراهم آمد كه ايشان روشن كرده بودند و سرانجام دوست فرزانه محسن رئوفي كه در همه كارها از ليتوگرافي تا صحافي با نگرش و دل‎بندي ويژه يار و ياور بنياده بوده‎اند.
دوست فرزانه ارجمند علي آيت‎اللهي موسوي كه بي ياري ايشان بدين زودي‎ها كار فرهنگ به پايان نمي‎رسيد.
فرزانگان هرمزد سروشيان و مريخ مزدايي پدر و مادر داغديده آن جوان ناكام كه به جاي اشك و آه فرهنگ و دانش پيشكش ايرانيان كرده‎اند.
خدايشان يار باد و بهره كار نيكشان به جهانيان رساد.
با درود و آفرين ويژه به روان و فروهر آن جوان ناكام سرن سروشيان كه رفتنش نيز براي بازماندگان نشانه‎هاي نيك برجاي مي‎گذارد.
فريدون جنيدي
اورمزد روز و امرداد ماه 1369 خورشيدي


  • بنیاد نیشابور