• جستجو

 

  • نشر بلخ
  • bonyad neyshaboor.ir

انجمن هاي شاهنامه خواني در بنياد نيشابور

نشست های شاهنامه خوانی در بنیاد نیشابور بی نیاز از نام نویسی بوده و در روز های شنبه از ساعت 5 تا 6 پس از نیمروز برگزار می گردد.

پيشينه

پائيز سال 1355 خيامي با خويش مي انديشيدم که با چنين آشفتگي و چندين خودگم کردگي که انديشه و منش و روش و گفتار فرزندان ايران را فروگرفته است، چگونه ميتوان اميد بدان بستن که ايران گرامي را آينده اي روشن باشد، و جوانان امروز براهي روند که نياکان خردمندشان پيموده بودند، و بجايي رسند، که آنان در گسترة فرهنگ و دانش و بينش جهاني داشتند، که جهان از فرّ و شکوه و خرد و دانش آنان روشن بود!
چنين انديشه، روزها مرا بخويش سرگرم کرده بود، تا بدانجا رسيدم که فرزندان ايران را شاهنامه خواندن مي بايد، تا با آگاه شدن از سرگذشت همراه با مهرو خرد و کوشش پيوسته، و ايستائي در برابر دشمنان ايران و سر و جان و توان و روان و خون را بپاي درخت تناور و همواره سرسبز فرهنگ ايران و کوه ها و دشت هاي گستردة ايران ريختن... آمادة مهرورزي دوباره به ميهن، و قد برافراشتن در اين کانون فروزش فرهنگ جهان شوند.

اما با چنان آشفته بازارِ فرهنگيِ آنزمان چگونه مي توانستم از جوان ايراني خواستن که شاهنامه اي بدين بزرگي را بدست گيرد و آنرا بخواند؟... باز روزگاري در اين انديشه گذراندم، تا بدانجا که چارة کار را، در خواندن سرگذشت رستم پهلوان دانستم، که سرشار از مهر بميهن و جانسپاري در راه آن است و لبريز از گفتارهاي زيبا، و سرگذشت ديگر پهلوانان ايران است، و همه از خرد و بينش و گذشت و مردم پروري برخوردار است.
اما داستانهاي رستم نيز نيمي از شاهنامه را در بر ميگيرد، و جوانان آنروزگار را تاب و توان خواندنِ آن نمي نمود... پس، چندي نيز، جان را بدين انديشه پيوستم... تا بدانجا رسيدم که ميتوان داستان رستم پهلوان را در بخش هاي کوچک، همچون زال و رودابه، رستم و سهراب، هفتخوان رستم... آوردن و پيشکش جوانان ايران نمودن! و اينست راه چاره! چراکه اگر کسي اين داستان ها را بخواند تا پايان روزگار خويش، شاهنامه را از دست فرو نمي نهد!
پس، بيدرنگ داستانهاي رستم را به يازده بخش کردم، و از همان روز بنوشتن «زال و رودابه» آغاز نمودم. و پس از بپايان رسيدن آن، با چند بنگاه انتشاراتي؛ از آنميان با کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان گفت وگو کردم، و با اندوه فراوان دريافتم که آنانرا پرواي داستانهاي ديگر چون تن تن و موش دزد آمريکائي و آدمکهاي دروغين ژاپني است، نه بيدار کردن فرزندان ايران از خواب گراني که چند سده است، ايرانيان را از خود بيخود کرده است!!
اما من داستان «رستم و افراسياب» را آغاز کردم، و پس از آن هفتخوان رستم را... زمان را بيهوده نگذراندم تا آنکه نرمک نرمک اين انديشه در من بيدار شد که اکنون که کتابها بچاپ نمي رسد، بهتر است که انجمني پديد آورم تا در آن، بخواندن و گزارش (تفسير) شاهنامه بپردازيم، اما آنزمان همه کار و همه چيز در دست دولت بود و دولتيان نيز با چنين کار همراي نبودند... آرام آرام از انقلاب بهمن گذشتيم، و دستِ درازِ آن دولت کوتاه شد، و من توانستم که کار «بنياد نيشابور» را بياغازم و پژوهش هاي ايراني را دنبال کنيم و اندک اندک ياراني به بنياد پيوستند و زمينه هاي پژوهش را گسترش بخشيدند. اما ما را جايگاهي نبود که گروهي را در آن گرد آوريم و شاهنامه بخوانيم.
بيست و پنجم اسفندماه سال 1358، هزارمين سالگرد پايان يافتن شاهنامه فردوسي فرا ميرسيد، و من نامه اي چند به دانشکده هاي ادبيات، هنرها، باستانشناسي، انجمن زرتشتيان، سازمان فروهر... نوشتم و در اين باره هشدار دادم، اما تنها سازمان باستانشناسي بود که  پاسخ داد : ما را از زمان برگزاري نشست هاي خود آگاه سازيد، تا نمايندة اين سازمان را براي همراهي با شما گسيل داريم!
شبي از شب ها با درد و اندوه در جايگاه کوچکي که دوست روانشادم علي اکبر خرمشاهي براي کار بمن داده بود نشسته بودم و بدين ناآگاهي تيره روزانة ايرانيان، از هزارة بزرگي که بر ما ميگذشت مي انديشيدم، تا آنکه بر آن شدم که نامه اي بسازمان فروهر نويسم... و نوشتم که : در جاي خود شما را از هزارة بزرگي که پيش روي داريم آگاه کرده ام، اگر خاموش نشينيد، مي بايد فردا پاسخ فروهر نياکان و فروهر فردوسي را دادن!... و آنرا بر دست جواني بسازمان فروهر فرستادم... چندي نگذشت که تلفن زنگ زد، از سازمان فروهر، و پرسيدند که از ما چه ياري بر مي آيد؟ پاسخ دادم: 1- ياري بچاپ کتاب زندگي و مهاجرت آريائيان که نيمي از هزينة آن پرداخت شده است و براي ماندة آن بازمانده ايم، تا چنان شود که کتاب براي روز بيست و پنج اسفندماه بدست ايرانيان رسد، و 2- دادن جايي براي برگزاري جشن هزاره!
آنچه را که در انديشه ام نمي گذشت، روي داد، و زماني کوتاه گذشت و باز تلفن آواز داد. از سازمان فروهر، و گفتند که چک وام چاپ کتاب آماده است، تا پس از چاپ، آنرا بگونة کتاب بما باز پس دهيد، و تالارِ سازمان نيز در شب بيست و پنجم اسفندماه آماده برگزاري جشن است.
 بياري منوچهر پيشوا (و او بياري برادر ورزشکارش ناصر پيشوا) مرشد جذّّاب، بهترين شاهنامه خوان راديو و مرشد زورخانه را بجشن فرا خوانديم، و هزارة شاهنامه با آواي شاهنامه و ورزش باستاني و سخنراني و نقل و شربت و شيريني و شادکامي برگزار شد، و کتاب زندگي و مهاجرت آريائيان نيز که نخستين گزارش (تفسير) ايراني برشاهنامة فردوسي است، همانروز از چاپخانه بيرون آمده، بدست خواهندگان رسيد بود!
روزگار گذشت، و در سال 1362 سازمان زنان زرتشتي سالن خويش را براي برگزاري انجمن هاي شاهنامه خواني ويژه کرد (که تا سال 1367 اين انجمن ها در همان سالن برگزار مي شد). در سال 1362، بخواهش دکتر پرويز وَخشوري رئيس انجمن زرتشتيان کرمان، در آن شهرستان به آموزش زبان پهلوي پرداختم، و چون اين کار نزديک بجشن مهرگان بود، از شهرستانهاي ديگر نيز براي جشن، ميهمان فراخوانده بودند، و در روز جشن مهرگان، دانش آموختگان زبان پهلوي هر يک بزبان پهلوي سخني گفتند، که براي شنوندگان بسيار گيرا و خوشايند بود. آنهنگام کورش نيکنام (دکتر کورش نيکنام نمايندة امروز زرتشتيان در مجلس شوراي اسلامي) از من خواست تا براي آموزش پهلوي سال آينده به يزد روم، و پيدا است که من نيز بيدرنگ پذيرفتم.
تابستان 64 به يزد رفتم و مهمان کوروش و همسرش پَريمَرز شدم وآموزش را آغاز کردم، و چون از نيمروز تا شام بيکار بودم، انديشيدم که چه بهتر که شامگاهان که هواي تابستاني يزد اندکي خنک مي شود، شاهنامه بخوانيم.
خانوادة کورش نيکنام آنزمان در خانه «روانشاد اردشيرراوري» مي زيستند، خانة بزرگي که با پِسکمِ مَس(پِسکمِ بزرگ، شبستان) و بيروني و اندروني و آبگير... جاي خوبي براي شاهنامه خواني بود... و شب ها چنين بخرمي گذشت.
درست بياد ندارم سال 65 يا 66، براي آنکه برخورد کودکان را با شاهنامه بسنجم، در مهدکودک پرورش هفته اي يکبار داستانهاي رستم را براي کودکان بازگو مي کردم. کودکان روي زمين مي نشستند و من در کنار آنان داستان مي گفتم و آنان مرا عمو فريدون مي خواندند... روش و منش و پهلواني رستم چنان روان آن کودکان را بر مي افروخت که در خانه و کودکستان و همه جا از رستم ياد مي کردند... و همواره مي پرسيدند که: «آيا رستم چنين مي کرد؟»، «آيا رستم چنان مي خواست؟»... رستم چراغ راه کودکان بود، و آنان از آن چراغ، روشني ميگرفتند و راه خويش را در زندگي مي يافتند...
چون سالها گذشت، و از پس بيست و يکسال، از آن انديشة نخستين، «داستانهاي رستم پهلوان» در يازده دفتر بچاپ رسيد و بدست ايرانيان رسيد، بازتاب آن دربارة کودکان چنين بود که: فرزند ايراني، رستم را نماد مردانگي و نيکي و نيک انديشي و ايراندوستي و پهلواني ميداند، و فرّخ آن فرزند، که با منش و روش رستم بالا گيرد! زيراکه تا بکودکي که کارِ ناخوشايندي کرده است مي گوئيم رستم بهنگام کودکي چنين نمي کرد... جامه هاي رستم پاک بود، رستم خوب خوراک مي خورد. رستم سخن زشت نمي گفت... بيدرنگ، کودک آن کار را رها کرده، راهِ درست را بر مي گزيند.
خوشا آن کودکان ايراني که نماد زندگيشان رستم باشد، . . . اگر مادران و پدران بدانند که چگونه مي توان کودک ايراني را با يادآوري نام و کردارهاي رستم بآساني و خوبي بپرورند، هرگز شاهنامه و رستم را از آنان دريغ نمي کنند.  
از سال 1367 که روانشاد کيخسرو زارع، خانة خويش را براي گسترش کار به بنياد نيشابور واگذاشت، انجمن هاي شاهنامه خواني را از انجمن زنان زرتشتي به اين خانه آورديم، و از آن سال، بيدرنگ همه هفته اي يکبار اين انجمن ها برگزار مي شود.
شيوة کار، در آغاز چنان بود که هر يک از انجمنيان بخشي از شاهنامه را مي خواندند، و هر جاي که بايسته مي نمود، بسخن آنان اندر مي شدم، و واژه را مي شکافتم يا گزارشي مي افزودم، اما چون يکي دو سال بدينگونه گذشت، بيش مرا يارا نماند که سخن ياران را و گفتار فردوسي را بريده، بسخن پردازم! پس بهتر آن ديدم که شاهنامه را خود بخوانم، و خود گزارش کنم.
چون شاهنامه را هفته اي يکبار بيشتر نمي خوانديم، از آغاز تا پايان شاهنامه چهارسال ونيم بدرازا مي کشيد. در آغاز کار، تهيدستي تا آنجا بود که توانِ داشتنِ يکدستگاه «ضبط صوت» را نداشتيم، تا آنکه يکي از بانوان همراه، يکدستگاه «ضبط صوت» به بنياد پيشکش، و از سوي شرکت پرکيش نيز نوار فراوان به بنياد داده شد، و اکنون انبوه نوارهاي شاهنامه خواني ما، بيننده را بشگفتي مي اندازد.
فرزندم افشين که برترين مهر را بشاهنامه داشت و از کودکي با شاهنامه بزرگ شده بود، بروز مهر و ماه مهر و جشن مهرگان، در درمانگاه مهر نيشابور جان خويش را در راه ايران، بهنگام درمان يک نيازمند از دست داد، و پيشتيبانِ دلبند من، روان پاک را به سوي نياکان برد، اما بياد او کار شاهنامه خواني را بشيوه اي ديگر دنبال کرديم، و آن چنانست شيوة ويرايش خويش را در شاهنامه (که در سال 1384 به سي سال کشيده شده است) با انجمنيان در ميان مي نهم.
در آغاز برخي از دوستان يادآور مي شدند که هيچ نويسنده؛ پيش از چاپ کارش، آنرا بديگران نمي دهد، اما پاسخ من به همة آنان چنين بود که اگر جان پاک جواني، چون جان افشينک من، در يک دم از کالبد جدا شد، مرا نيز بايستي اندازة کار خويش سنجيدن، چرا که جان من نيز شايد که در يکدم پرواز کند، و کوشش سي سالة من نيز بباد رود، پس بهتر است که پيش از چنين رويداد، آنچه را که ميدانم يا آنچه را که بدان رسيده ام، با جوانان ايران درميان نهم، تا اگر چنان شد، روانم نگران شاهنامه نباشد... و اگر بمانم، شاهنامة ويراستة خويش را خواهم ديدن و در زندگي خويش روان نياکان، و روان فردوسي و روان مهرک افشين را شادمان خواهم کردن!

برای آگاهی بیشتر از شاهنامه‌ی منتشر شده‌ و ویراسته‌ی فریدون جنیدی به اینجا بنگرید.

  ***

چون کارِ شاهنامه خواني بنياد نيشابور بي هيچ ايستائي دنبال مي شد، نرم نرم آوازه اش بدانشگاه ها رسيد، و اينچنين، چندسال در خوابگاه دانشجويان دانشگاه تهران بگونة ميان ترمي و در شب ها که دانشجويان آسايش داشتند، انجمن شاهنامه خواني برگزار کرديم. يکسال در دانشکدة ادبيات دانشگاه تهران (بفراخواني جهاد دانشگاهي) يکسال در دانشکدة برق دانشگاه صنعتي شريف، و يکسال در دانشگاه کرمان...
باميد آنکه همة ايرانيان با خواندن کارنامة فرهنگ و خرد و جهان بيني نياکان و کوشش درازآهنگ آنان در راه پاسداشت آئين هاي نيک، در جهاني لبريز از روشنائي و پاکي و راستي و شادماني و ياري، جان و توان و روانِ خويش را آمادة رهنوردي هاي آينده سازند، باشد که ما نيز روزي بر خود بباليم که شايستگي فرزندي آن بزرگان خردمند را داريم!

ايدون باد
فريدون جنيدي

  • بنیاد نیشابور